هرجای زندگی آقا غلامرضا که دست میگذاشتی، اثری از لطف و عنایت امام رضا(ع) پیدا میکردی. اصلاً زندگی این مرد مصداق بارز این بیت شعر معروف بود که هرکه در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند. یکی دو ساله بود که گرفتار بیماری عجیب میشود. پدر و مادرش کُل مشهد و تهران را زیرپا میگذارند و بچهشان را از این دکتر به آن بیمارستان می برند که شاید درمانی پیدا کنند و فرجی شود، اما فایدهای ندارد. دکتر شیخ در مشهد تیر خلاص را میزند و به پدرش میگوید که پسرت خوبشدنی نیست و امروز و فردا میمیرد. پدر دل شکسته آقا غلامرضا هم پای برهنه از خانه راه میافتد به سمت حرم که شفایِ تک پسرش را بگیرد. پایش که به صحن کهنه میرسد و چشمش به گنبد طلایی نذر میکند که اگر امام پسرش را بهبود بخشد، او را غلامِ حلقه به گوش حضرت کند. رضایِ دوساله همان شب بهبود مییابد و پدرش هم نذرش را ادا میکند و از آن روز به بعد میشود غلامرضا. 18-17سال بعد آقا غلامرضا به تهمتی ناروا گرفتار میشود و به خاطر گناه ناکرده به زندان میافتد. هرچه خودش را به در و دیوار میزند که بیگناه است، چون مدرکی ندارد مَحکمه باور نمیکند. یک شب جمعه گوشه بازداشتگاه دلش میشکند و به امام هشتم متوسل میشود و شروع میکند به گِلهگُزاری که چرا آقا یک نگاه به حال و روز غلامِ حلقه به گوشش نمیکند. دو سه روز بعد از این درد دل شبانه گره از کارش باز میشود و مقصر خودش را معرفی میکند و او آزاد می شود . آقا غلامرضایِ لوطی مسلک میبیند اوج بیمعرفتی و چشمسفیدی است که لطف کریم را بیجواب بگذارد. برای همین خودش و زندگیاش را وقف خدمت به زائران آقا میکند. هرچه در ماه از تراشکاریاش پول درمیآورد، نیمی از آن مالِ زائران بود و باید خرج آنها میشد. درِ خانهاش هم همیشه به رویشان باز بود و سفرهاش پهن. به همه سپرده بود که اگر زائرِ در راه مانده، بیجا و مکان دیدید
بی منِ و مِن آدرس خانه و کارگاه من را بدهید. به همه خادمهایی که میشناخت، کسبه دور و اطراف حرم و معتمدها گفته بود اگر کسی برای خرج سفر بازگشت به شهرش درمانده بود مدیون هستید او را پیش من نفرستید. حسابش از دستش در رفته بود که کارِ چند زائر درمانده را اینطور راه انداخته است. به قول امروزیها تِزش این بود که خرج اینها را آقا میدهد نه من! آقا غلامرضا حتی آن زمانی هم که ورشکست شد و بدهی بالا آورد و مجبور شد کارگاهش را تعطیل کند، دست از این کار برنداشت. خودشان کمتر میخوردند یا اصلاً نمیخوردند، اما برای زائر امام رضا(ع) کم نمیگذاشتند. بارها پیش آمده بود که در خانه زائر داشتند و سفرهشان خالی بود، اما امام رضا(ع) عنایت کرده و نگذاشته بود که آبروی غلامرضا پیش میهمانهایش برود. به برکت دعای همان آدمها آقا غلامرضا یکی دو ساله کارگاهش را از نو راه انداخت و کار و بارش بهتر از قبل رونق گرفت و زندگیاش از این رو به آن رو شد. آقا غلامرضا که حالا دست و بالش بازتر از قبل شده بود، تصمیم گرفت مشهد نرفتهها را به آرزویشان برساند. چند نفری را مأمور کرد که به روستاهای دورافتاده سر بزنند و آنهایی که حسرت دیدن گنبد طلایی آقا به دلشان مانده است و خرج سفر ندارند بفرستند مشهد. فقط خُدا میداند که چند صد نفر از این آدمها، به واسطه آقا غلامرضا آرزویِ دیدن گنبد و صحن و سرای حضرت به دلشان نماند. آقا غلامرضا،هم محلی ما در محله حجاب، دو و سه سالی هست که فوت کرده و متأسفانه مرام و مسلکش هم با خودش زیرخاک رفته است. بچههایشان ترجیح دادند خانه چهارراه بیسیم پدر را که زائرسرا بود و حاجی میهمانهایش را آنجا میبرد بفروشند و پولش را بزنند به زخم زندگی. ورثه آقا غلامرضا دیگر کاری به زائران در راه مانده و بیجا و مکان ندارند و دستگیری از آنها را سپردهاند دست سازمانهای مسئول!