فاطمه سرفرازی - صبح که سلما بیدار شد، گلویش درد میکرد و حس کرد سرما خورده. مامان دستش را گذاشت روی پیشانی او و گفت: «سلما، امروز نباید به مدرسه بری، باید خونه بمونی و استراحت کنی.»
سلما پتو را دور خود پیچید و روبهروی تلویزیون نشست. رهبر معظم انقلاب داشتند صحبت میکردند. سلما خیلی رهبر را دوست داشت، مانند همهی بچههای مدرسه میناب.
مادر مشغول گردگیری اتاق بود که صدای انفجار همهی خانه را تکان داد. شیشهها لرزید. سلما از صدای انفجار دلش لرزید. مادر و سلما به حیاط دویدند. دود غلیظ از چهار تا چهارراه نزدیک مدرسهشان پیدا بود.
سلما خشکش زد. قلبش تند میزد و اشک در چشمهایش جمع شد. دوید سمت مادر و فریاد زد: «مامان! مامان! مدرسهمون.» مادر، سلماکوچولو را در آغوش گرفت.
سلما گریه میکرد و میگفت: «من باید دفتر ریاضی معصومه رو پس میدادم. من هنوز کادوی تولد لیا رو توی کیفم دارم.» مامان موهای او را نوازش کرد و گفت: «آروم باش. آروم باش دخترم» سلما مرتب سرفه میکرد.
سلما آنقدر گریه کرد که چشمانش سنگین شد و خوابش برد.
در خواب، خودش را درجایی پر از گلهای زیبا و پرندگان خوشآواز دید. آفتاب میتابید و صدای خندهی بچهها از همهجا میآمد.
زهرا و معصومه و لیا دویدند سمت سلما و گفتند: «سلما! بیا بازی کنیم!» بعد معصومه آمد، دفترش را گرفت و لبخند زد: «ممنون که آوردی!»
سپس سلما و معصومه کادوهای کوچکی را از کیفشان درآوردند و به لیا دادند. کادوی سلما داخلش دو تا خودکار رنگی و یک دفترچه صورتی بود.
سلما میدانست که لیا عاشق رنگ صورتی است. لیا خندید و گفت: «چقدر قشنگه! ممنون سلما.»
در همان لحظه، نورها زیبا و زیادتر شدند.
ناگهان زهرا گفت: «وای بچهها رهبرمون. بدویم بریم کنارشون.» سلما پرسید: «کجا میرین؟» معصومه لبخند زد و گفت: «ببین همه بچهها دورشون حلقه زدن. ببین رهبر داره با اونها حرف میزنه. بیاین ما هم بریم.»
سلما به صورت مهربان رهبر نگاه میکرد. قلبش آرام بود. توی ذهنش میگفت: «اینجا عین بهشت است. خوشبهحال ما که رهبر پیشمان هست.»
در همین حال ناگهان سرفه سلما را از خواب پراند. صدای قرآن داشت از مسجد میآمد. مادر لباس مشکی پوشیده بود.
سلما گفت: «مامان، توی خوابم زهرا و معصومه و لیا همه پیش آقا بودن. بچهها با رهبر داشتن حرف میزدن.» مامان لبخندی زد و گفت: «آره درست میگی عزیزکم. حضرت آقا همه بچهها رو دوست داره.»