بی‌مهری به «آسمانی»

نیکوعقیده - عنوان گزارش این بود: «در کوچه‌های گمنامی»؛ گزارشی از محمدرضا چاروق‌دوز معروف به «آسمانی» که سال پیش در شهرآرامحله به چاپ رسید. نقاشی که به نقل از همان گزارش «نه از عنصر شهرت برخوردار بود و نه ثروت. تنها دارایی او هنرش بود و سال‌ها تجربه در این راه. هر گوشه از زندگی‌اش را که نگاه می‌کردی به‌نوعی با طراحی و هنر گره خورده بود. از سفر دو ساله‌اش به پاریس برای پیشرفت هنرش گرفته تا روز و شب‌هایی که در چهاردیواری خانه کوچکش با طراحی سر می‌کرد.

 

مرگ ناگهانی
با این همه تا وقتی که بود سهم او از این همه هنر فقط چند لوح کاغذی و تقدیر و تشکر توخالی بود در مراسم تجلیل‌های سالانه مجمع هنرمندان!» می‌گویم بود، چون دیگر در بین ما نیست... و ما همین چند وقت پیش با تماس خواهرزاده او با دفتر شهرآرامحله از فوت او باخبر شدیم.
تصمیم گرفتیم در نبودش بار دیگر او و هنرش را بازنگری کنیم. مقصد ما خانه‌ای بود متعلق به اطرافیانش در محله آقا مصطفی خمینی. با اطرافیانی که حالا تمام حاصل و چکیده زندگی او را در دست دارند، به گفت‌و‌گو نشستیم و در نبود او خاطراتش جان گرفته بودند و وجه اشتراک تمام این خاطرات، نقاشی بود، جزو جدایی‌ناپذیر زندگی‌اش. هنگام گفت‌وگو منصوره، بزرگ‌ترین خواهرزاده او، یک کاغذ نصف شده را به دستم می‌دهد.


آخرین طراحی
آخرین طراحی‌اش روی تخت بیمارستان از چهره منصوره. می‌پرسم چه بر سر آثار دیگر آمده است؟ یکی از خواهرها تعریف می‌کند: « چند روز بعد از سکته خفیف اول و مرخصی از بیمارستان دوباره سکته می‌کند. تا مطلع می‌شویم سریع او را به بیمارستان می‌رسانیم.


سرقت آثار
درِ خانه باز می‌ماند. در نبود صاحبخانه کلی از آثار به سرقت می‌رود؛ حتی قاب‌های گران‌قیمتی که به هزار و یک بدبختی تهیه کرده بود و آن‌ها را برای نمایشگاه بعدی‌اش در خانه نگهداری می‌کرد و مرتب و بسته‌بندی شده گوشه اتاق گذاشته بود. بعد از خوابیدن هیاهوها وقتی به خانه‌اش پاگذاشتیم با این صحنه روبه‌رو شدیم.»
دوباره می‌پرسم که آثاری که باقی ماندند چه شدند؟ کارتن‌های بزرگ پر از کاغذهای لوله‌شده را از اتاق بیرون می‌کشند. کاغذها را یکی یکی باز می‌کنند. رنگ‌های روی کاغذها پیش چشم‌هایم شروع به بازی می‌کنند. منصوره در حالی که روی یکی از نقاشی‌ها دست می‌کشد، می‌گوید: « تا وقتی خودش بود هر چند وقت یک‌بار کاغذها را باز می‌کرد. قلم‌موها را برمی‌داشت و دوباره شروع می‌کرد به ترمیم رنگ‌های آن‌ها. می‌گفت اگر نقاشی‌ها برای مدتی طولانی لوله شده باقی بمانند خراب می‌شوند و از بین می‌روند...» بعد هم در ادامه می‌گوید: «حالا کلی از این کارتن‌ها گوشه اتاق هستند. تعداد زیادی هم دارند در خانه کوچک خودش خاک می‌خورند.»


سرنوشت غم انگیز
با خودم فکر می‌کنم چه سرنوشت غم‌انگیزی، حالا از او تنها نامی مانده است گوشه آثارش. همان‌قدر گمنام وقتی که بود، حتی بیشتر. تا وقتی که بود سهم او همان لوح تقدیرهای کاغذی بود.
حالا اما این کاغذها تمام چیزی است که از او باقی مانده است. منصوره می‌گوید در پی این است نمایشگاهی از آثارش برپا کند اما آن هم هزینه شخصی می‌خواهدکه او و خانواده‌اش از پسش برنمی‌آیند و هیچ ارگانی هم حاضر به حمایت نیست.
من اما فکر می‌کنم درصورت حمایت و برپا شدن این نمایشگاه هم دردی دوا نمی‌شود و گوشه‌ای از هنر او به چشم نمی‌آید. کاش حالا در نبودش ارگان‌هایی مثل میراث فرهنگی و گردشگری و شهرداری و... پای کار بیایند و کاری کنند تا این آثار برجای مانده در گوشه‌ای حفظ و آرزوی دیرینه این هنرمند «آسمانی» محقق شود.