لیلا خیامی - سفر رفتن خیلی خوب است. وقتی سفر میرویم جاهای مختلفی را میبینیم. تازه برای خودمان از سفر یادگاری هم میآوریم.
احسان هم سال پیش رفته بود جنوب و یک یادگاری با خودش آورده بود. احسان به بطری شیشهای توی کمدش نگاه کرد. بعد هم بطری را برداشت و رفت تا آن را به دوستش مهدی نشان بدهد.
داخل بطری پلاستیکی چند تا صدف قشنگ بود و یککمی خاک که همه را احسان سال پیش وقتی رفته بودند جنوب از ساحل خلیج فارس جمع کرده و با خودش آورده بود.
مهدی وقتی بطری شیشهای را دست احسان دید، باعجله آن را از دستش گرفت و تکانش داد تا صدفها که بین خاک رفته بودند، بهتر دیده شوند.
بعد هم اخمی کرد و همانطور که به بطری بزرگ زل زده بود، گفت: «یادگاری که گفتی این است؟ فکر کردم لباس جنوبی چیزی خریدهای!»
احسان لبخندزنان جواب داد: «خب اینکه از لباس جنوبی بهتر است!» مهدی دوباره اخمی به ابروهایش انداخت و گفت: «اما این صدفها خانهی خرچنگهای خلیجفارس است!»
احسان نزدیک آمد و داخل بطری را نگاه کرد و با تعجب گفت: «وقتی آنها را از کنار ساحل برداشتم، هیچ خرچنگی تویشان نبود!»
مهدی سری تکان داد و مانند معلمها به احسان نگاه کرد و گفت: «خب حتما خرچنگ رفته بوده یک دوری بزند. اگر خانهی تو خالی باشد و خانه نباشی و یکی بیاید خانهات را بردارد و ببرد چهکار میکنی؟»
احسان سرش را پایین انداخت و گفت: «نمیدانستم این صدفها خانهی خرچنگها هستند!» مهدی با مهربانی دست احسان را گرفت و گفت: «عیبی ندارد، دوباره این کار را نکن.
چون اگر صدفهای کنار ساحل را همینجوری برداریم و با خودمان بیاوریم، دیگر خرچنگها خانه ندارند و شب جایی برای استراحت ندارند.»
احسان لبخندی زد و گفت: «دفعهی بعد که برویم جنوب صدفها را برمیگردانم کنار ساحل.»
سپس همانطور که با هیجان کنار مهدی روی تختش مینشست، گفت: «خب حالا که تا شب خانهی ما میمانی و خیلی چیزها بلدی، یککمی برای من از خلیج فارس بگو.»
مهدی دست انداخت دور گردن احسان و گفت: «چشم آقا احسان.» بعد هم شروع کرد به سخنرانی دربارهی خلیج فارس که چهقدر قشنگ است و همه برای تفریح میروند آنجا.
آنوقت با شیطنت لبخندی زد و ادامه داد: «تازه میدانستی کلی گنج داخل آبهای خلیج فارس هست؟» احسان جیغی کشید و گفت: «جدی!؟ من نمیدانستم! از آن گنجهای قدیمی که رفته زیر آب؟»
مهدی دوباره لبخندی زد و گفت: «نه پسر جان، کلی موجود دریایی مهم در این آبها زندگی میکنند که مانند گنج باارزش هستند. دریای خلیج فارس پر از میگو و مروارید و اینجور چیزهاست. آنجا خانهی خیلی از موجودات دریایی است.»
احسان آهی کشید و بطری بزرگ را از دست مهدی گرفت و گفت: «کاش دفعهی پیش که رفتم جنوب فقط آببازی نمیکردم و مثل بابا میرفتم پیش ماهیگیرها تا اینطور چیزها را برایم تعریف کنند.»
مهدی همانطور که بلند میشد تفنگ اسباببازی احسان را از روی کمد بردارد، گفت: «تازه خلیج فارس مرز دریایی هم هست. میدانستی کلی مرزبان آنجا روی آبها گشت میزنند و مواظب مرزها هستند تا دشمنی به ایران نزدیک نشود؟»
بعد هم با دستش ادای تیراندازی به سمت احسان را درآورد و گفت: «اینطوری جلوی هر دشمنی را که بخواهد به مرزهای ما نزدیک شود میگیرند. تازه ناو، موشک و اینجور چیزها هم دارند.»
احسان لبخندی زد و زود دستهایش را بالا برد و گفت: «شلیک نکن. من فقط یککمی خاک و صدف برداشته بودم. ببخشید، دیگر از این کارها نمیکنم.»
و بطریبهدست شروع کرد به دویدن دور اتاق. مهدی هم با خنده و دنبالش دوید. مهدی گفت راستی ما می خواهیم به سفر جنوب برویم این بطری صدف ها را می دهی که به خلیجفارس برگردانم؟
احسان گفت: آره حتما. چرا که نه! بچهها میدویدند و بازی میکردند و صدفهای داخل بطری تکان میخوردند. درست مانند وقتی که موج آنها را روی ساحل تکان میدهد.