داستان کودک | زیر پرچم امام حسین(ع)
  • کد مطالب: ۴۲۶۹۳۴
  • /
  • ۱۰ تير‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۵:۴۶

داستان کودک | زیر پرچم امام حسین(ع)

محرم که نزدیک می‌شود، خیلی‌ها به این فکر می‌افتند که برای عزاداری ماه محرم کاری انجام دهند. مامان مریم هم فکر خوب و قشنگی کرده بود.

مرجان زارع - محرم که نزدیک می‌شود، خیلی‌ها به این فکر می‌افتند که برای عزاداری ماه محرم کاری انجام دهند. مامان مریم هم فکر خوب و قشنگی کرده بود.

زیبا و سوسن نشسته بودند روی نیمکت حیاط مجتمع و با هم درباره‌ی فیلمی که دیده بودند، حرف می‌زدند. سوسن نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «چرا مریم نیامد؟ همیشه سر ساعت می‌آمد تا بازی کنیم!»

زیبا سری تکان داد و گفت: «حتما مانند زهرا کاری برایش پیش آمده وگر‌نه می‌آمد. بیا برویم دم در آپارتمانشان.» زیبا این را گفت و بلند شد و دست سوسن را گرفت.

همین موقع زهرا هم دوان‌دوان از راه رسید و داد زد: «خودم را رساندم. همین الان از خانه‌ی خاله برگشتیم.» بعد نگاهی به سوسن و زیبا انداخت و پرسید: «پس مریم کو؟ چرا نیامده؟»

بچه‌ها دوتایی سری تکان دادند یعنی نمی‌دانیم. زیبا گفت: «داریم می‌رویم دم در آپارتمانشان.» زهرا هم موافق بود. برای همین سه‌تایی راه افتادند سمت خانه‌ی مریم.

در که زدند، مریم خودش در را باز کرد. با دیدن بچه‌ها سرخ و سفید شد و خجالت کشید و گفت: «وای ببخشید بچه‌ها، آن‌قدر سرگرم کار شده بودم که یادم رفت بیایم.»

زهرا با تعجب پرسید: «سرگرم چه کاری؟» مریم لبخند‌زنان منجوق‌های سبز رنگی که دستش بود را نشان بچه‌ها داد و گفت: «دارم به مامانم کمک می‌کنم. می‌خواهدبرای مراسم محرم امسال، یک پرچم بزرگ برای مسجد محل گلدوزی کند.»

بعد هم از بچه‌ها خواست بروند داخل و پرچم را ببینند. پرچم خیلی بزرگ بود. پهن شده بود وسط هال و همه‌ی هال را پر کرده بود. مامان مریم هم یک گوشه نشسته بود و با نخ سبز مشغول گلدوزی روی آن بود.

تا بچه‌ها را دید، لبخند‌زنان گفت: «خیلی خوش آمدید. حواستان باشد پا‌یتان را روی پرچم نگذارید.» بچه‌ها سلام کردند و چشمی گفتند و به پرچم نگاه کردند.

زیبا گفت: «عجب پرچم بزرگی!» زهرا گفت: «مامان من هم گلدوزی بلد است.» سوسن گفت: «چه فکر خوبی کردید!» بچه‌ها مدتی همان‌جا ایستادند و کار کردن مامان و مریم را نگاه کردند.

بعد هم خداحافظی کردند و رفتند خانه‌هایشان. زیبا تا رسید به خانه، ماجرای پرچم را برای مامانش تعریف کرد و گفت: «مامان مریم می‌خواهد پرچم را تا عزاداری محرم آماده کند.»

مامان زیبا فکری کرد و گفت: «پس کارش خیلی زیاد است. زمان زیادی به رسیدن محرم نمانده.» زهرا هم درباره‌ی پرچم به مامانش گفت و سوسن کلی از نوشته‌ی سبز یا حسین(ع) روی پرچم برای مامانش تعریف کرد.

یک ساعت نگذشته بود که زهرا و سوسن و زیبا همراه مامان‌هایشان راه افتادند سمت خانه‌ی مریم. مریم این‌بار وقتی در را باز کرد، حسابی تعجب کرد. زیبا با هیجان گفت: «آمدیم کمک.»

مامان زهرا هم که جعبه‌ی سوزن‌های گلدوزی‌اش را با خودش آورده بود، گفت: «چند نفری زودتر تمامش می‌کنیم.» از توی خانه صدای مامان مریم بلند شد: «خوش آمدید! خوب کردید آمدید. واقعا کمک لازم داشتم.»

این‌طوری شد که همه یکی‌یکی دور پرچم بزرگ نشستند و مشغول کار شدند. مامان‌ها گلدوزی و منجوق‌دوزی می‌کردند و دختر‌ها نخ‌ها و منجوق‌ها را آماده می‌کردند و به دستشان می‌دادند.

البته گلدوزی‌های ساده را هم انجام می‌دادند. کم‌کم اطراف پرچم سیاه و بزرگ وسط اتاق پر از رنگ و گل شد؛ قرمز و سبز و زرد. یا حسین(ع) سبز و بزرگ وسط پرچم هم داشت گلدوزی می‌شد.

بچه‌ها به پرچم و یا حسین(ع) سبز و بزرگ وسط آن نگاه می‌کردند و لبخند‌زنان درباره‌ی این حرف می‌زدند که پرچم روی کدام دیوار مسجد محل نصب شود بهتر است. منجوق‌های سبز و قرمز پرچم زیر نور لامپ اتاق برق می‌زدند.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.