برای مادر شهید امرالله امیری که این روزها با شنیدن اخبار جنگ، داغ دلش دوباره تازه شده است| یک تیر و دو جان

برای مادر شهید امرالله امیری که این روزها با شنیدن اخبار جنگ، داغ دلش دوباره تازه شده است| یک تیر و دو جان

روی سبزترین نقطه از نقشه ایران، حوالی شرجی و شالیزار و شبنم، پیرزنی دارد روز‌ها را با خیال جوان سفرکرده اش سر می‌کند و سال هاست خود را به ندانستن زده و به روی خودش نمی‌آورد که دیگر آن پاره تنش به خانه برنمی گردد.
«ن» مثل ناو، مثل «نیلماه»

«ن» مثل ناو، مثل «نیلماه»

‌می‌گویند «نیلماه» به دنیا آمده. نیلماه دختر یکی از شهدای ناو دناست. حالا او به دنیا آمده و من می‌توانم مادرش را از لحظه پذیرش بیمارستان تصور کنم.
نویسنده ما خداست

نویسنده ما خداست

روزی روزگاری یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام پیش از آنکه ببینمش، روی تختی شبیه به تخت‌های بیمارستان بقایی اهواز خوابیده بود.
مردان مجاهد، تربیت‌یافته زنان عاشق هستند

مردان مجاهد، تربیت‌یافته زنان عاشق هستند

مردان بزرگ و مجاهد، در بسیاری از حوزه‌ها، تربیت‌یافته دامان زنانی مؤمن، آگاه و فداکار بوده‌اند؛ زنانی که با ایمان، معرفت و تربیت صحیح، پایه‌های یک جامعه مقتدر و الهی را استوار می‌سازند و خلاصه اینکه مردان مجاهد، تربیت‌یافته زنان عاشق هستند.
حزن دارالذکر را کدام ذکر تسکین می‌دهد؟

حزن دارالذکر را کدام ذکر تسکین می‌دهد؟

صحن آزادی مثل همیشه شلوغ است و مردم همچون رود کشیده شده‌اند به سمت یک در تازه. حتما زیارت مولایشان سلطان علی بن موسی الرضا (ع) را رفته‌اند و حالا آمده‌اند تا دلی تازه کنند در کنار محبوب‌ترین همسایه.
مشهد عزیز بود و عزیزتر شد

مشهد عزیز بود و عزیزتر شد

خاک مشهد، میزبان پیکر مردی شده که هنوز بعد از آن بدرقه تاریخی، خیلی‌ها رفتنش را باور نمی‌کنند، مگر اینکه پایشان به مشهد برسد، بروند سمت حرم، رد رواق دارالذکر را بگیرند.
این خیابان تا همیشه غمگین می‌ماند برایت

این خیابان تا همیشه غمگین می‌ماند برایت

دل خیابان امام رضا برایش تنگ می‌ماند. برای شنیدن: اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَقومُ السَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَقعُدُ السَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَقرَأُ وَ تُبَیِّن. دل همه ما برای آقای شهیدمان تنگ خواهد ماند تا روز وصال.
ساعت به وقت فراق

ساعت به وقت فراق

همه چیز برایم از همان یک‌شنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفره‌اش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست.
روایتی زنانه از بدرقه یک پدر

روایتی زنانه از بدرقه یک پدر

در مراسم تشییع رهبر شهید، زنان با حضوری متکثر، فعال و معنادار، نشان دادند که چگونه می‌توان در متن یک آیین جمعی، نقشی فراتر از حضوری نمادین ایفا کرد.
امان از دل جامانده‌ها

امان از دل جامانده‌ها

آخرین باری که این طور احساس جاماندن داشتم، آن اولین اربعینی بود که هشت‌ماهه باردار بودم. می‌نشستم پای صفحه تلویزیون و عین آدم‌هایی که توی شلوغی دنبال کسی می‌گردند، هی رد قدم‌های زوار را دنبال می‌کردم.
< 3 >