دوراهی ( قسمت آخر)

ایلیا موسایی - پرده اول
جدا که شدیم یک‌طرف من بودم با پسرخاله‌هایم و آن‌طرف سلیم با دوتا همراهش. وقتی مسیرهایمان جدا شد تازه یادمان افتاد که جیره آب را نصف نکردیم و حالا یک بطرونیم دست سلیم بود و ما فقط یک بطری داشتیم. کمی که جلوتر رفتیم صدای آن یارو سیاه‌سوخته را شنیدیم و دیدیم که پشت سرمان راه افتاده. بقچه دزدی را از انگشت سبابه آویزان کرده بود و یک ساک لته کهنه انداخته بود روی دوشش. نیشش باز بود. نمی‌دانم چطور شده که از سلیم دل کنده بود. حتم دارم سلیم حسابی اوقاتش تلخ و سگی شده بود. زیپ ساک را باز کرد و یک بطری که تا نصفه آب داشت را بیرون آورد. گفتم: «کش رفتی؟» خنده‌ای کرد: «سلیم اینو داد» و بطری را داد به دستم.
تا ظهر راه رفتیم. اول کوه‌ها تمام شدند و بعد رسیدیم به شوره‌زاری بی‌انتها که فقط دو خط موازی آن را می‌شکافتند. خط‌هایی که لاستیک مینی‌بوس‌ها به مرور تا آن افق دور که سراب موج می‌زد، حک کرده بودند. رأس ساعت دوازده بطری اول تمام شد. پسرخاله‌ها مثل آدم روزه آب می‌خوردند و یک‌قلپ یک‌قلپ ته بطری اول را بالا آوردند. فکر کنم کوکو سیب‌زمینی دیروز کار خودش را کرده بود. عصر مثل میرآب بطری نصفه را گرفتم دستم و هرکس تشنه می‌شد یک‌درمیان یکبار توسری می‌خورد و یکبار فقط چند قطره می‌دادم که لب‌هایش را تر کند.
شب که شد از پا افتاده بودیم. زانوهایمان ورم کرده و تنمان خشکیده بود. شوره‌زار در تاریکی یخچال شده بود؛ نسیم شبانه که می‌وزید شورمزه و تلخ بود و سرمای بُرنده‌ای را از بدن‌هایمان عبور می‌داد... صبح روز بعد توان بیدار شدن نداشتیم. باز همان آش بود و همان کاسه. آبمان تمام شد. ظهر زیر آفتاب نشستیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. یکی از پسرخاله‌ها به هذیان افتاد. تا روز بعد همانجا نشستیم.
جنون و مرگ از صبح روز بعد شروع شد. لب‌هایمان ترک برداشته بود و تمام جثه‌مان داشت نفله می‌شد. کاسه سرم داغ شده بود و حس می‌کردم مغزم به آرامی بخار می‌شود.
دیلاق سیاه‌سوخته یک لحظه ایستاد، گوشی را به سمت خودش گرفت و با صدای نیمه‌جان و رگه‌دار شروع کرد به حرف زدن. فقط فهمیدم دارد به چیزی اعتراف می‌کند و از زنش خداحافظی کرد. بعد نوبت پسرخاله‌ها رسید. گوشی هردوشان خاموش شده بود. گوشی سیاه‌سوخته را گرفتند، ایستادند و از خاله پیرم حلالیت طلبیدند. من به گوشی‌ام نگاه کردم. چشم‌هایم تار می‌دید. فقط فهمیدم باتری گوشی نایی ندارد. بعد توی صفحه گوشی انعکاس آسمان را دیدم. یکدست آبی. تا آن دورها ادامه داشت و خورشید آن بالا، کاسه سرمان را مثل شوره‌زار تفت می‌داد. زمین چنان داغ بود که حس می‌کردیم کف کفش‌هایمان دارد ذوب می‌شود. اول یکی از پسرخاله‌ها افتاد. صدای تلپ افتادنش توی آن سکوت بی‌انتها شنیده شد و وقتی برگشتیم دیدیم آخر از همه روی زمین ولو شده. حتی یک لاشخور هم دیده نمی‌شد که راحتمان کند. اگر لاشخوری هم دیده می‌شد از بس منگ بودیم حتما روی گردن لخت و درازش می‌شد کله حاج بابا یا آن راننده خرفت را دید... سیاه‌سوخته خیار و گوجه‌ای که دزدیده بود را بیرون آورد و گاز زد. اما فقط تا غروب دوام آورد. خورشید که انتهای شوره‌زار رسید سیاه‌سوخته افتاد. خیار و گوجه هم نجاتش نداد. همانجا بود که من دوربین گوشی‌ام را باز کردم. لب‌هایم مثل پوست درخت بود: چروکیده و خشک. به دوربین مستقیم نگاه می‌کردم اما چشم‌هایم تار بود. فقط سایه‌ای از خودم توی صفحه می‌دیدم. و چراغ چشمک‌زن کوچکی که نشان می‌داد باتری هم خشکیده و نا ندارد. دکمه ضبط را زدم. اول به مادرم چیزهایی گفتم و بعد رو به سلیم حرف زدم: «سلیم... به خدا قسم من کارگاه رو آتیش نزدم. اون علیزاده نامرد زیر پام نشسته بود و بس که گفت بیمه خسارت می‌ده منم وسوسه شدم...» انگار توی حنجره‌ام ناخن کشیده بودند. با صدای خس‌خس نفس می‌کشیدم. آخه با چه عقلی بیام پیشنهاد بدم، بعدشم برم آتیش به پا کنم؟ آن‌قدر تابلو؟ تو خودت باشی اینکارو می‌کنی. من چه می‌دونم آتیش چجوری راه افتاد... بعد تو به خاطر گناه ناکرده پنج سال تو چشام نگاه نکردی... حلالت می‌کنم داداش...» روی زمین زانو زدم و توی خودم مچاله شدم. ترک‌های خاک هنوز توی خودشان گرما داشتند و گرگ‌ومیش غروب داشت سرما را با خودش می‌آورد. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم صفحه گوشی خاموش است. نمی‌دانستم تا کجا ضبط کرده...
بعد چیزی ندیدم. فقط یادم مانده که توی بیمارستان چشم باز کردم.
راننده تلف شده بود ولی آن سه‌تا غریبه به گمانم قسر در رفتند. سلیم و همراهش را توی کویر پیدا کردند. روی لایه‌های ضخیم نمک جان داده بودند؛ جسدشان خشک شده بود. مثل ماهی نمک‌زده. از گروه ما هم فقط من ماندم. آخرش هم نشد پول بیمه کارگاه را بالا بکشم ولی هیچ‌کس نفهمید آتش آن شب را من توی کارگاه راه انداختم. درعوض ویدئوهای خداحافظی ما حسابی غوغا به پا کرد؛ بس که لایک خورد و مردم کامنت گذاشتند. گاهی که ویدئوهای گوشی‌ام را باز می‌کنم به تصویر نصفه‌نیمه ضبط شده خودم نگاه می‌کنم. به‌هرحال آدم دم مرگ هم باید مراقب آبروی خودش باشد. همین مانده بود که بمیرم و بفمند کار خودم بوده. پشت سرم این همه حرف باشد که کارگاه را آتش زد و خودش و برادرش را زا‌به‌راه کرد، آن هم بی‌اینکه یک صنار دستم را بگیرد...


پرده دوم
هردو ماشین جیپ کروکی بودند و توی هوای داغ سقف‌هایشان جمع شده بود. کرکر خنده توی ماشین‌ها بلند بود و جیغ‌کشان آواز می‌خواندند. ماشینی که جلو می‌راند تابلو چند آبادی را کنده بود و بین صندلی‌های پشت تلنبار کرده بود. سر راه به مسیر باریکی رسیدند که تابلو زهوار در رفته‌ای داشت؛ نوشته بود فوش. پسری که جیپ قرمز را می‌راند پیاده شد. تابلو را کند و تابلوی دیگری به جای آن گذاشت: روی تابلو نوشته بود «خطر گم شدن». بعد آن‌قدر راندند که رسیدند به یک دوراهی. تابلو بزرگی داشت روی آن دو فلش بود. فلش راست «به سمت کویر لوت» و فلش سمت چپ «به سمت شوره‌زارهای نمک». پسر جوان با خنده پیاده شد. تعادلش را از دست داد و همانجا روی زمین نشست و خندید. یکی از دخترها جیغ کشید: «نیماااااا چی شد پس ده تا قوطی رو میندازم بالا. کم آوردی بچه...» پسر جوان دستی تکان داد و رفت هرچه زور زد تابلو بیرون نیامد. به یکی از دخترها گفت: «بشین پشت فرمون و بزنش» دختر ماشین را گاز داد و گاردی که جلو جیپ بود تابلو را از جا در آورد. بعد پسر توی تابلوهایی که عقب جیپ جا داده بود گشت و تابلوی کوچک فوش را توی زمین فرو کرد. با اسپری آن را خط‌خطی کرد و نوشت مسیر اصلی. بعد همان‌طور کج‌وکوله به سمت جلو اشاره کرد و داد زد: «پروژه بعدییییییی...»
پایان