داستان کودک درباره میلاد پیامبر(ص) | جشن شیرینی‌پزان
  • کد مطالب: ۴۴۱۷۲۵
  • /
  • ۰۹ شهريور‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۶:۴۲

داستان کودک درباره میلاد پیامبر(ص) | جشن شیرینی‌پزان

بچه‌ها دلشان می‌خواست روز تولد پیامبر(ص) با یک میز بزرگ پر از شیرینی در حیاط مجتمع از همه پذیرایی کنند.

مرجان زارع - همه جشن‌ها را دوست دارند مخصوصا اگر پای کیک و شیرینی هم در میان باشد. دختر‌ها هم می‌خواستند یک جشن راه بیندازند. یک جشن پر از کیک و شیرینی‌های خوش‌مزه در روز تولد پیامبر.

مبینا گفت: «ما که بلد نیستیم چطوری شیرینی بپزیم!» عسل لبخندی زد و گفت: «مامان من شیرینی پختنش عالی است. می‌تواند کمکمان کند.»

زهرا هم که سرش توی کتاب شیرینی‌پزی بود، آهسته گفت: «مادربزرگ من هم شیرینی‌های خوش‌مزه‌ای می‌پزد. همین امروز به او زنگ می‌زنم تا برای کمک بیاید.»

صبا آب دهانش را قورت داد و گفت: «جانمی شیرینی! من عاشق خامه و شکلات شیرینی‌ام. درست کردن خامه‌ی شیرینی را هم خیلی خوب یاد گرفته‌ام. من خامه درست می‌کنم.»

زینب هم قول داد چند تا از قالب‌های شیرینی‌پزی مغازه قنادی عمویش را قرض بگیرد.

بچه‌ها با هیجان دور میز نشستند تا حسابی برای مراسم جشن شیرینی‌پزی مجتمع برنامه‌ریزی کنند. دلشان می‌خواست روز تولد پیامبر(ص) با یک میز بزرگ پر از شیرینی در حیاط مجتمع از همه پذیرایی کنند.

هر کسی چیزی گفت. هر کسی هم قبول کرد یک چیزی بیاورد. یکی همزن، یکی کاسه‌ی بزرگ، یکی قالب کیک، یکی میز برای پذیرایی. جلسه‌ی بچه‌ها که تمام شد و به خانه برگشتند، شور و شوقی در مجتمع به پا شد.

همه می‌خواستند جشن بچه‌ها خیلی خوب برگزار شود. عصر همان روز چند تا از پدر و مادر‌ها همراه بچه‌ها برای خرید وسایل پخت شیرینی به بازار رفتند و کلی شکر و مواد مخصوص پخت کیک و شیرینی خریدند.

صبح روز بعد، هنوز هوا روشن نشده بود که کار شروع شد. آقا رضا، نگهبان مجتمع، مسئول تزیین فضای سبز و چیدن میز‌ها شد. چند تا از بابا‌ها و بابابزرگ‌ها هم کمکش کردند.

مادر عسل و چند تا از مادر‌های دیگر هم برای پخت شیرینی به کمک بچه‌ها آمدند. حتی سعید برادر کوچک محبوبه هم برای کمک آمده بود.

سعید به همراه چندتا از پسر‌های مجتمع مسئول شکستن گردوها و مغز کردن آنها بودند، چون قرار بود شیرینی گردویی هم درست کنند.

زینب آرد‌ها را الک می‌کرد. سرتا پایش هم آردی و سفید شده بود. حتی مژه‌ها و ابروهایش. زهرا با کمک چند تا از مادر‌ها خمیر را آماده می‌کرد و ورز می‌داد.

مبینا و چند تا از دختر‌ها با قالب شیرینی خمیر‌ها را به شکل‌های جورواجور در می‌آوردند. صبا خامه را هم می‌زد و عسل تکه‌های بزرگ شکلات را خرد می‌کرد تا با خمیر کیک و شیرینی مخلوط کنند.

وسط کار هم تکه‌های شکلات را توی دهنش می‌گذاشت و با خنده می‌گفت: «به‌به، عجب شکلاتی! به‌به، عجب شیرینی و کیکی! به‌به، عجب جشن شیرینی‌پزان باحالی!»

چند ساعت بعد، بوی کیک و شیرینی فضای مجتمع را پر کرد. رومیزی‌ها روی میز‌هایی که کنار هم وسط فضای سبز مجتمع گذاشته شده بود، پهن و ظرف‌های کیک و شیرینی رنگارنگ یکی یکی روی میز‌ها چیده شدند.

بو‌های خوش‌مزه که بلند شد، در‌های واحد‌های مجتمع یکی‌یکی باز شد و بچه‌ها و بزرگ‌تر‌ها به سمت فضای سبز مجتمع به راه افتادند. خیلی زود دور میز‌ها پر از جمعیت شد.

دختر‌ها با خوش‌حالی و با قیافه‌های پر از آرد و شکلات و خامه از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردند.

وسط پذیرایی از مهمان‌ها هم گاهی تکه‌ای کیک یا یک دانه شیرینی می‌خوردند و با خوش‌حالی می‌گفتند: «بفرمایید، بفرمایید نوش جان کنید. شیرینی جشن میلاد پیامبر(ص) است. کار دست خودمان است. تازه از فر درآمده‌اند. بهترین شیرینی‌هایی است که تابه‌حال خورده‌اید.»

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.