آرامشی که محله دارد

چند وقتی بود که جلو مدرسه می‌دیدمش، راستش از نگاهش خوشم نمی‌آمد، شرارت داشت و ترس را به جانم می‌انداخت. بدتر از همه اینکه همیشه به من خیره می‌شد و تا  از تیررس نگاهش دور نمی‌شدم بی‌خیال نمی‌شد. نمی‌خواستم به برادرم چیزی بگویم. می‌دانستم اگر متوجه شود دعوا راه می‌افتد و ممکن است قضیه را بدتر کند و از همه مهم‌تر بعدش باید پیه نرفتن به کلاس‌های متفاوت و هزارجور انگ دیگر را به جان می‌مالیدم! امروز هم از آن روزهایی بود که خیابان خلوت‌تر از همیشه بود و من برای کلاس‌های فوق‌العاده مجبور شدم بیشتر در مدرسه بمانم. موقع برگشت خورشید وسط آسمان بود و برگ‌های درخت، تن لخت زمین را پوشانده بودند. هوا نه گرم بود و نه سرد، طوری که انگار تکلیفش با خودش مشخص نبود! خورشید در آسمان گرمایش را از زمین دریغ می‌کرد.
حس بدی داشتم، انگار گواهی خبری بد را بدهند، دلم شور می‌زد. مقنعه‌ام را جلو کشیدم و بسم‌ا... گویان به راه افتادم. کوچه مدرسه از آن کوچه‌های باصفا بود! یک بن‌بست با خانه‌های قدیمی که زیاد رفت‌وآمدی نداشت؛ هم ترس در دل می‌انداخت و هم آرامش ایجاد می‌کرد. در همین فکرها بودم که دستم کشیده شد. رو که برگرداندم انگار سطلی آب سرد روی سرم ریخته شد. به وضوح صدای به هم خوردن دندان‌هایم‌ را می شنیدم! همان چشم‌های درشت و شرور بود.
آمدم دستم را پس بکشم که محکم‌تر فشار داد. حس می‌کردم استخوان‌هایم له شده‌اند! می‌خواستم جیغ بکشم که پیش‌دستی کرد و دست دیگرش را روی دهانم گذاشت. مرا کشان‌کشان تا آخر کوچه برد. جایی که زیاد در چشم نبود. کسی در کوچه نبود. سردم شده و لرزم گرفته بود! انگار وسط بورانم. نزدیک بود قلبم از دهانم بیرون بزند که با نیشخند گفت: نترس کوچولو...
توان انجام هیچ کاری را نداشتم. می‌خواست مقنعه را از سرم باز کند. هرچه تلاش کردم از دستش نجات پیدا کنم تأثیری نداشت. از همه چیز ناامید شده بودم و آب دهانم خشک شده بود. در اوج ناامیدی و ترس، ماشینی پیچید داخل کوچه! پرده اشک همه چیز را تار جلوه می‌داد، اما وقتی نزدیک‌تر شد، متوجه شدم ماشینی سفید رنگ با حاشیه سبز روی درش است. ماشین پلیس! پسرک به یک‌باره رهایم کرد و فاصله گرفت. ترس در چشم‌هایش بیداد می‌کرد! سرعت ماشین تندتر شد. چند آقا از آن پیاده شدند. پسرک مصرانه قصد داشت راه فراری برای خودش پیدا کند، اما کوچه بن‌بست بود! پاهایم سست شده بودند، انگار توان تحمل وزنم را نداشتند و روی زمین افتادم. گویا پسرک به چشم سروان آشنا آمد که گفت: «باز هم تو؟! آدم نمی‌شوی، نه؟!» و بدون مجال به سربازها گفت: «بیایید و ببریدش داخل ماشین».کمی بعد متوجه من شد و به سمتم آمد و با نگرانی آشکاری پرسید: «حالت خوبه دخترم؟»
آرام شده بودم! خیلی آرام، اشک‌هایم را پاک کردم و بلند شدم و گفتم: «بله!» پاهایم همچنان می‌لرزید. سروان من را تا خانه رساند و در راه ازکارهای «پسر چشم درشت» تعریف می‌کرد! از دخترهایی که خواسته یا ناخواسته در تله‌اش افتاده بودند و دیگر راهی برای خلاصی پیدا نمی‌کردند و گفت: «خدا واقعا دوستت داشته است.»
وقتی مامان در را باز کرد، پلیس همه چیز را تعریف کرد. اشک‌های مامان روی صورتش می‌ریخت و خدا را شکر می‌کرد. از فردا، قرار شد برادرم من را به مدرسه برساند. نزدیک مدرسه که  شدیم، همان سروان دیروزی را دیدم که با چند سرباز سرکوچه ایستاده بودند تا مراقب بچه‌ها باشند. راستش، خیالم خیلی راحت شد! انگار برادرم هم همین حس را داشت که گفت: «از اینجا به بعد خودت برو.»
چقدر این حس آرامش را دوست دارم.