داستان کودک درباره امام خامنه‌ای | غمی بزرگ در همه قلب‌ها
  • کد مطالب: ۳۳۴۶۲۰
  • /
  • ۱۱ اسفند‌ماه ۱۴۰۴ / ۱۲:۵۴

داستان کودک درباره امام خامنه‌ای | غمی بزرگ در همه قلب‌ها

بچه‌ها خیلی باهوش‌اند؛ همیشه فکرهای خیلی خوبی دارند. بچه‌های کلاس پنجم هم فکر خیلی خوبی در سر داشتند.

زهرا مهربان - بچه‌ها خیلی باهوش‌اند؛ همیشه فکر‌های خیلی خوبی دارند. بچه‌های کلاس پنجم هم فکر خیلی خوبی در سر داشتند.

بچه‌های کلاس پنجم خبر را شنیده بودند. همه ناراحت بودند. رضا گفت: «خوب است یک کاری بکنیم.» سعید از روی نیمکت بلند شد و گفت: «بهتر است یک مراسم خوب برای رهبر شهیدمان بگیریم.»

مرتضی گفت: «می‌توانیم در نمازخانه‌ی مدرسه یک مراسم  یادبود برای حضرت آقا برگزار کنیم. می‌توانیم معلم‌ها و پدر و مادر‌ها را هم دعوت کنیم.» بچه‌ها همه با هم آه کشیدند و سر تکان دادند. همه موافق بودند.

رضا گفت: «من از مغازه‌ی بابایم خرما می‎آورم.» سعید گفت: «من می‌توانم مسئول آماده‌کردن پوستر مراسم باشم.» احسان و مرتضی و جواد قبول کردند مسئول پذیرایی باشند.

بابای احمد هم که روحانی بود، قرار شد برای روضه‌خوانی بیاید. پیش از هر کاری، بچه‌ها باید با آقای مدیر و آقای ناظم صحبت می‌کردند، برای همین همه با هم به دفتر مدرسه رفتند.

آقای مدیر از فکر بچه‌ها خیلی خوشش آمد و پیشنهاد داد مراسم را در مسجد سر کوچه برگزار کنند که بزرگ‌تر از نمازخانه‌ی مدرسه بود. فکر خیلی خوبی بود.

مراسم در مسجد خیلی باشکوه‌تر می‌شد. بچه‌ها موافق بودند، برای همین آقای ناظم رفت تا با خادم مسجد صحبت کند و بچه‌ها مشغول انجام بقیه‌ی کار‌ها شدند.

آقای مدیر هم دعوت‌نامه‌ای آماده کرد تا برای پدر و مادر‌ها در گروه مدرسه منتشر کند. همه‌چیز خوب و درست برنامه‌ریزی شد. آن روز بچه‌ها تا غروب مشغول کار بودند تا بتوانند روز بعد مراسم را برگزار کنند.

چند نفر رفتند مسجد را جارو کردند. چند نفر لیوان و سماور و وسایل چای را در آشپزخانه‌ی مسجد مرتب کردند و چند نفر پوستری را که سعید برای مراسم آماده کرده بود، به دیوار مسجد نصب کردند و.... آن شب وقتی بچه‌ها به خانه رفتند، حسابی خسته بودند.

اما از اینکه توانسته بودند همه‌چیز را برای مراسم فردا آماده کنند، راضی و خوش‌حال بودند. صبح که شد، بچه‌ها زودتر از هر روز بیدار شدند. لباس مشکی پوشیدند و به‌جای مدرسه به مسجد رفتند.

با کمک خادم مهربان مسجد، سماور بزرگ را روشن و چای دم کردند. خرما‌ها را درون دیس‌های کوچک چیدند و تزیین کردند. در آخر هم یک عکس بزرگ از رهبر شهید را قاب کردند و روی میزی جلوی درِ مسجد گذاشتند.

کنارش چند تا شمع روشن کردند. نور شمع که به عکس می‌تابید، صورت رهبری را زیبا و نورانی می‌کرد. خیلی زود پدر و مادر‌ها و معلم‌ها و بقیه‌ی دانش‌آموزان مدرسه هم از راه رسیدند.

چندنفر از بچه‌ها که دم در ایستاده بودند، به همه خوشامد می‌گفتند. مهمان‌ها با چای و خرما پذیرایی می‌شدند و بابای احمد هم مشغول روضه‌خوانی شده بود. مراسم خیلی خوبی شد؛ خیلی باشکوه بود. صورت رهبر شهید روی میز زیر نور شمع‌ها مانند ماه می‌درخشید.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.