داستان نوجوان درباره زیارت | مهمان ناخوانده
  • کد مطالب: ۴۱۰۸۰۷
  • /
  • ۰۹ ارديبهشت‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۶:۱۷

داستان نوجوان درباره زیارت | مهمان ناخوانده

طیبه ثابت
نویسنده طیبه ثابت
«حرم» از دور می‌درخشید، پرچم‌ها در نسیمی گرم، دست تکان می‌دادند.

در زیر سایبان شیشه‌ای ایستگاه که نمی‌توانست جلوی آفتاب داغ مرداد را بگیرد، چند زن و مرد روستایی بلند بلند حرف می‌زدند. زن بچه به بغل که گرما کلافه‌اش کرده بود به شانه مرد روستایی زد و گفت: «پس کی این «واحد» می‌آیه؟»

مرد آفتاب‌سوخته باریک‌اندام، دستی به مو‌های کم‌پشتش کشید و پس از صاف کردن راه گلو، از بغل‌دستی‌اش پرسید: «ای خط واحد کی به کی می‌آیه؟» جوان بغل‌دستی‌اش که آدامس می‌جوید، بی‌آنکه سرش را از صفحه گوشی‌اش بردارد، سری تکان داد و گفت: «معلوم نیست اصلا.»

حرم از دورمی‌درخشید، پرچم‌ها در نسیمی گرم، دست تکان می‌دادند. کوله‌پشتی‌ام را از این دست به آن دست کردم. چقدر کف دست‌هایم عرق کرده بود. همیشگی بود و زمستان- تابستان نمی‌شناخت. داشتم به دست‌هایم فوت می‌کردم که صدای قورباغه از جیبم بلند شد.

زنگ گوشی‌ام آن‌قدر بلند بود که بی‌اختیار چندنفر به‌سمت من برگشتند و کنار جوب را نگاه کردند. گوشی را با دستپاچگی از جیبم در آوردم، مادر بود. هنوز سلامم نصفه بود که با عجله گفت: «بهت پیام می‌دم جواب نمی‌دی! گوشت با منه جواد؟

ببین منو! کتابخانه که می‌ری حتما «طب‌الرضا» را امانت بگیری‌ ها! به زن عمو گفتم بعد از شام، کتاب رو دست بابات براش می‌فرستم!» گوشی‌ام را داخل کلاسور گذاشتم. جنب و جوش مسافران ایستگاه، نشان از آمدن اتوبوس می‌داد.

سر چرخاندم، آن طرف چهارراه، همه ماشین‌ها پشت چراغ ایستاده بودند، دور بودند و نمی‌شد پیشانی اتوبوس را خواند. یکی پرسید: «خط چنده؟»

هرکس چیزی گفت، مسافران بار و بندیل به دست و بچه‌به‌بغل از صندلی‌ها برخاستند و از کناره خیابان رو به سمت چهارراه، گردن کشیدند.

از کنار درخت کم‌سایه نارون این طرف‌تر آمدم که جلوتر از بقیه جمعیت بود. به خیالم اتوبوس آنجا نگه می‌داشت، دلم نمی‌خواست جا بمانم. صدایی مانند افتادن چیزی از پشت سر، شنیده شد. به طرف صدا برگشتم.

ویلچری در یک دست‌انداز پیاده‌رو گیر کرده بود، برای کمک به سمتش رفتم. با گیر افتادن چرخ سمت راست ویلچر در فرورفتگی موزائیک، مرد بیچاره با گرداندن چرخ صندلی تلاش می‌کرد که خودش را از این مهلکه بیرون ببرد.

ویلچرش این طرف و آن طرف کمی تکان می‌خورد، اما موزائیک‌های لق با هر تکان کج و معوج‌تر می‌شد. خودم را به او رساندم. دانه‌های عرق روی پیشانی مرد برق می‌زد، بر مو‌های فرفری‌اش کمی غبار نشسته بود.

شالی یشمی بر دوش داشت و پیراهن شلواری یکدست سفید بر تن. خنده کم‌رنگی بر صورتش آمد. کناره دهانش سفیدک بسته بود: «خدا تو را نگاه کند، کاکاجان، خودت که از کار می‌مانی!» از گویشش فهمیدم مهاجر است.

گفتم: «نه بابا. خواهش می‌کنم. کوله‌ام رو روی پای شما بذارم؟» گفت: «هَه؟ چی را بگذاری؟» کوله‌ام را روی پا‌های مرد گذاشتم و صندلی چرخ‌دار را با تمام توانم به این طرف و آن طرف هل دادم.

با هر ضرب و زوری که بود چرخ‌های ویلچر را به ردیف موزائیک‌هایی که نشست کمتری داشت، کشاندم. گفتم: «عموجان کجا می‌ری؟» دست‌هایش را به آسمان بلند کرد و با مهربانی گفت: «کاکاجان مِی‌رُم به زیارت امام رضا. ماندَه شدی ها! از کابول می‌آیوم.»

از حرف زدنش خوشم آمد؛ «اسمتون چیه؟»

-«برات خان.»

نگاهم بی‌اراده به سمت گنبد برگشت، انگار، کوهی پر از امید و آرامش دلم را به سمت خودش جذب کرد.

-«نامت چیست؟»

-جواد.

-«قربان نامت. کجا موری؟»

-«کتابخانه حرم.»

دوباره نگاهم به سمت حرم چرخید، ویلچر را هل دادم. احساس خوبی داشتم. چقدر دیدن خانه کسی که آدم، عاشقش است به دل آرامش می‌دهد.

چه بیتابی شیرینی است وقتی به او نزدیک می‌شوی؛ یک جور خوشحالی بی‌حد و حساب که حاضر نیستی با هیچ‌چیز با ارزش دیگر دنیا عوضش کنی.

پرسیدم: «پیاده می‌رید یا با ماشین؟»

-«با موتَر مِی‌رویم. هوا بسیار گرم است کاکاجان.»

برای رد شدن ویلچر از پیاده‌رو به خیابان، مجبور شدم از سراشیبی کم‌پهنای جلوی یک مغازه که حالت نیمچه پلی داشت بگذرم. عرقم در آمد، یکی از دکمه‌های پیراهن چهارخانه‌ام باز شده بود.

به مامان گفته بودم که جا دکمه‌اش گشاد شده است آن را بدوزد. ایستادم و سعی می‌کردم آن را ببندم. برات خان خندید و گفت: «دکمه‌ات را باز می‌ماندی که شَمال به شکمت بخورد!»

فکر کنم داشت می‌گفت دکمه‌ات را نبند که شکمت هوا بخورد. هر دو خندیدیم، به موازات صندلی چرخدار دست بلند کردم. گفتم: «حرم.. حرم!» تا ماشینی بایستد. کمی جلوتر آمدم. ماشین‌ها ویژو ویژ از مقابلم رد می‌شدند.

آفتاب داغ‌تر به ملاجمان می‌تابید. دیگر داشتم ناامید می‌شدم که یک نیسان وانت آبی، جلویمان ترمز زد، روی تاجِ باربندش نوشته بود: «یا سلطان خراسان». گفتم خودش است.

برات‌خان گفت: «از این طرف ۱*بیا در! خدا تو را سرافراز کند.» دست تکان دادم. راننده انگار خودش فهمیده بود، با لبخندی بر لب از ماشین پیاده شد.

-«می‌ری حرم؟»

- «بله.»

بی هیچ حرفی یک‌راست به پشت وانتش رفت، کمی تعجب کردم. یعنی می‌خواست چه کار کند؟ از همان پشت گفت: «از این طرف.»

ویلچر را هل دادم. راننده وانتی یک تخته‌چوب نسبتا قطور که دو طرفش چنگک آهنی داشت را به کنار اتاقک وانت انداخت، سر دیگر تخته، روی آسفالت خیابان بود.

تخته‌چوب، شیب ملایمی داشت، برق خوشحالی توی چشم‌های برات‌خان آمد. راننده گفت: «ده دقه‌ای می‌رسیم.» ناگهان با صحنه جالبی روبروشدیم!

یک گوسفند پشمالوی قهوه‌ای که پایش به ریسمانی بلند بسته شده بود. انگار از حضور ما نگران شده بود و سعی داشت خودش را به دیواره آهنی اتاقک وانت فشار دهد.

نصف ریسمان اضافی گوسفند بیچاره بر کف زمین اتاقک وانت ولو شده بود. فکر نمی‌کردم بشود، اما شد. راننده، صندلی چرخدار را هل داد، اما برات‌خان با آن چثه لاغراندامش، انگار زیاد سبک وزن هم نبود.

ویلچر کمی به عقب برگشت. راننده وانت زورش را برای نگه داشتن ویلچر جمع کرد. گفتم: «من می‌رم بالا شما هم هل بدید.» فرز و سریع پشت وانت پریدم نگاه کردم، سر ریسمان را که بلند بود و به تاج وانت بسته شده بود، به سمت برات‌خان دراز کردم.

گفتم: «بگیرش.» با حرکتی سریع، ریسمان پلاستیکی را دور سینه دستش پیچاند. دستم را جلوتر بردم و گفتم این دستتون را هم به من بدید. راننده وانت گفت: «ماشاءا...» از هوشم خوشش آمد.

او با چند تکان و من با تمام زور پانزده سالگی و غرور آن لایه کرکی که پشت لبم تازه سبز شده بود، یا علی گفتیم. ویلچر با شتاب بالا آمد. راننده وانت، نفسی چاق کرد. برات‌خان ریسمان را از دور دستش باز کرد.

سینه دستش سرخ بود و متورم. رد ریسمان، سفیدشده بود. هرچه که باشد مرد‌ها محکم‌تر از این حرف‌ها هستند که بگویند آخ. وانت راه افتاد. از خیابان‌ها آرام گذشتیم.

باد گرم به من، برات‌خان و گوسفند می‌خورد. توی دلم احساس شادی می‌کردم که نرسیده به کوچه عباسقلی‌خان به پشت شیشه اتاقک وانت بزنم تا راننده نگه دارد، اما راننده وانت‌بار با سرعت راه زیرگذر، را گرفت.

نگران شدم که دارد ما را کجا می‌برد. چراغ‌های زیرگذر قشنگ‌تر از هر زمان دیگری مانند ریسه‌های عروسی از جلویمان می‌گذشتند، پس از یک سرعتگیر بود که وانت متوقف شد.

راننده جلوی یک اتاقک نگهبانی برگه‌ای را به ماموری نشان داد، تازه متوجه شدم که داستان گوسفند چیست. پس از چند لحظه، وانت دوباره راه افتاد و کمی جلوتر، مقابل جایی که رویش به خط ریز نوشته شده بود: «محل تحویل نذورات» متوقف شد.

صدای دو مرد دیگر آمد. در همه این مسیر برات‌خان، دسته‌های صندلی چرخ‌دارش را محکم گرفته بود و بی هیچ حرفی نگاه می‌کرد.

پس از چشم به هم زدنی در اتاقک وانت، باز شد. راننده وانت گفت: «همینه. نذر آقاست.» دو مرد در حالی که صلوات می‌فرستادند جلو آمدند و با دیدن من و برات‌خان کمی متعجب شدند.

سلام کردم، یکی‌شان بالا پرید و سر ریسمان گوسفند را باز کرد، راننده وانت تخته چوب را دوباره بین کناره وانت و زمین پل کرد که گوسفند قهوه‌ای بع‌بع به راه انداخت.

برات‌خان به من نگاه کرد که داشتم پشت شلوارم را از کاه و یونجه خشک می‌تکاندم، به چرخ‌های ویلچر او هم چنددانه پشگل چسبیده بود. در چشمهایش یک عالمه حرف بود. انگار که داشت با زبان بی‌زبانی می‌گفت دوستم دارد.

زبان نگاه را آدم باید با دلش بفهمد. یکی از مرد‌ها از جیبش دفترچه‌ای درآورد و چیزی نوشت بعد هم برگه‌ای را به دست راننده وانت داد.

گفت: «خدا ان‌شاءا... نذرت را قبول کنه. این سه تا شماره هم خدمت شما. بن غذای حضرته، مهمان آقایید.»

-«دست شما درد نکنه. تبرکه. تشکر...»

چقدر دلم می‌خواست یکی از آن بن‌های غذای حضرت مال من بود و می‌شد آن را به برات‌خان بدهم. دو مرد با راننده وانت دست دادند و خداحافظی کردند.

راننده وانت بالا آمد و گفت: «حالا سه نفری با هم به زیارت می‌ریم.» گفتم: «من که می‌خوام کتابخانه برم.» گفت: «برو پایین چرخ را بگیر!» از وانت پایین پریدم او هم ویلچر را از پل چوبی پایین آورد.

با خنده گفت: «همه دعوت سفره امام رضاییم.» با خوشحالی گفتم: «آخ جون، واقعا!» دست کردم در جیبم تازه یادم افتاد باید کرایه بدهم. راننده دستم را روی جیبم فشار داد و گفت: «صلواتی آوردمتان خوشحالی آقا امام رضا. پول در نیار پسرجان! همینجا وایستید تا من وانت را آن طرف ببرم الان میام.»

برات‌خان خندید. وانت در چشم به‌هم زدنی از جلویمان محو شد. کمی ایستادیم. چند دقیقه بعد راننده وانت با لبخندی بر لب آمد. گفت: «ماشا... چقدر از همه جا زوار آمده!» و صندلی برات‌خان را هل داد. به صحن انقلاب که رسیدیم، بوی خوش غذا در هوا پیچیده بود.

گوشی‌ام دوباره قورقور کرد، برات‌خان خندید، این‌بار علیرضا بود.

-«کجایی پسر؟ از کی توی کتابخانه معطلتم.» به راننده وانت گفتم: «من دیگه باس برم.» دستم را جلو بردم تا خداحافظی کنم. برات‌خان هم خودش را جلو کشید، می‌خواست دستم را ببوسد، نگذاشتم.

اما او با صندلی‌اش جلوتر خزید و بغلم کرد، پیشانی‌ام را بوسید و به راننده که دستم را گرفته بود، گفت: «این بچه مرا یاری کرد، شما مرا به حرم رساندی، امام مرا مهمان «*دیس تَر خوانَش» کرد. خدا تو را سرافراز کند. خدا تو را عمر بلند کند کاکاجان!»

راننده او را بغل کرد. سپس مرا در آغوش گرفت. با هر دویشان مانند یک مرد، محکم دست دادم. راننده وانت، دستی به جیب پیراهنش برد و یک برگه کوچک را کف دست عرق‌کرده‌ام فشرد. گفت: «تبرکه. مهمان‌خانه حضرت را که بلدی؟»

 

بیادر=برادر به گویش کابل

دیسترخوان=سفره

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.