مرجان زارع - محرم که نزدیک میشود، خیلیها به این فکر میافتند که برای عزاداری ماه محرم کاری انجام دهند. مامان مریم هم فکر خوب و قشنگی کرده بود.
زیبا و سوسن نشسته بودند روی نیمکت حیاط مجتمع و با هم دربارهی فیلمی که دیده بودند، حرف میزدند. سوسن نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «چرا مریم نیامد؟ همیشه سر ساعت میآمد تا بازی کنیم!»
زیبا سری تکان داد و گفت: «حتما مانند زهرا کاری برایش پیش آمده وگرنه میآمد. بیا برویم دم در آپارتمانشان.» زیبا این را گفت و بلند شد و دست سوسن را گرفت.
همین موقع زهرا هم دواندوان از راه رسید و داد زد: «خودم را رساندم. همین الان از خانهی خاله برگشتیم.» بعد نگاهی به سوسن و زیبا انداخت و پرسید: «پس مریم کو؟ چرا نیامده؟»
بچهها دوتایی سری تکان دادند یعنی نمیدانیم. زیبا گفت: «داریم میرویم دم در آپارتمانشان.» زهرا هم موافق بود. برای همین سهتایی راه افتادند سمت خانهی مریم.
در که زدند، مریم خودش در را باز کرد. با دیدن بچهها سرخ و سفید شد و خجالت کشید و گفت: «وای ببخشید بچهها، آنقدر سرگرم کار شده بودم که یادم رفت بیایم.»
زهرا با تعجب پرسید: «سرگرم چه کاری؟» مریم لبخندزنان منجوقهای سبز رنگی که دستش بود را نشان بچهها داد و گفت: «دارم به مامانم کمک میکنم. میخواهدبرای مراسم محرم امسال، یک پرچم بزرگ برای مسجد محل گلدوزی کند.»
بعد هم از بچهها خواست بروند داخل و پرچم را ببینند. پرچم خیلی بزرگ بود. پهن شده بود وسط هال و همهی هال را پر کرده بود. مامان مریم هم یک گوشه نشسته بود و با نخ سبز مشغول گلدوزی روی آن بود.
تا بچهها را دید، لبخندزنان گفت: «خیلی خوش آمدید. حواستان باشد پایتان را روی پرچم نگذارید.» بچهها سلام کردند و چشمی گفتند و به پرچم نگاه کردند.
زیبا گفت: «عجب پرچم بزرگی!» زهرا گفت: «مامان من هم گلدوزی بلد است.» سوسن گفت: «چه فکر خوبی کردید!» بچهها مدتی همانجا ایستادند و کار کردن مامان و مریم را نگاه کردند.
بعد هم خداحافظی کردند و رفتند خانههایشان. زیبا تا رسید به خانه، ماجرای پرچم را برای مامانش تعریف کرد و گفت: «مامان مریم میخواهد پرچم را تا عزاداری محرم آماده کند.»
مامان زیبا فکری کرد و گفت: «پس کارش خیلی زیاد است. زمان زیادی به رسیدن محرم نمانده.» زهرا هم دربارهی پرچم به مامانش گفت و سوسن کلی از نوشتهی سبز یا حسین(ع) روی پرچم برای مامانش تعریف کرد.
یک ساعت نگذشته بود که زهرا و سوسن و زیبا همراه مامانهایشان راه افتادند سمت خانهی مریم. مریم اینبار وقتی در را باز کرد، حسابی تعجب کرد. زیبا با هیجان گفت: «آمدیم کمک.»
مامان زهرا هم که جعبهی سوزنهای گلدوزیاش را با خودش آورده بود، گفت: «چند نفری زودتر تمامش میکنیم.» از توی خانه صدای مامان مریم بلند شد: «خوش آمدید! خوب کردید آمدید. واقعا کمک لازم داشتم.»
اینطوری شد که همه یکییکی دور پرچم بزرگ نشستند و مشغول کار شدند. مامانها گلدوزی و منجوقدوزی میکردند و دخترها نخها و منجوقها را آماده میکردند و به دستشان میدادند.
البته گلدوزیهای ساده را هم انجام میدادند. کمکم اطراف پرچم سیاه و بزرگ وسط اتاق پر از رنگ و گل شد؛ قرمز و سبز و زرد. یا حسین(ع) سبز و بزرگ وسط پرچم هم داشت گلدوزی میشد.
بچهها به پرچم و یا حسین(ع) سبز و بزرگ وسط آن نگاه میکردند و لبخندزنان دربارهی این حرف میزدند که پرچم روی کدام دیوار مسجد محل نصب شود بهتر است. منجوقهای سبز و قرمز پرچم زیر نور لامپ اتاق برق میزدند.