داستان کودک | حواسمان به درخت‌ها باشد
  • کد مطالب: ۴۳۱۸۸۱
  • /
  • ۲۸ تير‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۶:۵۰

داستان کودک | حواسمان به درخت‌ها باشد

درخت سیب حیاط خانه هم مهربان بود، اما مینا و مریم حواسشان به درخت نبود.

مرجان زارع - درخت‌ها خیلی مهربان‌اند، به ما میوه و سایه و هوای تمیز می‌دهند و اجازه می‌دهند زیر شاخه‌های زیبایشان بنشینیم و استراحت و بازی کنیم. درخت سیب حیاط خانه هم مهربان بود، اما مینا و مریم حواسشان به درخت نبود.

مریم و مینا دویدند توی حیاط تا لی‌لی و گرگم به هوا و بپر بپر بازی کنند. آخر سر هم رفتند سراغ تاب‌بازی، اما تاب که نداشتند برای همین یکی یکی از شاخه‌ی بزرگ سمت راستی درخت سیب وسط باغچه آویزان شدند و تاب خوردند و شاخه را حسابی خم کردند.

هر بار که تاب می‌خوردند، شاخه کج می‌شد و پایین می‌آمد. پایین و پایین و پایین‌تر. بعد هم خواستند از شاخه‌ی کوچک سمت چپی درخت، سیب بچینند و هی شاخه را گرفتند و کشیدند پایین. پایین و پایین و پایین‌تر.

مریم و مینا مشغول بازی بودند که بابا توی حیاط آمد. تا دختر‌ها را دید که از شاخه‌ی درخت آویزان شده‌اند، با صدای بلند گفت: «آخ!» بچه‌ها برگشتند و به بابا نگاه کردند. مریم پرسید: «چی شد بابا جان؟»

مینا پرسید: «کمرتان درد گرفت؟» بابا لبخندی زد و گفت: «نه من خوبم، چیزی نیست، اما مثل اینکه درخت است که دردش گرفته!» مریم و مینا برگشتند و به درخت سیب نگاه کردند.

دو تا از شاخه‌های درخت آویزان و کج شده بودند و برگ‌هایشان ریخته بود. مینا با ناراحتی گفت: «اصلا نمی‌دانستم درخت هم دردش می‌گیرد!» مریم آهی کشید و گفت: «فکر کنم اذیتش کردیم!»

بابا همان‌جور که تکه پارچه‌ی کهنه‌ای را از روی بند رخت بر‌می‌داشت، سمت درخت آمد و گفت: «بله، درخت دردش می‌گیرد، مثل ما جان دارد، فقط نمی‌تواند حرف بزند.»

بعد هم با دستمال مشغول بستن دو تا شاخه‌ی کج درخت شد. مینا لبخند‌زنان گفت: «چه خوب، حالا که شاخه‌هایش را باند‌پیچی می‌کنید، حتما خیلی زود شاخه‌ها مانند اولشان می‌شوند.»

بابا جواب داد: «بله، مثل اولشان می‌شوند، اما یک‌کمی طول می‌کشد. حالا خوب است که شاخه‌ها نشکستند.» مینا و مریم با خجالت سرشان را پایین انداختند و گفتند: «ما واقعا متأسفیم. نمی‌خواستیم درخت دردش بیاید.»

بابا با مهربانی لبخندی زد و گفت: «درخت سیب خیلی مهربان است. حتما شما را می‌بخشد. حالا برای اینکه زودتر شما را ببخشد، بروید و آب‌پاش را بیاورید و به پایش کمی آب بریزید.»

بچه‌ها دوتایی دویدند کنار حیاط و آب‌پاش پر از آب را برداشتند و آمدند کنار درخت. بعد هم مشغول آب دادن به درخت شدند. بابا هم برایشان از فایده‌های درخت گفت. اینکه درخت چقدر مفید است، به ما میوه می‌دهد.

سایه‌ی خنک می‌دهد و هوا را تمیز می‌کند و مهم‌تر از همه اینکه سبز و قشنگ است و دنیا را قشنگ‌تر می‌کند. کار بابا که تمام شد، بچه‌ها هم حسابی به درخت آب داده بودند.

بابا به دو تا شاخه‌ی باند‌پیچی شده‌ی درخت نگاه کرد و گفت: «خوب شد، عالی شد!» بعد هم سریع گوشی‌اش را در آورد و گفت: «حالا بیایید با درخت یک عکس یادگاری بگیرید.»

مینا و مریم هر کدام یک طرف درخت ایستادند و لبخند زدند و تیلیک... در عکس شاخه‌های باند‌پیچی شده‌ی درخت مانند دو تا دست درخت بود که دختر‌ها را بغل کرده بودند.

دختر‌ها و درخت شاد بودند و داشتند لبخند می‌زدند. بابا عکس را به دختر‌ها نشان داد و گفت: «به‌به، عجب عکسی شد!» دختر‌ها لبخند‌زنان سر‌هایشان را تکان دادند و گفتند: «بله، خیلی خوب افتادیم. درخت هم قشنگ افتاده!»

همین موقع بادی آمد و شاخه‌های درخت را تکان داد. انگار درخت هم داشت سرش را تکان می‌داد و لبخندزنان حرف آنها را تأیید می‌کرد.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.