کد خبر: ۷۱۳۰
تاریخ : ۲۴ مهر ۱۳۹۸ - ۰۸:۱۴
محبوبه عظیم زاده| اینجا که ما سر وقت پسته هایش آمده ایم ۵ هکتار است و به فاصله هر ۵-۴ قدم یک درخت سر راهت سبز میشود. از دور هم که نگاه کنی کم و بیش قرمزی پستههای آویزان از شاخهها چشمت را میگیرد. حالا وقت چیدنشان است. همان وقتی که اگر دستت را به هوای مزه کردن یکی دو دانه از آنها دراز کنی، خیلی راحت بدون اینکه زحمتی برای جدا کردنش بکشی، چندتایش مینشیند کف دستت. باغ دارها در همین روزها کارگر میگیرند و تا آخر مهر بساط پستهها را جمع میکنند. تمام برنامه زندگی شان هم در این روزها محول میشود به «بعد از پسته ها.» در باغی که ما آمدیم، حدود ۳۰ کارگر مشغول جمع آوری پسته اند؛ مرد، زن، کوچک و بزرگ. پلاستیکهای آبی رنگی را پهن کرده اند زیر درخت ها. دستهای پوشیده با دستکش همین طور لابه لای شاخه درختهای پسته میلولد. از سر خوشهها میگیرند، یک تق کوچک میگوید و جدا میشود و میافتد پیش پایشان. تندتند و پشت سر هم. ایستاده ام و فقط نگاهشان میکنم. یکی از خانمهایی که از بقیه جا افتادهتر است و با یک روسری رنگ و رو رفته خردلی دور بینی و دهانش را پوشانده میگوید: «خب بیا یه کمکی هم بکن!» میبینم راست میگوید. مثل یک دسته بیل خشک شده فقط ایستاده ام کنار و نظارت میکنم. میروم جلو. پیش خودش میایستم. نگاهش میکنم. میخندد و من هم میخندم. دست هایم را میبرم لابه لای شاخههای درخت. یکی یکی از خوشهها میگیرم و میاندازمشان روی زمین. یکی دیگرشان که جوانتر است کنایهای میزند و میگوید: «دستات زخمی نشه!» حالا دسته جمعی میزنند زیر خنده. حس بدی دارم. مثل این کلاس اولیهایی شده ام که تازه وارد محیط مدرسه شده اند و بچههای پایههای بالاتر مسخره شان میکنند. یکی دیگرشان وقتی که دستم فرزتر شده بود و با وجد بیشتری کار میکردم پرسید: «ذوق داری برای پسته جمع کردن نه؟» خندیدم و گفتم: «آره خب، تا حالا این کارو نکردم.» بعد همان طور که دستش را میکشید به پیشانی اش گفت: «ولی من دیگه خسته شدم.» خنده روی لبانم میماسد. اینجور مواقع مثل احمقها میشوم. اصلا نمیدانم حرف و واکنش درست در مقابل این جور صحبتها چیست. چه باید بگویی که هم این باور مطلقشان به جماعت شهرنشین تلطیف شود و هم بدانند که ما هم واقفیم به سختیها و سبک و سیاق زندگی شان. بدون اینکه برای این تجزیه و تحلیلهای ذهنی ام جواب درخوری پیدا کنم، ساکت میمانم و خودم را با جمع کردن پستهها مشغول میکنم. از دستمزدشان میپرسم، یکی از خانمها میگوید: «ما روزی ۳۹ هزار تومن میگیریم. ولی مردها ۵۰ هزار تومن.» میپرسم چرا آنها بیشتر میگیرند، میگوید: «چون اونا بارکشی هم میکنن.» منظورش این است که بارهای پسته که از درختها چیده اند را میکشند و میبرند تا خالی کنند پشت کامیونی که بیرون از باغ و توی راه پارک شده است. آنها از صبح علی الطلوع میآیند و تا یک ربع مانده به ۲ ظهر مشغول کارند. سر ظهر نیمچه استراحتی میکنند و دوباره روز از نو روزی از نو. بعدازظهر جزو اضافه کاری شان محسوب میشود. برای هر ساعت اضافه کار ۵ هزار تومان میگیرند. دوروبر ۱۲ بود که آمدیم. الآن حول و حوش یک و نیم است. یکی از دخترها همین طور که دست هایش را میزند به کمرش میگوید: «همین یه ربع آخر مگه میگذره؟» مشخص است دیگر نایی ندارند. حق هم دارند. به اسم، پاییز آمده، ولی آفتابش، آفتاب زل تابستان است و قشنگ فرق سرشان را نشانه گرفته. حالا دوباره حرف آن خانم جوان را زیر لبم مز مزه میکنم. واقعا سخت است صبح تا غروب را مدام کار کنی و آخر سر هم صاحب باغ پسته فقط ۴۰ هزار تومان بگذارد کف دستت.