کد خبر: ۶۲۹۴
تاریخ : ۱۳ مهر ۱۳۹۸ - ۰۷:۰۴
رادمنش| مشهد را در شعر و داستان و ترجمه به عنوان یکی از قطبهای ادبی کشور میشناسند. اما وضعیت ادبیات داستانی مشهد الان چگونه است و در کشور در چه جایگاهی قرار میگیرد. آیا دومین کلانشهر کشور توانسته است به اندازه جمعیت و سبقه و نام بزرگانی که یدک میکشد، در ادبیات داستانی ایران حرفی برای گفتن داشته باشد؟ حسین آتشپرور، مریم حسینیان و حسین لعلبذری به این سؤال پاسخ دادهاند و هر ۳ در یکچیز اتفاق نظر دارند: اینکه جو حاکم بر فضای ادبی مشهد، آنچنان که باید همدلانه و حمایتگرانه نیست و افراد گاه در جهت حذف و رقابت قدم برمیدارند تا همدلی و رفع ایراد آثار یکدیگر. آتشپرور که از داوران بخش نهایی جایزه مهرگان است میگوید در ۴ سال اخیر که این مسئولیت را به عهده داشته است اثری درخور و شایان توجه از یک نویسنده مشهدی نخوانده است. مریم حسینیان که چند سالی است ساکن پایتخت است، اما با فضای ادبی مشهد آشنایی خوبی دارد و کماکان ارتباطش را با نویسندگان و برخی محفلهای ادبی این شهر حفظ کرده است نیز با نگاهی به دهه ۸۰ و آنچه در مشهد اتفاق میافتاد یادآور میشود که فضاها و محافل ادبی مشهد در بیش از یک دهه گذشته پیشرفتی نداشتهاند. حسین لعلبذری که دبیر برخی جلسات و محافل ادبی در مشهد است ضمن اینکه اعتقاد دارد وضعیت ادبیات داستانی مشهد بد نیست، میگوید برای بالیدن نویسندگان و آثار بهتر به همدلی نیاز داریم. البته با تشکیل خانه ادبیات که ذیل خانه هنرمندان شهرداری است و بناست از نویسندگان وشاعران حمایت کند و همکاریهایی بین آنها انجام شود، شایدبشود به برداشته شدن برخی از مشکلات از سر راه امیدوار بود.
آنچه در ادامه میآید، بخشهایی از گفتوگوی ما با این نویسندگان است، در مورد احوال ادبیات داستانی مشهد.
قله نداریم
حسین آتشپرور، نویسنده مجموعه داستانهای «اندوه» و «ماهی در باد» در ابتدای صحبت میخواهد معنای نویسنده مشهدی و خراسانی را روشن و شفاف کند و ازاینرو میگوید: وقتی از نویسنده مشهدی یا خراسانی صحبت میکنیم از جغرافیایی حرف میزنیم که در آثار نویسنده آن بوم یا اقلیم دیده میشود. بهعنوان مثال اخوان ثالث مشهدی بود و در تهران زندگی میکرد، اما زبان خراسان در شعر او دیده میشود و یکی از همین ویژگی های شعرش که زبان است، در شعر معاصر ما قّله میشود، همینطور محمود دولتآبادی. رضا دانشور اگر به پاریس هم رفت هویت خراسانیاش را حفظ کرد. مشهد در تعدادی از داستانهای کوتاهش حضور دارد. اما امروز کسانی را میبینیم که اسمشان مشهدی است، اما از این بوم هیچ اثری در کارشان نیست.
اگر نویسندهای تنها در این شهر به دنیا آمده باشد و در نوشتهاش زمان و مکان دیده نشود، اینجایی میتواند باشد؟
او در ادامه خاطرنشان میکند: در مجموعه داستان «اندوه» من، ماجرای چند داستان در مشهد و خراسان میگذرد و جغرافیایشان خراسان است. در مجموعه داستان «ماهی در باد» هم همینطور. رمان «خیابان بهار» هم نصفش در مشهد میگذرد و تمامش خراسان است. بوم و زبان و انسان معاصر در آن دیده میشود. مردم با تاریخ و رفتار و عادتهایشان در مکان وجود دارند. شهر در بازه زمانی دیده میشود، چون من از بومم جدا نیستم.
آتشپرور از داوران بخش نهایی جشنواره مهرگان است که یکی از مهمترین جوایز ادبی کشور به حساب میآید. او هر سال تعدادی از مهمترین آثار خلق شده در حوزه ادبیات داستانی را بررسی میکند و با اشراف به فضای ادبی کشور میگوید: در این ۴ دورهای که من داور بودهام اثری که در تیم داوری خود را نشان دهد، ندیدهام. در دوره گذشته در مهرگان -جدا از داستاننویسانی که کارشان داستاننویسی رسمی است- جنوب و کرمان بیشتر خودشان را نشان دادند. البته جنوب داستاننویسی خاصی دارد و کرمان دارد جای خودش را پیدا میکند و من آن را نتیجه فرهنگ، احترام و همبستگی داستاننویسان آن منطقه میبینم.
خراسان همیشه جایگاه خود را در ادبیات فارسی دارد. مگر میشود آن را نادیده گرفت؟ ما در سطح ملی داستاننویسانی مثل دولتآبادی، رضا دانشور، اصغر الهی و غزاله علیزاده داریم، اما با وجود داستاننویسان زیادی که در این سالها در خراسان متولد شدهاند، چرا نباید آنچنان که جنوب و اصفهان دیده میشوند، حرفی برای گفتن داشته باشیم؟
سؤال این است که چرا ادبیات در جنوب با قوت به حیات خود ادامه میدهد یا نبض ادبیات داستانی اصفهان با ضربآهنگ مناسبی میزند، ولی این اتفاق برای مشهد نمیافتد؟
آتشپرور ۲ دلیل را برای این سؤال محتمل میداند؛ یکی جغرافیای مشهد و دیگری فضای حاکم بر آن، و در توضیح آن میگوید: مشهد از نظر جغرافیایی پرتافتاده است. یکی از معضلات ما همین است. دیگر اینکه شهرنشینی مدرن مشهد سابقه زیادی ندارد و ما داریم دوران گذار را طی میکنیم. ازاینرو بنیاد مدرن ما آنقدر قوی نیست. شما به لندن نگاه کنید، در سال ۱۸۶۸ چراغ راهنما داشته. اما زمان زیادی از شهرنشینی در مشهد به شکل مدرن آن نمیگذرد. داستاننویسی جدید هم حاصل شهرنشینی است. البته گذشتههای ما خیلی پربار و درخشان بوده است. فردوسی، خیام و عطار قرنها پیش در همین همسایگی ما زندگی میکردند.
نکته دیگر جو حاکم بر مشهد است. من از خودم مثال میزنم. درست است که در مشهد زندگی میکنم، اما وقتی که در این شهر دیده نشوم به نوعی دست به مهاجرت غیر فیزیکی میزنم و بسیاری نظیر من هستند. جالب این است که از پایتخت تو را میبینند و انتخاب میکنند، اما در خانه خودت دیده نمیشوی. بهجز شهرآرا کدام روزنامه این شهر من نویسنده را دیده است؟ در صورتی که روزنامههای مهم پایتخت در هر ماه حداقل یک مطلب یا مصاحبه مفصل از من دارند. کدام مرکز فرهنگی غیروابسته است که از نویسندگان مستقل این شهر حمایت کند؟ در اصفهان سالهاست که چندین خانه فرهنگی خصوصی برای جلسات وجود دارد. در شیراز و تبریز هم همینطور. اما مشهد با توجه به اینکه بعد از تهران پرجمعیتترین شهر کشور است، چنین فضاهایی ندارد. اندک مرکزهای فرهنگی یا کتابفروشیهای آن هم حاضرند برای یک نویسنده تهرانی هزینه کنند، اما نویسندگان شهر خودشان را اصلا نمیشناسند. این است که نمیخواهیم برای فرهنگ هزینه کنیم، اما حاضریم برای رفع ناهنجاریها و عوارض آن هر نوع هزینهای پرداخت کنیم.
از فضای ادبی مشهد جز بحثهای خام چیزی نمیشنوم
مریم حسینیان، نویسنده ۲ رمان «بهار برایم کاموا بیاور» و «ما اینجا داریم میمیریم»، چند سالی است به تهران رفته است، اما میشود او را نویسندهای دانست که در فضای ادبی مشهد بالیده است. او که با فضای ادبی مشهد آشنایی خوبی دارد میگوید: دوستانی را میشناسم که سالهاست مشغول برگزاری جلسه و نوشتن و چاپ اثر در نشریات هستند، ولی متأسفانه باید بگویم که جایگاه تعریفشدهای، حتی در ادبیات خراسان ندارند. در دهه ۸۰، مشهد جشنواره داستانهای ایرانی و جلسات ادبی داشت که برای این برنامهها نویسندگان صاحبنام را دعوت میکردیم و برنامههای خوبی داشتیم. آن زمان نگاهی که از بیرون به مشهد وجود داشت هم نگاه سطح بالایی بود. آینده درخشانی برای خیلی از دوستان و نویسندههای مشهد پیشبینی میکردند، ولی حالا که نگاه میکنم میبینم برنامهها و جلسات مشهد با گذشت بیش از یک دهه محفلی باقی مانده است و هنوز همان آدمها و افراد که ممکن است اثری چاپ کرده باشند، به شهرهای دیگر رفتوآمد میکنند. در همان حد و اندازه باقی ماندهاند و اینطور نیست که بگویند فلان جلسه یا حلقه ادبی در مشهد صاحبنام است و هرجا اسمش را بگویی میشناسندش؛ این باعث تأسف است.
حال چرا فضای ادبی مشهد که به گفته حسینیان در دهه ۸۰ موفق بود و نگاهها را به خود جلب کرده بود، نتوانست مسیر رو به رشدش را ادامه دهد، سؤالی است که این نویسنده در پاسخ به آن میگوید: بحث جغرافیا مطرح میشود که با توجه به فضای مجازی و امکاناتی که وجود دارد اگر کسی بخواهد داستاننویس خوبی شود اهمیتی ندارد ساکن کجا باشد. در این سالها نویسندههایی از شهرهای مختلف دیدهام که خیلی ساده مسیری را طی کردهاند و به صرف اینکه اثری قوی داشتهاند دیده شدهاند، نه به این خاطر که کسی آنها را میشناسد و حمایت میشوند. اما مدتهاست از بچههای مشهد اثر قدرتمندی که سروصدا کند ندیدهام. یک بخش ادبیات، رسانه و ارتباطات است و یک بخش دیگرش هم این است که اثر خوب، خودش، خودش را معرفی میکند و این نیست که تمام وقت جلسه و معرفی برایش برگزار شود. برخی دوستان هر وقت پیگیری میکنم در حال نوشتن چیزی هستند و ۱۰ سال است همین حرف را میزنند. همیشه که مافیای ادبی سوار نیست. شما کار خوب بنویسی حتما دیده میشود. یکی هم بحثهای ارتباطی در فضای ادبی مشهد است. فکر میکنم این ارتباطات دلسوزانه و درست نیستند. نمیدانم چه عاملی وجود دارد که آن نویسندگان در مشهد از هم حمایت نمیکنند. یعنی فضا فضای رقابتی و حذف است. داخل مشهد این ماجرا پررنگ است. وقتی داخل مشهد این اتفاق بیفتد نباید انتظار داشته باشیم کسی از تهران بیاید و ما را حمایت کند. اما مثلا در شهرهای دیگر من دیدهام که یک گروه پنجششنفره، خوب یا بد و با اختلاف نظر، فضایی را قدرتمند نگه میدارند. این ۲ مسئله مهماند: یکی خلق اثر خوب و ناب که تأثیرگذار باشد، یکی هم فضای حمایتی و ارتباطی. من در چند جلسهای که خودم در سالهای گذشته در آنها شرکت کردهام، صمیمیت و حمایت و جو مثبتی که افراد دلسوزانه دور هم بنشینند و سعی کنند دانش همدیگر را ارتقا دهند ندیدهام.
او در ادامه میافزاید: یک بحث هم این است که ما از نسل گذشته خراسانی چقدر استفاده میکنیم. مثلا ما آقای آتشپرور را در مشهد داریم. ایشان نویسنده صاحبسبکی است. چند جلسه جدی و عمیق برای ایشان برگزار شده است؟ یا مثلا چقدر در مورد آثار رضا دانشور صحبت شده است؟ منظور من این است که حتی از داشتههای پیشین خودمان گذر کردهایم. خیلی از نویسندهها پیشینه مشهدی دارند، اما ممکن است الان در مشهد ساکن نباشند. یک طبع بلند لازم است و یک جریان بدون حب و بغض میخواهد که از این افراد استفاده شود. ما وقتی اینگونه نگاه میکنیم نمیتوانیم انتظار درخشش داشته باشیم. آقای عبدا... کوثری را در مشهد داریم، اما هیچوقت نمیشنوم جلساتی برگزار شوند و اتفاقاتی را رقم بزنند. الان اگر به شیراز بروید ابوتراب خسروی در این شهر زنده است. اما از خیلی از دوستان بپرسید عبدا... کوثری کجاست؟ نمیدانند در تهران است یا مشهد. دولتآبادی چقدر به مشهد رفتو آمد دارد؟ فکر میکنم مشکل دوستان ما در مشهد مشکلی زیربنایی است. در محافل ادبی باید باز باشد و هوا و فضای تازه را پذیرا باشند. مدرسها کارشان را آنقدر که باید بلد نیستند. منتقد کارکشتهای در مشهد نداریم که مثلا اگر یادداشتی روی کتابی مینویسد حجت باشد. فکر میکنم اینها نکات کلیدیای هستند. باید به عقب نگاه کنند و ببینند در ۱۰ سال پیش چه اتفاقی افتاده است؟ بین سالهای ۸۲ تا ۸۴ ما ۱۳ همایش در مشهد برگزار کردهایم و ۱۳ نویسنده از نقاط مختلف کشور آورده ایم، آدمهای مهمی که آن زمان کتابهایشان روی بورس بود، سخنرانی و کارگاه داشتند. اما اصلا صدایی از مشهد نمیشنویم، جز همان بحثهای خام. در چنین شرایطی چرا مشهد باید قطب باشد؟
همدلی لازم است
حسین لعل بذری، نویسنده مجموعه داستان «افتاده بودیم در گردنه حیران» که برگزارکننده و دبیر تعدادی از جلسات ادبی مشهد است، اعتقاد دارد که حال ادبیات داستانی مشهد بد نیست و نمیشود وضعیت امروز را به صورت کلی با نگاه به قلههای ادبیاتی که در این شهر داشتهایم مقایسه کنیم. او میگوید: اگر به گذشته نگاه کنی، میبینی شهرهای دیگر هم بزرگانی داشتهاند، مثلا اصفهان جمالزاده یا شیراز شهریار مندنیپور را داشته است. ادبیات در دورهای ممکن است رونق بگیرد یا افول پیدا کند که این متأثر از فضای کلی جامعه و دولتها و سیاستهاست. به نظرم الان هم دوره بدی نیست و نمیتوانیم بگوییم افول کرده است.
او در مورد جایگاه مشهد در نقشه کلی کشور، به ظرفیتهای این شهر اشاره میکند و میافزاید: در مشهد چند کتابفروشی خوب داریم که جلساتی برگزار میکنند و آدمهای بزرگی را دعوت میکنند. اینها اتفاقهای خوبی است که شاید در شهرهای دیگر کمتر رخ دهد. شخصیتهایی که میآیند تأثیرگذار هستند و به فضای ادبی مشهد کمک میکنند. اتمسفر هر فضایی میتواند به رشد ادبیات هر شهری کمک کند، حتی اگر آدمی که میآید کارگاه برگزار نکند و یک رونمایی باشد. همین که یک نویسنده یا شاعر میآید و علاقهمندان به آن حوزه میروند و نویسنده یا شاعر مورد علاقه شان را از نزدیک میبینند، یک اتفاق است.
لعلبذری در ادامه به داشتههای مشهد اشاره و خاطرنشان میکند: الان ما شخصیتهایی در مشهد داریم که صاحب جایگاه هستند، حالا این جایگاه ممکن است متغیر باشد. آقای آتشپرور را داریم که سالهاست کار میکند و در سطح کشور ایشان را میشناسند و وقتی کتابی از او منتشر میشود مورد استقبال قرار میگیرد. یا مثلا خانم نظامشهیدی یا آقای تقیزاده را داریم. منتها مشکل این است که ما با خودمان مشکل داریم. یعنی ما راههای گفتگو یا همکاری با همدیگر را بلد نیستیم یا تمایل نداریم که به آن نزدیک شویم. ما نیازمند گفتوگوی مشترک هستیم، اگر کسی در مشهد کتابی چاپ کرد ما باید خوشحال باشیم و برای دیدهشدنش کمک کنیم یا لااقل برایش مانع درست نکنیم. ما تعداد کمی هستیم که فقط خودمان میتوانیم به همدیگر کمک کنیم. اما نمیبینم تمایلی داشته باشند که کنار همدیگر کار کنند. اختلاف نظر در ادبیات طبیعی است. ممکن است من با سبک و نوع نگاه کسی خیلی موافق نباشم، اما این دلیل نمیشود که او را نادیده بگیرم. یکی از راههای بهبود فضا هم این است که همدلی داشته باشیم. دور هم جمع شویم و ببینیم چه کار میتوانیم بکنیم. مثلا میتوانیم کارگاه برگزار کنیم. میتوانیم برای آقای آتشپرور یادواره بگیریم، یا جلسهای در شأن خانم نظام شهیدی که کتابش درآمده است، برگزار کنیم، یا برای انتشار کتاب کسی که قابلیتش را دارد، اما به مانع خورده است، از کانالهایی که داریم استفاده و او را معرفی کنیم. بعدها از دل این همگراییها چند نویسنده و اثر خوب بیرون میآید. در هر حال نسل جدیدی دارد میآید که هم ایدههای خوبی دارد و هم تلاش بیشتری و فکر میکنم اتفاق خوبی را رقم میزنند.