استقبال بی‌نظیر از ریحانه کریمی «نخستین مدال‌آور وزنه‌برداری زنان ایران در بازی‌های آسیایی» در فرودگاه مشهد ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید سید مهدی نبوی‌نژاد کلمات ساده در زندگی مشترک، «پلِ صمیمیت» میان زوجین را می‌سازند پایان هفته دوم لیگ برتر هندبال زنان با برتری صدرنشینان حذف تیم ملی پدل زنان ایران در مرحله یک چهارم بازی‌های آسیایی ۲۰۲۶ روایت مادر از مسیر قهرمانی ریحانه کریمی | از پدیده جودو تا قله جهانی وزنه‌برداری زیارت امین‌الله و آل یاسین در رواق حضرت نرجس خاتون (س) حرم رضوی طنین‌انداز می‌شود (۹ مهر ۱۴۰۵) نظم و رفتار در مترو مسئولیت مدیریت شهری یا تکلیف شهروندی؟ اشتغال و مسکن؛ پیش‌نیاز سیاست‌های جمعیتی هشدار سازمان غذا و دارو: فریب فیلر‌های ارزان و اینترنتی را نخورید چند جمله معجزه‌آسا برای خاموش کردن شعله‌های آتش در زندگی مشترک گرایش به حجاب در فرانسه افزایش یافت آشپزی | دستور پخت دلمه برگ مو لرستانی آغاز اردوی تیم ملی فوتسال بانوان از ۱۴ مهرماه ۱۴۰۵ حفظ وزن سالم؛ عامل اصلی در پیشگیری از سرطان پستان بازی‌های آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ | تیم پدل زنان به مرحله یک چهارم راه یافت آشپزی | چطور غذا‌های سرخ‌کردنی را بپزیم که به تابه نچسبند؟ روایت هنگامه هادیانی از فراز و فرودهایش در رشته ژیمناستیک | سطح مسابقات آسیایی ناگویا ۲۰۲۶ بالا بود مادر بیمار و فرزندانش از سقوط از طبقه پنجم نجات یافتند | ماجرا چه بود؟ شگرد مکارانه زن خارجی برای سرقت چه بود؟ + عکس متهم
سرخط خبرها
ساعت به وقت فراق

ساعت به وقت فراق

  • کد خبر: ۴۲۹۶۲۴
  • ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۲
همه چیز برایم از همان یک‌شنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفره‌اش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست.
ملیکا محمودی حسین آباد- پژوهشگر مطالعات زنان و خانواده
نویسنده ملیکا محمودی حسین آباد- پژوهشگر مطالعات زنان و خانواده

ملیکا محمودی حسین آباد، سطح دو حوزه و دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات زنان و خانواده| شهرآرانیوز؛ ساعت طلاییِ بزرگ و بی‌قاعده‌ام را هیچ‌وقت دوست نداشتم. به سایر وسایلم نمی‌آمد، توی خانه یک وصله ناجور بود. اما این روز‌ها هرقدر درستش می‌کنم، باطری گران‌قیمت برایش می‌گذارم و نازش را می‌خرم که از حرکت باز نایستد، فایده ندارد. بی‌عیب و علت است، فقط کار نمی‌کند. مثلاً موقع نماز ظهر، عقربه‌اش روی سهِ نصفِ شب مانده و انگار زمان برایش ایستاده. مثل خودِ من، مثل ایرانِ من.

همه چیز برایم از همان یک‌شنبه ۱۰ اسفند، ساعت پنجِ صبح ایستاد. همان سحری که هنوز سفره‌اش را جمع نکرده بودم که ربانِ مشکی کنار تلویزیون نقش بست. دلم هوری ریخت، اما به ذهنم هرگز خطور نمی‌کرد که خبر برای تو باشد، آقاجان. باور نکردم. مرحلهٔ انکار از همان جا شروع شد؛ سوگ همیشه با یک «انکار» آغاز می‌گردد.

از آن زمان، نه شکر‌ها مثل قبل مایهٔ شیرینی‌اند و نه نمک‌ها شوریِ پیشین را دارند. منم مثل همان ساعت، ظاهرم مثل قبل است، اصلاً عیب و علتی هم ندارم، اما توی همان سحر متوقف شدم. لبخندهایم مثل قبل نیست. خانه‌ام از آن وقت تا حالا هیچ‌وقت مثل قبل نشده. سیاهی‌هایش پابرجاست. گریه‌هایم، اما خیلی بیشتر از قبل است، ولی خالی نمی‌شوم. این اشک‌ها سبکم نمی‌کند؛ فقط سنگین‌ترم می‌کند.

هنوز هم گاهی که سخنرانی‌هایت را تلویزیون بازپخش می‌کند، صدایش را زیاد می‌کنم و گوش‌هایم را تیز، شاید بخواهی در این شب‌ها برایمان سخن بگویی. امسال شبِ تاسوعا، اما سخت‌تر بود؛ هرچه منتظر ماندم، نیامدی توی حسینیه. آن‌شب با «ای ایران» بیشتر از هر روضه‌ای اشک ریختم. هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم این مداحیِ حماسی باعث گریه و بغض شود، اما هرچه رنگ و بوی تو را داشته باشد، تا ابد با دیدنش مرا بغضی می‌گیرد که تا تهِ گلو می‌آید.

بعضی می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند، اما نه... ۴ ماه گذشته و داغم سرد نشده. بعد از دیدنِ تابوتِ آقا و زهرا کوچولو، انگار روی قلبم مذاب ریخته‌اند. تمام تنم، روحم، همهٔ جانم می‌سوزد.

حالا انگار مرحلهٔ انکار، کم‌کم جای خود را به پذیرش می‌دهد. قلبم درد می‌کند، چند وقتی است ساکن خیابان‌ها شده‌ام، برای خونخواهی تو.

ساعتِ این‌بار از حرکتِ کند باز نمی‌ایستد، بلکه عقب‌گرد می‌کند به همان صبحِ بهت‌آور. غم‌هایم را انگار از توی کتابخانهٔ غبارآلودِ قلبم کشیدند بیرون و گردگیری کردند. الان معنیِ تازه‌شدنِ داغ را خوب می‌فهمم.

آقاجان، تمام قلبم، خانه‌ام، تمام شهرم از فقدانت درد می‌کند.

گفتم که فراق را نبینم، اما دیدم. آمد به سرم از آنچه می‌ترسیدم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.