گوهر شاهوار ۱۱۷

علی باقریان

کنون کُرد از آن تخمه[1] دارد نژاد
کز آباد[2] نآید به دل بَرْش[3] یاد[4]
پس آیینِ ضحاکِ وارونه خوی[5]
چُنان بُد که چون می بُدیش[6] آرزوی[7]
ز مردانِ جنگی یکی خواستی
بکُشتی که با دیو[8] برخاستی[9]
کجا[10] ناموَردُختری[11] خوب روی
به پردَه نْدَرون[12] پاک بی گفت وگوی[13]
پرستنده[14] کردیش در پیشِ خویش
نه رسمِ کَیی[15] بُد نه آیینِ کیش[16][17]

۱- تخمه: اصل. ۲- آباد: آبادی، ناحیهٔ شهری آبادان. ۳- در قدیم، گاه، دوبار حرف اضافه می آورده اند، یک بار پیش از کلمه یا عبارت و یک بار پس از آن. «به دل بَرْش»، مجموعاً، یعنی «به دلِ او». ۴- اصل قوم کُرد، که امروز هست، از آنجاست (از آن جوانانی که از نیستی رهایی می یافتند و روانهٔ کوه و دشت و صحرا می شدند)؛ ازهمین روست که زیستن در نواحی شهریْ مطلوب ایشان نیست و در تصورشان نمی گنجد. ۵- وارونه خوی: بدخوی (که برخلاف ارزش ها و اخلاقیات رفتار می کند). ۶- می بُدیش: او را می بود. ۷- آرزوی: تمایل، هوس، شهوت. ۸- دیو: مخالف (که از نظر ضحاکْ دیوخوی و بدکردار است). ممکن است کنایه از «ایرانی نژاد» باشد که ضحاکِ عرب تبار او را دشمن می داند. ۹- برخاستی: نشست وبرخاست کردی. ۱۰- کجا: هرجا. ۱۱- ناموَردختر: دخترِ ناموَر (از باب نیکویی ظاهر و باطن)، دختر اصیل سرشناس. ۱۲- بنگرید به پانوشت سوم. «به پردَه نْدَرون» یعنی «پرده نشین» و «محجوب». ۱۳- بی گفت وگوی: بی چون وچرا، صفت آن که در دهان ها نیفتاده است و اینجا و آنجا از او سخن نمی گویند. ۱۴- پرستنده: خدمتکار، کنیز. ۱۵- کَیی: کی بودن، پادشاهی. ۱۶- کیش: دین، مذهب. ۱۷- دیگر اینکه رسم ضحاک بدخوی این بود که هرگاه میلش می کشید از مردان جنگی یکی را احضار می کرد و، به این بهانه که «با مخالف نشست وبرخاست کردی» (یا «ازآن روی که خود با ابلیس نشست وبرخاست می کرد و بدکردار بود»)، می کشت؛ همچنین، هرجا دختر بااصل ونسب زیبایی بود که هیچ کس در حجب وحیا و عفت او تردید نداشت، ضحاک دست درازی می کرد و آن دختر را به کنیزی در نزد خویش می گرفت. نه روش پادشاهی بود و نه سیرهٔ دینی.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->