عصر روز عاشورا روز غمباری بود. همهی مردان کاروان امامحسین(ع) به شهادت رسیده بودند و سربازان دشمن با بیرحمی خیمههای زنان و کودکان کاروان امامحسین(ع) را به آتش میکشیدند.
لحظههای سخت و دلخراشی بود. سکینه(س) در کنار عمهاش، زینب(س)، بهدنبال کودکان گمشده در بیابان پرخار نینوا میگشت. دشمنان بیرحم هم وحشیانه به دنبال آنان با اسبهایشان میتاختند.
خیمههای آتش گرفته در دل شب صحنههای دردناکی را رقم میزد. سرانجام همهی زنان و کودکان اسیر شدند.
سکینه(س) یکی از دختران امامحسین(ع) است. اسم او در اصل آمنه یا امینه بود، اما بهدلیل آرامش زیادی که داشت، مادرش رباب، او را سکینه صدا میزد. سکینه یعنی آرامش.
سکینه(س) مانند همهی دختربچههای ۱۰ ساله دوست داشت در کنار پدرش باشد.
در روز عاشورا وقتی امام حسین(ع) میخواست به میدان جنگ برود، به خیمه آمد تا با همه خداحافظی کند. امام حسین(ع) سکینه(س) را در آغوش گرفت و از او خواست تا مانند اسمش صبور و آرام باشد.
وقتی که همهی مردان دلاور سپاه امام به شهادت رسیدند، دشمن خیمهها را با بیرحمی آتش زد و زنان و کودکان بیپناه را با غل و زنجیر به عنوان اسیر جنگی به شهر شام برد.
دیدن صحنههای جگرسوز روز عاشورا و اسیری برای حضرت سکینه(س) بسیار سخت و طاقتفرسا بود، اما سکینه(س) در کنار عمهاش، زینب(س)، چون کوه صبور بود. او به یاد میآورد که پدرش از او خواسته بود صبر داشته باشد.
پس از اینکه دشمن مجبور شد خانواده امام حسین(ع) را بعد از واقعهی عاشورا آزاد کند، حضرت سکینه(س) برای مردم دربارهی اتفاقات کربلا سخنرانی میکرد.
حضرت سکینه(س) شعر و ادبیات را خوب میشناخت. میگویند سکینه(س) شعرهایی هم برای پدرش و ماجرای عاشورا گفته است.