پس از نام و یاد خدای خوب و مهربان، سلام به شما دوستان بهتر از جان که با تلاش و ارادهی خستگیناپذیر، در طول سال تحصیلی حسابی درس خواندهاید و خرداد همهی امتحانات را بهخوبی پشتسر گذاشتهاید و حالا هم کارنامههایتان را گرفته و منتظر ثبتنام برای سال تحصیلی جدید هستید.
امیدوارم حالا که بخشی از تابستان و سه ماه تعطیلی را پشت سر گذاشتهاید، تنتان سالم و لبتان خندان باشد و برای فرصت طلایی باقیمانده هم فکرهایی داشته باشید.
دیروز وقتی همهی خانواده درحال نوشیدن چای بودیم، خواهرم مینا لبخندی به من زد و رو به مامان و بابا و خواهر دیگرم گفت: چقدر خوبه حالا که دور همیم برای تابستون فکرامون رو به هم بگیم.
مامان، من میخوام برم کلاس برنامهنویسی. اگه نادر بخواد، میتونم اسمش رو بنویسم که باهم بریم، باهم برگردیم. خواهر دیگرم با سرش حرف او را تأیید کرد و جواب داد: آره، اینطوری یه کم یاد میگیره در کارها برنامه داشته باشه و کاراش نصفه رها نشه.
مانند کلاس معرقکاری پارسالش. خواهرم درست میگفت. قاب چوبی را که قول داده بودم دورش را درست کنم و به او بدهم، هنوز داخل کمدم بود. بابا گفت: پسرم کلاس نجاری برای تابستون امسالت خوبه یا نه؟
جواب دادم نجاری! معرقکاری و کار با چوب، چرا نه؟
دوست داشتم به کلاسهای معرقکاری که فرهنگسرای نزدیک خانهمان گذاشته بود و من اطلاعرسانیاش را روی تابلوهای بزرگ شهری دیده بودم، بروم.
مادرم درحالیکه مانند همیشه لبخندی بر لب داشت، رو به من گفت: نظر خودت چیه؟ دوست داری برنامهنویسی رو؟ چقدر این جملهی مادر خوشحالم کرد. گفتم: برنامهنویسی نه. منظورم اینه که الان دوستش ندارم، شاید بزرگتر بشم بخوام برم، یاد بگیرم.
خواهر دیگرم گفت: اگه به اختیار خود نادر باشه، دوست داره بره کلاس کاراته و کمربند آبیش رو یک درجه بالاتر ببره و کمربندش قهوهای بشه. مگه نه مینا؟ مینا خندید و جواب داد: آره مریم.
بابا گفت: اینقدر پیشنهادهای مختلف ندید. نادر باید امشب فکر کنه تا بتونه درست تصمیم بگیره و فرصت طلایی تابستونش رو از دست نده. بله و اینطور بود که من فکر کردم برای تابستان باید برنامه درست و مناسبی داشته باشم.