داستان نوجوان

در مورد داستان نوجوان در شهرآرانیوز بیشتر بخوانید
داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان کودک | بوق بوق، عروسی
صدای زنگ در حیاط که بلند شد فکر کردم دوستم کتابم را آورده است. به سمت در رفتم، اما پیش از من مامان در را باز کرده بود‌.
کد خبر: ۴۱۸۹۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۲۰

قصه دختر کوچولویی که به آرزویش رسید |  دسته‌گلی برای شهید جمهور
آن رو‌ز، هوای اردیبهشتی غنچه‌های باغچه را شکوفا کرده بود. دختر کوچولو چند شاخه گل رز بزرگ و زیبا از باغچه‌شان چیده بود که مادر صدا زد: «زینب جان بیا این روسری قشنگت را که می‌خواستی پیدا کردم.»
کد خبر: ۴۱۶۰۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۳۰

داستان کودک درباره رستم | ما شکست‌ناپذیریم
یک روز در شهربازی شهر ما، ‌سر‌و‌کله‌ی یک هیولا پیدا شده بود و بچه‌ها نمی‌توانستند از وسایل بازی استفاده کنند. بچه‌ها جمع شده بودند و از دور به چرخ‌و‌فلک بزرگ نگاه می‌کردند.
کد خبر: ۴۱۳۷۲۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۲۳

داستان کودک | شکوفه‌های همیشه مهربان
انشا‌ نوشتن خیلی جالب است. آدم به چیزهای مختلفی فکر می‌کند و آخر سر هم شروع می‌کند به نوشتن و همه‌ی فکرهایش را روی دفترش می‌نویسد.
کد خبر: ۴۱۰۹۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۲۰

داستان کودک | آدم برفی چی می‌خواست؟
برف که می‌بارد، همه‌ی بچه‌ها دلشان برف بازی می‌خواهد. بچه‌های مجتمع هم تا چشمشان به برف‌های کف حیاط مجتمع افتاد، دلشان برف بازی خواست.
کد خبر: ۳۹۲۳۷۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۲۵

«زندگی روشنایی» روایتی خواندنی برای نوجوانان درباره یک شهید مدافع حرم
زندگی‌نامه داستانی و سبک زندگی یک شهید مدافع حرم در کتاب «رسیدن به روشنایی» در انتشارات جمکران چاپ و روانه بازار نشر شد.
کد خبر: ۳۹۲۲۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۲۳

داستان کودک درباره سردار سلیمانی | ستاره‌ای که عاشقش شدیم
از وقتی معاون مدرسه گفته بود قرار است مراسم بزرگداشت سردار سلیمانی را برگزار کنند، بچه‌های گروه شهید سلیمانی، دل توی دلشان نبود.
کد خبر: ۳۸۱۴۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۵

داستان کودک | سفری با کشتی کتابی
کتاب‌ها خیلی جالب‌اند ما را به دنیای قشنگی می‌برند. کتاب کتابخانه‌ی مدرسه‌ی مینا ‌هم همین‌طوری بود....
کد خبر: ۳۷۶۶۵۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۵

داستان کودک | زورگوها زیاد نمی‌مانند
گاهی یکی پیدا می‌شود و قلدربازی درمی‌آورد و به ما زور می‌گوید. این‌جور وقت‌ها نباید بترسیم. باید شجاع باشیم و اجازه ندهیم اذیتمان کند.
کد خبر: ۳۶۹۸۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۱۲

داستان کودک | رد پای نارنجی آقای پاییز
پاییز که از راه می‌رسد، همه جا قشنگ می‌شود. همه جا پر از رنگ می‌شود. در انشای سعید هم آقای پاییز از راه رسیده بود.
کد خبر: ۳۶۷۱۳۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۲۵

داستان کودک | شبح سیاه را گرفتیم
سومین دزدی در محله بود. بچه‌ها جمع شده بودند وسط حیاط مجتمع و درباره‌ی این دزدی‌ها حرف می‌زدند. مسعود گفت: ‌دزد خیلی حرفه‌ای است.
کد خبر: ۳۶۴۸۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۰

داستان کودک | ایست، اینجا آتش‌نشانی است
ایستگاه آتش‌نشانی جای خیلی جالبی است. خیلی‌ها دوست دارند از نزدیک آنجا را ببینند. بچه‌های مدرسه هم همراه آقای معلم به ایستگاه آتش‌نشانی رفتند.
کد خبر: ۳۵۹۸۱۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۰۹

داستان کودک | سفر با تانک در تونل زمان
همه‌ی بچه‌های کلاس از اینکه به بازدید موزه‌ی دفاع مقدس آمده بودند خوش‌حال بودند. آقامعلم گفت: «می‌دانید که الان هفته‌ی دفاع مقدس است.»
کد خبر: ۳۵۶۸۹۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۶/۳۱

داستان کودک | مهمان‌نوازی بچه‌های محله امام رضا(ع)
همه نذری‌دادن را دوست دارند. دلشان می‌خواهد نذرشان را بین مردم پخش و دعا کنند خواسته‌هایشان برآورده شود. بچه‌ها هم دوست داشتند نذری بدهند.
کد خبر: ۳۵۳۱۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۶/۰۶

داستان کودک درباره کاراته | پیش به سوی قهرمانی
تابستان که می‌شود، خیلی از بچه‌ها دنبال این هستند که در یک کلاس تابستانی ثبت‌نام کنند و چیزهای تازه یاد بگیرند. سینا و سعید هم همین کار را کردند.
کد خبر: ۳۴۳۲۱۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۴/۲۴

داستان کودک درباره مسافرت | چمدان‌ها زیاد جا ندارند
وقتی به سفر می‌روید، باید وسایل ضروری را بردارید. سعید و سینا هم قرار بود به سفر بروند و می‌خواستند همین کار را بکنند.
کد خبر: ۳۴۰۵۲۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۶/۱۵

داستان کودک | ما با هم حرف می‌زنیم
یکی از چیزهای باارزش برای همه که باید قدر آن را بدانیم و از آن با همه‌ی وجود خود محافظت کنیم خانواده است.
کد خبر: ۳۳۸۸۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۵/۱۵

داستان کودک | برویم به استقبال عید غدیر
مادر بیشتر از همیشه لبخند بر لب دارد و لباس‌های خوش‌رنگ و تمیزمان را اتو می‌کشد و می‌گوید: بچه‌ها، این لباس‌ها را صبح عیدغدیر می‌پوشید برای رفتن به مراسم جشن غدیر.
کد خبر: ۳۳۸۲۷۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۱۳

داستان کودک درباره غدیر | یک روز شیرین
نزدیک اذان بود که مادر مرا صدا زد و بسته‌های شکلات را به دستم داد. گفت تا دیر نشده آن‌ها را به مسجد ببرم تا کام نمازگزاران روز عید شیرین شود.
کد خبر: ۳۳۷۸۳۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۳/۲۱

داستان کودک | بازی در طبیعت تر و تمیز
رفتن به طبیعت و دیدن زیبایی‌های آن خیلی لذت‌بخش است. بچه‌ها هم با اتوبوس اردوی مدرسه به طبیعت رفته بودند.
کد خبر: ۳۳۷۰۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۳/۱۸

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->