لیلا جانقربان - هر وقت و هر جا که حرف از پهلوانی و زورخانه میشود، ناخودآگاه ذهنم میرود و میرسد به مجموعه تلویزیونی «پهوانان نمیمیرند»؛ سریالی به کارگردانی حسن فتحی که برای اولین بار مرام پهلوانی را با بازی بازیگرانی همچون مرحوم جمشید مشایخی و عبدالرضا اکبری به خوبی به نمایش گذاشت. نمایشی که اگر بارها و بارها تکرار شود، باز هم مخاطبانی همچون من دارد که به تماشای آن بنشینند و از گذشتهای ناب و مرامهایی خاص لذت ببرند. گذشته و مرامی که در گذر زمان هرچند از بین نرفته، اما رنگ و لعاب چندانی ندارد و با وجود رشتههای ورزشی جدید به دست فراموشی سپرده شده است. این فراموشی این روزها دغدغه بسیاری از کسانی است که سراغ ورزش زورخانهای رفتهاند و مرام زندگی خود را مدام از آن مدد میگیرند.به مناسبت روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانهای که مصادف با روز 17 شوال، سالروز جنگ خندق و مبارزه معروف حضرت علی(ع) با عمرو بن عبدود از برترین جنگجویان قریش است، کندوکاو میکنیم تا کسانی را بیابیم که هنوز هم مسیرشان به زورخانه است و به گودهای معرفت رفتوآمد دارند. آنهایی که زورخانه و گودش را به سالنهای مجلل ترجیح میدهند و بهجای هر دم و دستگاهی، کباده و میل و سنگ را میشناسند و با آن عجین هستند؛ کباده و میل و سنگی که یادگار پوریای ولی است و تاریخی کهن در میان ما دارد.
خانواده پر کار از آن خانواده هایی هستند که ورزش زورخانهای در میان آنها جایگاهی ویژه دارد و پدر از آنجا که خودش اهل زورخانه بوده، هر 7 پسرش را هم از همان دوران کودکی به این وادی کشانده است. البته از میان 7 پسر، تنها یکی از آنها هنوز اهل زورخانه است و مرشدی را برگزیده و پیشکسوت مرشدان زورخانه است؛ مرشدی که ضرب زورخانه را به سرانگشتهایش مینوازد؛ ضربی که همراه آوای او میشود و با اشعار مذهبی و حماسی ورزشکاران را به میدان میخواند و با آداب و رسوم خاص آنها را به وجد میآورد تا روحی در میان میدان تازه کنند.
علی پرکار که این روزها مدیریت هنرستان تربیت بدنی یادگار امام(ره) را برعهده دارد، برای گفتوگو، ما را به دفتر کارش دعوت میکند تا در کنار پدرش که او هم یک فرهنگی بازنشسته و ورزشکار باستانی است، به صحبت بنشینیم و خاطرات گذشته و تازه را از ورزشی که هرگز نمیمیرد، بشنویم.
علی پرکار متولد سال 1356 است و پدرش غلامرضا پرکار متولد سال 1330. آنها از قدیمیهای محله نوغان هستند و بعد از ساختوسازهای منطقه، ساکن محله ابوذر شدهاند.
اهل نوغان
پدر هنوز به جمع ما نرسیده است. من نیمساعتی زودتر از ساعت قرار به مدرسه میرسم و با علی پرکار سرحرف را باز میکنم تا پدر برسد. او میگوید: من متولد مشهدم، سمت طبرسی و نوغان. اسم کوچه دکتر نصیری را شاید شنیده باشید. تا 9سالگی در همان محله زندگی میکردیم، در خانههای قدیمی و بزرگ و باصفا، ولی بعد از آن آمدیم سمت ابوذر. البته من در همان کوچه نوغان ازدواج کردم و از همان منطقه خانمم را انتخاب کردم، ولی آن موقع ساکن آنجا نبودیم. هنوز بازارچه حاجآقاجان و میدان دور حرم و ایستگاههای اتوبوس یادم هست. فکر کنم سالهای 1372 یا 1373 بود که آنجا را خراب کردند و تغییر کرد.
زورخانه پیش از مدرسه
پدرم از جوانی به زورخانه شهید احمدی میرفت. من و برادرهایم را با خودش میبرد. ما 7 برادر هستیم که فقط و من یکی از برادرهایم ورزش زورخانهای را ادامه دادیم. پدرم هم الان با وجود اینکه حدود 70 سال سن دارد، باز هم داخل گود میرود و ورزش میکند. همین امروز هم رفته است زورخانه و یکیدو ساعتی را ورزش میکند. زورخانهای که ما میرفتیم بهنام شهید احمدی در خیابان گاز شرقی بود. البته الان هم هست. از پنجششسالگی پای من به زورخانه باز شد و قبل از اینکه بخواهم بروم مدرسه، میرفتم زورخانه و ورزش میکردم.
ضرب با ظرف
چند سالی ورزش کردم تا اینکه از کلاس سوم ابتدایی ضرب را شروع کردم. آن زمان سمت گاز شرقی مدرسه المهدی میرفتم، بعدش مدرسه مطهری و بعد از آن هم آقامصطفی خمینی سمت چهارراه زرینه رفتم. دانشگاه را هم در تربیت معلم شهید بهشتی رشته تربیت بدنی ادامه دادم. داشتم میگفتم که به ضرب علاقه زیادی داشتم. حتی بچه که بودم، به محض اینکه از زورخانه برمیگشتیم خانه، یک ظرف یا قابلمه برمیداشتم و شروع میکردم به ضربزدن. الان 33 سال است که ضرب میگیرم. از سال 1365 تا 1374 در باشگاه شهید احمدی محله رسالت بودم. بعد از آن تا سال 1376 در باشگاه چمران چهارراه لشگر بودم و بعد از آن تا سال 1382 در باشگاه وحدت شهرداری و از 1382 به بعد در زورخانه شهدا یا همان توس قدیم سمت فلکه آب در کوچه عیدگاه هستم. البته این را هم بگویم که تا ورزشکار زورخانهای نباشی نمیتوانی مرشد شوی و این طور نیست که از راه برسی و بگویی که بهجای ورزش و نرمش میخواهم مرشد باشم!
ضرب پر استرس
این مرشد قدیمی محله ما درباره اولین روزی که شروع کرد به مرشدی میگوید: از سال 1371 که تربیت معلم بودم، گود دانشجویان ضرب میگرفتم، ولی خاطرهای که از اولین ضربگرفتنم دارم هیچ وقت یادم نمیرود. در همین زورخانه شهید احمدی بودیم. مرشد نیامده بود و پدرم من را فرستاد سردم. جمعه ساعت 10 صبح بود. خیلی از پیشکسوتان آنجا بودند. حاج محمد غفاریان، آقای غلامی، حاج اکبر شاهحمزهای، حاجآقای فضائلی، حاج عباس نجیب که به بیغم معروف بود و حاجی فلاح همه در گود بودند. شروع کردم به ضربزدن و خواندن که وسط کار صدایم گرفت. صدایم که گرفت، فقط ضرب گرفتم، ولی واقعا برایم سخت بود و استرس زیادی داشتم.
جنگ زورخانهای
به ضرب خیلی علاقه داشتم و دارم و با وجود اینکه خیلی سخت است و انگشتهایم دچار مشکل و مچ دستهایم اذیت میشود، ولی باز هم کنار نمیگذارم.
او آستینهای پیراهنش را بالا میزند و ساق دستهایش را نشانم میدهد و میخواهد آنها را با هم مقایسه کنم. رنگ پوست دست راستش که مدام روی طبل است کمی کدر شده است و انگار جای زخمی است که خوب شده باشد. بعد ادامه میدهد: الان تنها مدرسهای هم که ضرب و میل دارد، همین مدرسه ماست. بچهها را تمرین میدهیم و کار میکنند. به نظر من ورزش زورخانه از ورزشهای خیلی مهم ما ایرانیهاست و با پیشینهای که دارد باید توجه بیشتری به آن بکنیم. در جایی در مورد تاریخچه این ورزش خوانده بودم که وقتی مغولان به ایران حمله میکنند، تمرین و استفاده از ادوات نظامی را برای ایرانیها ممنوع میکنند. همان زمان فردی صوفی به نام محمد خوارزمی که به نام پهلوان پوریای ولی معروف است، ادوات ورزشی را به شکل ادوات جنگی درست میکند تا در زورخانه تمرینهای جنگی انجام شود. اگر دقت کنید ضرب همان مارش جنگی است، کباده به شکل تیر و کمان است، تخته شنا حالت شمشیر دارد، میلها مانند گرز هستند و سنگ نمادی از سپر است. البته این سنگهایی که الان در زورخانهها استفاده میشود چوبی است، ولی زمان قدیم از سنگ مرمر بوده و وزن زیادی هم داشته است. الان حداکثر 100 تا 120 کیلو است، ولی آن زمان نوشتهاند که تا 700 کیلو هم بوده است.
تیم خانوادگی
آقای پرکار بعد از تاریخ زورخانه و مطالعاتی که با علاقه در این زمینه داشته است، به خانواده زورخانهای خود اشاره میکند و میگوید: ما 7 برادر هستیم که از کوچکی پدرم ما را به زورخانه میبرد. پدرم فقط زورخانه شهید احمدی میرفت و میرود، ولی من بهخاطر کاری که انجام میدهم زورخانههای مختلفی میروم. خانواده ما همه زورخانهای هستند، ولی الان فقط من و پدرم فعالیم. قدیم آنقدر فعال بودیم که تیم خانوادگی هم داشتیم. سال 1372 با همین تیم مقام اول استان در مسابقات زورخانهای تیمی را هم کسب کردیم. آن سال پدرم سرپرست تیم بود، من مربی و مرشد بودم، تیم هم تشکیل شده بود از 3 تا از برادرانم و چند تا از بچههای زورخانه. میدانید که مسابقات زورخانهای بهصورت تیمی و فردی برگزار میشود و در حالت تیمی یک زمان مشخص مثل نیم ساعت به تیم میدهند تا کارش را ارائه دهد و داوران امتیاز بدهند. البته مرشدی هم مسابقات دارد و بهصورت تیمی و فردی انجام میشود، ولی من علاقهای به شرکت در مسابقات نداشتم و در این سالها عنوان پیشکسوت را توانستهام کسب کنم.
تربیتبدنی مظلوم
ما بهصورت تیمی فقط در همان مسابقات شرکت کردیم، ولی در این زمینه عنوانهایی مانند رئیس انجمن زورخانه و کشتی پهلوانی آموزشوپرورش در 13 سال، رئیس کمیته دانشآموزی هیئت ورزش زورخانهای ادارهکل ورزش و جوانان، رئیس کمیته داوران هیئت زورخانهای و کشتی پهلوانی مشهد را به من اعطا کردهاند و با 27 سال سابقه کار، مدیر هنرستان تربیت بدنی یادگار امام(ره) هم هستم. این هنرستان از هنرستانهای تخصصی شهر است و برای بچههایی که همین الان مشغول تحصیل هستند، زمینه کاری وجود دارد. الان مثل زمان گذشته نیست که سالنها کم باشد. یک زمانی همین شهرداری فقط سهچهار سالن داشت، ولی الان بیشتر از 90 سالن دارد و کارشناس مسئول و کارشناس تربیتبدنی در هر منطقهای هست. آن زمان تربیتبدنی خیلی مظلوم بود، ولی الان تغییر کرده است. من خودم کارم را در همین رشته تربیتبدنی از منطقه احمدآباد روستای آغنج شروع کردم، ولی آن زمان کجا و الان کجا؟ اصلا قابل مقایسه نیست.
حیاط ادارهکل
بد نیست این خاطره را هم برایتان بگویم. من سالهای 1385 و 1386 که در ادارهکل بودم، هر روز با ضرب و زنگ و بلندگو وسط حیاط اداره کل نرمشهای زورخانهای راه میانداختم تا علاقهمندی به این رشته بیشتر شود. آن زمان حرکت خوبی بود ولی بعدش دیگر تکرار نشد.
مرشد و مرتبهها
او درباره کارهایی که مرشد انجام میدهد، میگوید: مرشد زورخانه وظیفه دارد برای هر کس که به زورخانه وارد یا از آن خارج میشود، با درنظرگرفتن مرتبه و سابقه ورزشی او کارهایی را انجام دهد. مثلا اگر تازهکار یا غیرورزشکار باشد، فقط میگوید خوش آمدی. اگر سابقهدار و ساخته باشد، پس از گفتن خوش آمدی، از حضار طلب میکند که برای ورود او صلوات بفرستند. اگر پیشکسوت باشد میگوید صفای قدمت و پس از طلب صلوات از حضار، برای او با هر دو دست به طبل میزند و یک رگبار ضرب میگیرد. اگر پهلوان باشد، علاوه بر ادای تشریفات پیشکسوت، زنگ را هم به احترام او به صدا درمیآورد و در اصطلاح به آن پهلوانان زنگی هم میگویند.
فردوسی، حافظ و سعدی
در مرشدی اشعار مختلف حماسی و مذهبی را میخوانم؛ از شاهنامه فردوسی گرفته تا دیوان حافظ و سعدی و مثنوی مولوی. اشعار بیشتر ارشادی هستند؛ مثلا یکی از ابیاتی که میخوانم این است که «بیا تا جهان را به بد نسپریم/ به کوشش همه دست نیکی بریم/ نباشد همی نیک و بد پایدار/ همان به که نیکی بود یادگار» روزی نیست که در زورخانه از حضرت علی(ع) نخوانم. البته این کار همه مرشدهاست و بحث مرید و مراد است. امکان ندارد که مرشدی از مولا شعری نخواند و مدحی نگوید، حتی اگر شده یک رباعی را میخواند. برای همین است که قدیمیها به زورخانه ذکرخانه هم میگویند. حتی اگر شنیده باشید، پاتوقخانه هم به زورخانه میگفتهاند. البته الان که دیگر نمیشود گفت پاتوقخانه و محلی برای جمعشدن، زیرا با این دنیای وسیع ارتباطات موبایلی همه منزوی شدهاند و کمتر با هم رفتوآمد دارند.
گود فرهنگ
او درباره آداب و رسوم زورخانه میگوید: در زورخانه یکی از رسوم دعاکردن است که لنگی را میآورند و به کسی که میخواهد دعا کند میدهند. بالاترین منطقه که بالاترین مرتبه در آن میایستد زیر سردم است و پایینترین منطقه روبهروی مرشد است که غالبا تازهکارها آنجا میایستند. ورود به زورخانه هم آداب خاص خودش را دارد؛ سقفی کوتاه که سرت را خم کنی و وارد شوی و تمام غرورت را بشکنی و احترام به سادات و پیشکسوتان که ابتدا آنها وارد میشوند و پشت سرشان دیگران میآیند و وارد گود میشوند. این احترام در برداشتن وسایل هم هست که نشاندهنده توجه این ورزش باستانی و بومی به فرهنگ غنی ایرانی و اسلامی است.
گله بهجای خاطره
به اینجای صحبت که می رسیم، ناگهان مردی بلندقامت و چهارشانه وارد اتاق میشود. مویی سفید کرده و معلوم است که سنوسالی دارد، ولی استواریاش به سنش نمیخورد. او غلامرضا پرکار است؛ پدر علی پرکار که امروز بعد از نرمشی در زورخانه به مصاحبه با ما آمده است. ترافیک مسیر او و زودتررسیدن ما به وعده مصاحبه باعث میشود که در میان گفتوگو به ما برسد. آقای پدر که حسابی از ترکیب خیابانها و خطوط بیآرتی عصبانی است، بهجای اینکه بخواهد صحبت را با ورزش و زورخانه شروع کند، سر حرف را با گله باز میکند و میگوید: شهرداری کار خوب زیاد انجام میدهد، ولی بعضی از کارهایش بهنظرم اشتباه است. همین میلههای بیآرتی چیست که وسط خیابان کشیده و کسبوکار مردم را کساد کرده است؟البته او گله دیگری هم دارد: اگر برای مردم کار کنند خوب است. کاری که برای مردم باشد ماندگار است. همینجا زمینهای آستانقدس را که وقف است چرا بهنفع مردم باز نمیکنند؟ اگر راهی از جمعهبازار قدیم و از وسط زمینهای آستانه بدهند، میدانید چقدر راه بهشترضا کوتاه میشود؟ هم ترافیک کم میشود و هم تصادف! فقط اگر یک راه بدهند!
تومنی 2 زار
حق را به حاجآقا پرکار میدهم و میگویم که انتقاداتش را خواهم نوشت. او نگاهی به من میکند و میگوید: قلم شما باید برنده و تأثیرگذار باشد. به همین ورزش باستانی که امروز آمدهاید دربارهاش صحبت کنید، آن طور که باید، در رسانهها بها داده نشده است. این ورزشهای زیبایی و پرورشاندام چند سالی است که آمدهاند، ولی ورزش باستانی در گذشته ماست. همین الان در باشگاه شهید احمدی ما از بچه 4ساله تا پیرمرد 90ساله باستانیکار داریم. همهاش ذکر علی(ع) است و نام علی (ع). کجای دنیا از این ورزشها پیدا میشود که هم مرام باشد و هم معرفت و هم ورزش و پرورش جسم؟ کشتی از همینجا شروع میشود. هیچ کس بدون وضو وارد گود نمیشود. با ورزشهای دیگر تومنی 2 زار توفیر دارد.
رزم و عمل
علی پرکار هم میگوید: اصلا بهخاطر همین است که روز 17 شوال را به نام فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانهای گذاشتهاند. زیرا در این روز حضرت علی(ع) در مبارزه با عمرو بن عبدود از جنگآوران نامدار عرب ثابت کرد که باید بر هوای نفس غلبه کرد. حتما شنیدهاید که در زمانی که حضرت میخواست او را بکشد، بهصورت ایشان آب دهان انداخت. حضرت او را رها کرد و رفت و دوباره برگشت و رزم کرد و ملعون را کشت. پرسیدند چرا این کار را کردی؟ فرمود دفعه اول از روی هوای نفس و کینه بود و کار برای خدا نبود! حالا با این منش ما از حضرت خیلی الگو میگیریم. بهقول مولوی، «از علی آموز اخلاص عمل»
از زمین تا زیرزمین
حرف میرود سمت زورخانه و باستانیکاری. پدر که از قدیمیهای محله ابوذر است، میگوید: وقتی ما آمدیم ابوذر از چهارراه برق خانه ما دیده میشد. 40 سال است که ساکن این محلهایم. یک زمانی هم آمدند و خواستند اسمش را عوض کنند، نگذاشتیم و گفتیم قبل از هر ابوذری این بیستمتری به نام ابوذر بوده است و نمیگذاریم تغییر نام بدهید. خدا شهید احمدی را رحمت کند. از شهدای انقلاب بود. روز 10 دی شهید شد. همان روز خونین مشهد. بعد که شهید شد، نامش را روی این سالن گذاشتند. خودش هم باستانیکار بود. آن زمان اینجا آقای اصغر جوان که از مرشدهای ارزنده بود، رفتوآمد داشت. برای راهاندازی این سالنها خیلی تلاش کردیم. سالن قدس یک زبالهدانی بود که با بچهها راهش انداختیم. سالهای 1360 تا 1362 که وضعیت این طوری نبود. کجا اینقدر باشگاه و سالن ورزشی بود؟ مردم توی زیرزمینها ورزش میکردند. ما با همین آقای جوان شروع کردیم، ولی پیشکسوتهایی مانند آقای محمد غفاریان، حاجی اسماعیلی، حاج محمود فضائلی، حاج عباس نجیب، حاجی روزبه، حاجی افشار و کربلاییمحمدبرات از همدورههای ما بودند. اولین استاد همین پسرم مرحوم علیمحمد دورانیان بود. آقای جوان و آقای دباغزاده هم از دیگر استادانش بودند که علی مرشدی را پیش آنها تلمذ کرد. البته مرشدی آخر ندارد و هرچه بروی باز هم جای یادگرفتن دارد، ولی پسرم الان مرشد پیشکسوت شده است.
پایش را قلم می کنم
آقای پرکار پدر که همچون پسرش آموزشوپرورشی است و در دوره ابتدایی مویی سفید کرده است، میگوید: آن زمان همه چیز سخت بود. حتی خود من از بس در آموزشوپرورش سختی کشیده بودم، گفتم اگر کسی از بچههایم سمت آموزشوپرورش برود، پایش را قلم میکنم!
عاشقی از صفر
اینکه رفتم به آموزشوپرورش علاقهمند بودم. تنها کسی که در این نظام از صفر شروع کرد، من بودم. خاطرخواه این کار بودم. 4 سال جاروکشی کردم و 13 سال مدیر بودم. سال 1356 بود که از تبادکان استخدام شدم. 31 سال خدمت کردم. با ششم وارد شدم و با فوقدیپلم آمدم بیرون. اولش برایم خیلی سخت بود، ولی بعدش دیدم که مدرسه عشق است، برای همین تا توانستم سنگتمام گذاشتم. همیشه میگفتم من 7 تا پسر ندارم، بلکه 1200 تا بچه دارم. همه بچههای مدرسه مثل فرزندان خودم بودند. صبح که می رفتم، 5 عصر برمیگشتم. در طراحی سؤالات امتحانی و ریزی و درشتی خط شرایط بچهها را درک میکردم که اگر کلاس اولی است چگونه باشد و اگر بالاتر است چگونه. برای بچهها شعر و صلوات خاصه امام رضا(ع) را روی برگهها مینوشتم. سعی میکردم هر کاری که از دستم برمیآید برایشان انجام دهم.
پسر آقای پرکار که کنارمان نشسته است، لبخندی میزند و میگوید: واقعا! پدر گفته بود که تا 7 نسل از ما کسی حق ندارد سمت آموزشوپرورش پیدایش شود، ولی کمکم شرایط بهتر شد و با انقلاب نظرش تغییر کرد. الان نهتنها من، بلکه برادر کوچکم هم سربازمعلم است و در خانواده عروسهای فرهنگی هم داریم و شدهایم یک خانواده فرهنگی!