مهربانی بابابزرگ پایان ندارد
  • کد مطالب: ۴۴۹۳۴۰
  • /
  • ۰۹ مهر‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۵:۲۲

داستان کودک درباره بابابزرگ‌ها | مهمانی در انباری

یک روز که سعید به خانه بابابزرگش رفته بود و سرش بین دفتر و کتاب‌هایش بود و داشت تند و تند مشق‌هایش را می‌نوشت بابابزرگ با دوچرخه‌اش از راه رسید.

مرجان زارع - بابابزرگ‌ها هم مانند مامان‌بزرگ‌ها خیلی خوب‌اند، اما بعضی وقت‌ها کار‌های جالبی می‌کنند که به یاد آدم می‌ماند مخصوصا اگر خانه‌شان نزدیک باشد.

خانه سعید و خانه بابابزرگ و مامان‌بزرگش هم از همین خانه‌های نزدیک به هم بود، اما بشنوید از ماجرای آنها.

یک روز که سعید به خانه بابابزرگش رفته بود و سرش بین دفتر و کتاب‌هایش بود و داشت تند و تند مشق‌هایش را می‌نوشت بابابزرگ با دوچرخه‌اش از راه رسید.

چرخی با دوچرخه دور باغچه زد و ویراژی داد و دوچرخه‌اش را گوشه حیاط پارک کرد و به دیوار تکیه داد. بعد هم یواشکی جعبه‌ی بزرگی را که روی دوچرخه بسته بود، باز کرد و جعبه‌به‌دست، دوید سمت انباری.

سعید که حسابی تعجب کرده بود، از پنجره سرک کشید تا بهتر ببیند، اما بابابزرگ سریع در انباری را بست. سعید با خودش فکر کرد: «یعنی چی توی آن جعبه بود؟ چرا بابابزرگ قایمش کرد؟»

بعد هم دفتر مشقش را وسط اتاق گذاشت و دوید به طرف حیاط تا از ماجرا خبردار شود. به در انباری که رسید، بابابزرگ سریع از انباری آمد بیرون و لبخند‌زنان در را بست.

سعید با تعجب پرسید: «چیزی شده باباجان؟» بابابزرگ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «هیچی، رفته بودم سری بزنم، همین.» اما هیچی درباره‌ی جعبه نگفت.

بعد هم برای اینکه حواس سعید را پرت کند، دوید توی حیاط و شوتی به توپ سعید زد و گفت: «بدو بیا بازی.» سعید هم که عاشق بازی بود، بی‌خیال جعبه و انباری، مشغول بازی شد.

بازی که تمام شد، بابابزرگ رفت که چای بخورد. دوباره ذهن سعید رفت پیش انباری و جعبه. سعی کرد بفهمد که در آن انباری چه خبر است و راز بزرگ چیست.

طفلکی حق هم داشت؛ آخر کاردستی سفالی‌اش برای زنگ هنر، هنوز نیمه‌کاره داخل انباری بود. سعید وارد انباری شد. جعبه کنار در انباری اما خالی خالی بود! سعید با تعجب در انباری به جعبه و دور‌و‌برش نگاه کرد.

بعد برگشت به حیاط و از بابابزرگ که روی تخت چوبی استراحت می‌کرد پرسید: «بابایی جان جعبه که خالی بود، چرا بردید توی انباری؟!»

بابابزرگ تا این را شنید، با نگرانی گفت: «چی؟ جعبه خالی بود؟»، اما حرفش تمام نشده بود که صدای مامان بلند شد: «وای، پدرجان، باز هم!»

بابابزرگ نگاهی به مامان انداخت و سر کم مویش را خاراند و گفت: «خب طفلکی تنها بود، پایش می‌لنگید، پیر بود و احتیاج به کمک داشت. انباری جای خوبی برای استراحتش در پاییز و زمستان است.»

سعید با تعجب پرسید: «کی تنها شده بود؟! کی پیر شده بود؟! کی احتیاج به کمک داشت؟!» بابابزرگ لبخندی زد و گفت: «سیاه است با راه‌راه‌های سفید، نه، شاید هم برعکس؛ سفید است با راه‌راه‌های سیاه. حالا چه فرقی می‌کند.

دیدم پیر شده و می‌لنگد و نمی‌تواند درست راه برود. گفتم بیاورم داخل انباری و کمی به او برسم. هوا هم دارد خنک می‌شود. طفلکی سرما می‌خورد.»

مامان لبخند مهربانی زد و گفت: «از دست این مهربانی شما بابا‌جان! هنوز که آن کبوتر بال شکسته‌ات توی قفس است و بالش خوب نشده!»

سعید با خوش‌حالی گفت: «فهمیدم، داخل جعبه گربه است. عجب کاری کردی بابا‌بزرگ! این اولین‌بار است که یک گربه را با جعبه می‌آوری خانه.»

بعد هم دوید تا کمی غذای مناسب از یخچال بردارد و به دیدن مهمان جدید برود که بین خرت‌و‌پرت‌های ته انباری این پاییز و زمستان مهمان بابابزرگ بود.

همین‌طور که سعید داشت از اتاق بیرون می‌رفت، مامان‌بزرگ گفت: «بعدش میای بریم پارک سه نفری ورزش، ببینیم این دفعه کی برنده میشه؟» سعید خندید و گفت: «آره. چرا که نه!»

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.