داستان کودک | زیارت کربلا
  • کد مطالب: ۲۳۷۷۱۲
  • /
  • ۲۹ تير‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۴:۳۶

داستان کودک | زیارت کربلا

طیبه ثابت
نویسنده طیبه ثابت
می‌خواستیم برای اولین‌بار به زیارت کربلا برویم و حرم امام حسین(ع) و یاران باوفایش را زیارت کنیم.

پس از نام و یاد خدای بخشنده و مهربان، سلامی گرم به تک‌تک شما خوانندگان عزیز و خوب کوله‌پشتی. امیدواریم که سالم و سرحال باشید و در کنار خانواده به مراسم عزاداری بروید و از قیام امام حسین(ع) بیشتر بدانید.

امروز مصادف است با سالروز شهادت مظلومانه حضرت رقیه(س) دختر کوچک امام حسین(ع).

از وقتی شنیده‌ایم که باباجان برای همه‌مان بلیت سفر به کربلا تهیه کرده است در پوست خود نمی‌گنجیم. سرانجام آن روز مهم از راه رسید. بابابزرگ و مادربزرگ آمده بودند ما را راهی بهترین سفر دنیا یعنی زیارت کربلا کنند.

بابابزرگ قرآن به دست گرفته بود. یکی‌یکی از زیر قرآن رد شدیم و قرآن را بوسیدیم تا به سلامتی برویم. مادربزرگ گفت: «التماس دعا!» و بابابزرگ کاسه‌ی آب در دست به ما با مهربانی نگاه می‌کرد. بابا و مامان در حال آوردن چمدان‌ها بودند.

می‌خواستیم برای اولین‌بار به زیارت کربلا برویم و حرم امام حسین(ع) و یاران باوفایش را زیارت کنیم. دلم می‌خواست هرجا که می‌رویم همه‌ی ماجرا‌ها و اتفاقات مربوط به آن مکان را از بقیه بپرسم.

برای همین، از بابابزرگ پرسیدم: «چه‌قدر خوب است کاروانمان ما را برای دیدن علقمه هم ببرد. رودی که همه‌ی اتفاقات کربلا را دیده است باید خیلی دیدنی باشد.

علقمه هم وفاداری و مهربانی حضرت عباس را دیده است که وقتی آمد برای کودکان تشنه آب ببرد، با اینکه تشنه بود، آب‌های توی مشتش را دوباره به رود برگرداند و ننوشید و هم سنگدلی و ظلم و ستم یزید و عمر سعد و شمر را به چشم دیده است.»

بابابزرگ با مهربانی جواب داد: «هم نجف هم علقمه، حتما می‌روید باباجان.» خواهرم، مینا، خیلی دوست داشت حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) هم برویم و گفت: «پیش حضرت رقیه هم می‌رویم یا نه؟»

من که می‌دانستم حرم حضرت رقیه(س) و خواهر شجاع امام حسین(ع) در کشور عراق نیست و در سوریه است گفتم: «الان نمی‌شود چون باید بلیت آنجا را هم می‌گرفتیم.» مادر‌بزرگ با خنده گفت: «سفر سوریه ما هم هستیم! همه با هم.»

داشتیم می‌خندیدیم که مامان و بابا چمدان‌ها را داخل ماشین بردند و بابا رو به من و مینا گفت: «خب، بچه‌ها باید خداحافظی کنیم که کربلا منتظرمان است.» همه از بابابزرگ و مادربزرگ خداحافظی کردیم و به سمت فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد راه افتادیم.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.