مادر شهید علی تقوایی رجب زاده خوب یادش است که فرزندش برای رفتن به جبهه، مدام گریه میکرد و آنقدر دوست داشت برود که حتی شناسنامه اش را دستکاری کرد، اما پدرش مخالف بود، میگفت سن و سالت برای جبهه رفتن کم است، با این حال، مادر وقتی گریههای مستمر فرزندش را دید، به او گفت: نمیدانم چه جوابی به خدا بدهم، برای همین من برای رفتنت به جبهه حرفی ندارم، خودت تصمیم بگیر. علی در سال ۱۳۶۳ به عنوان امدادگر به جبهه رفت و به درجه شهادت نائل شد/ یادش گرامی
باید مادر باشی تا بتوانی قصه بگویی و قصه را طوری تمام کنی که در آن پسر برگردد.
باید مادر باشی تا بدانی صدای زنگ خانه با تو چه میکند وقتی غرق در بیخبریهایی هستی که ردش لای موهایت نشسته و دانهدانهاش را سفید کرده است.
باید مادر باشی تا بدانی انتظار چطور از میان داروهایی که دوای دردش، دیدن بود، قد میکشد و سایه سنگینش را روی ثانیه به ثانیه زندگیات پهن میکند، از همان زمان که ندیدن سهم چشمهای طوفان زدهات میشود.
باید مادر شهید باشی تا دلتنگی هایت را پیوند بزنی به صبوری.
باید مادر باشی تا بدانی عصاره حرفهای جا مانده در دلت را چطور لابهلای کاسه آب پر از گل رزهای پر پر بریزی و پشت سر پسر در نیمه کوچه رها کنی.
باید مادر باشی تا بدانی پسر که رفت، دلت همانجا توی پیچ آخر کوچه، دم آن نگاه آخر چطور خشک میشود و چطور یخ میزند.باید مادر باشی دلتنگ اما صبور.
مادر است دیگر وقتی دلش تنگ میشود همه خاطرات را یک جا به خاطر می آورد مثل مادر داوود که سالهای متمادی به یادش ماند شیر پسرش برای نجات جان همسایه هم دست هایش سوخت او که غیرتش نگذاشت بنشیند و از خاک وطن دفاع نکند./یادش مانا
شهید حسن رکنی هنوز درسش تمام نشده بود که جنگ آغاز شد معطل نکرد وبی سروصدا به جبهه رفت، چون سنش کم بود بعد از چند روز به خاطر دریافت رضایت نامه از والدینش به شهر خود بازگشت. چند ماه بعد از حضورش در جبهه، پایش تیر خورد و وقتی برگشت سوار بر ویلچر در کنکور شرکت کرد، او بعد از چند ماه حضور در خط مقدم و مقابله با دشمن با ترکشی که به گردنش اصابت کرده بود، به درجه شهادت رسید. / یادش گرامی
رضا نگفته بود میخواهد به جبهه برود حتی وقتی دوره آموزشی را گذراند؛ او که خودش را وقف مردم کرده بود زندگی اش را به شهادت پیوند زد.مادر هزاران خاطره از پسر را در همه مدتی که خبری از او نداشت و همه سالهای که کنار مزارش دعا خواند مرور کرد اگر چه هیچ وقت خم به آبرو نیاورد و گفت: پسرم فدای حضرت علی اکبر "ع"/یادش مانا
مادر هنوز هم دلش میرود وقتی درباره تدریس زبان به بچههای جبهه و معلولین جنگی توسط پسرش حرف میزند. شهید شهرام مصدق نه تنها فرزند دلسوزی برای والدینش بود بلکه اثرگذاری و رد مهرش برای خیلی ها ماندگار شد، او از همان ابتدا به جبهه رفت و در سال ۶۶ هنگامی که در مسیر یکی از کوهها به دنبال باز کردن مسیر برای رزمندگان بود به شهادت رسید/ یادش سبز
مادر است دیگر، وقتی بعد از چند دهه درباره پسرش شهید اسماعیل ساده پهلوانی سخن میگوید،دلش میرود به روزهای که بغلش میکرده. اسماعیل بسیار مهربان بود و رضایت والدین برایش اهمیت داشت، حتی وقتی فهمید مادرش برای رفتن به جبهه رضایت ندارد، سعی کرد دلش را به دست آورد اما حکایت رضایت گرفتن از مادر فرق داشت چرا که بانویی نامه رفتن پسر را در خواب به مادر سپرد. اسماعیل ۶ ماه پس از شروع جنگ به مناطق جنوبی کشور رفت و در دومین اعزام شهید شد./ یادش جاوید.