ظهر جمعهی یک روز گرم تابستانی بود، همان زمانی که بسیاری از بچهها با پدر و مادرشان مشغول استراحت یا تفریح بودند؛ دود، بخش زیادی از آسمان شهرمان را سیاه و زشت کرده بود.
آتش ترسناکی که بهدلیل بیاحتیاطی عدهای فرصت کرده بود از دنیای سیاهی بیرون بیاید زبانه میکشید و هرچه دم دستش بود به خاکستر تبدیل میکرد.
همه منتظر قهرمانان بودند تا بیایند و کسانی را که میان دود و آتش، گیر کرده بودند نجات دهند و آتش وحشی را خاموش کنند.
بالاخره ماشینهای قرمز و بزرگ آتشنشانی آژیرکشان سر رسیدند. قهرمانان با عجله پیاده شدند و شروع به خاموش کردن آتش بزرگ انبار کارگاه چوب و مبل کردند.
همه با نگرانی منتظر بودند تا افرادی که داخل انبار گیر افتادهاند نجات پیدا کنند. یکی از آتشنشانان شجاع و ازخودگذشته وارد کارگاه پر از دود و آتش شد، اما همانوقت سقف انبار فرو ریخت و قهرمان قصهی ما زیر آوار و آتش ناپدید شد.
همکارانش پس از خاموش کردن آتش و نجات جان گرفتارشدهها، بهسختی پس از ساعتها پیکر دوست شهیدشان را که روحش در جنگ با آتش خشمگین به آسمان پرواز کرده بود در زیرزمین محل حادثه پیدا کردند.
حالا دو دختر هفت و دو ساله آتشنشان شهید «رضا فخریان» میدانند پدر جوان و شجاع خود را در راه نجات مردم از دست دادهاند.
پدری که برای همیشه افتخاری بزرگ برای آنهاست که با ازخودگذشتگی، در دل شعلههای آتش بهدنبال نجات زندگی دیگران بود، اما دوستان خوبم بیایید به هم قول بدهیم تا میتوانیم با رعایت نکات ایمنی از جان قهرمانان شهرمان پاسداری کنیم و این عزیزان شجاع و مهربان را با خطر روبهرو نکنیم.