داستان کودک | دفتر لحظه‌ها
  • کد مطالب: ۲۹۰۷۸۶
  • /
  • ۱۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ / ۱۵:۱۰

داستان کودک | دفتر لحظه‌ها

طیبه ثابت
نویسنده طیبه ثابت
از وقتی مادر آن دفتر کوچک زیبای یادداشت را به من هدیه داده، همه اش دلم می خواهد هر چیز خوبی به فکرم می رسد بنویسم.

از وقتی مادر آن دفتر کوچک زیبای یادداشت را به من هدیه داده، همه اش دلم می خواهد هر چیز خوبی به فکرم می رسد بنویسم. برای نوشتن، باید حواس جمع بود.

می آیم یک جای ساکت. تا می خواهم در آن دفتر کوچک و زیبا فکرهایم را بنویسم، یک صدا از توی دلم می گوید: «اگر خط خطی کردی و بد شد چی؟ آن وقت باید یک ورقه اش را بکنی و بیندازی دور.»

این طوری می شود که باز نمی توانم بنویسم و حرف های خوبم از ذهنم می پرند. نمی دانم چه کار باید بکنم. پس پیش مامان می روم و می گویم: «چی کار کنم تا دفترم قشنگ و سالم بمونه، نمی‌خوام برگه‌هایش را هی بکنم؟»

مامان لبخندی می زند و می گوید: «کاری نداره پسرم. اول در یک برگه نوشته‌های قشنگتو بنویس. بعد که مطمئن شدی، داخل دفترچه ی یادداشتت پاکنویس کن.»

از راه حل مامان خوش حال می شوم و روی هوا می پرم. بعد هم می روم تا یک مطلب قشنگ در یک برگه بنویسم.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.