مرجان زارع - بعضی وقتها دلتان میخواهد خیلی قوی و مانند قهرمانها باشید. احسان هم همین را میخواست، اما خبر نداشت که قهرمانی فقط به قیافه و عضله نیست.
احسان لبخندی زد و گفت: «چه عالی! پس من هم به بابایم میگویم اسمم را در باشگاه بدنسازی بنویسد. پسر، حسابی ورزش میکنیم و قیافههایمان مانند قویترین مردان میشود.»
بعد هم خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و دوید کنار بابا نشست. بابا لبخندزنان گفت: «اینجور که از حرفهایتان پشت تلفن معلوم است، میخواهید بروید کلاس بدنسازی.»
احسان سری تکان داد و جواب داد: «بله باباجان، همان باشگاهی که خودتان گفتید. رضا هم ثبتنام میکند تا با هم برویم.»
بابابزرگ که با گوشیاش مشغول بازی بود، از بالای عینکش به احسان نگاهی انداخت و گفت: «بهبه، چه خوب! ورزش کردن آدم را قوی میکند.»
احسان با خوشحالی سری تکان داد و گفت: «بله بابابزرگ. تازه میتوانیم از آن داروهای تقویتی هم که داداش رضا میخورد، بخوریم تا ماهیچههایمان حسابی قوی شود و شبیه قهرمانهای واقعی بشویم.»
بابابزرگ که حواسش پرت شده و در بازی سوخته بود، گوشی را کنار گذاشت و با تعجب به احسان نگاه کرد و پرسید: «چی گفتی؟! قهرمان بودن که به هیکل و عضله نیست پسرجان!»
احسان اخمی کرد و گفت: «معلوم است که به قیافه است. مگر ندیدید در مسابقات وزنهبرداری قهرمانها همه قوی و عضلهایاند.»
بابابزرگ زد زیر خنده و گفت: «پس میخواهی مانند آنها شوی، اما باید بدانی آنها سالها ورزش کردهاند و با خوردن پودر و این چیزها قهرمان نشدهاند. تازه این یکجور قهرمانی است.
قهرمانهای دیگری هم داریم. قهرمانهایی که قیافهی معمولی داشتند. تازه بعضیهایشان هم خیلی ریزه میزه بودهاند.» احسان با تعجب به بابابزرگ نگاه کرد و پرسید: «سربهسرم میگذارید؟»
بابابزرگ سری تکان داد و گوشیاش را برداشت و گفت: «بیا تا نشانت بدهم. اصلا هم سربهسرت نگذاشتهام. اتفاقا عکس چند تایشان را داخل گوشی دارم.»
بعد هم از گالری گوشیاش عکس پسر جوانی را به احسان نشان داد. آن پسر ریزهمیزه بود. لباس خاکی نظامی پوشیده بود و یک تفنگ در دست داشت.
بابابزرگ آهی کشید و گفت: «حسین یک قهرمان بود. باورت میشود تنهایی به خط مقدم جبهه، مهمات میرساند. آن هم زیر بمباران دشمن! خیلی خیلی شجاع بود.»
احسان تصویر را کمی درشت کرد و خوب نگاهش کرد و گفت: «واقعا! چه قیافهی معمولیای دارد! چهقدر عکسش قدیمی است! از دوستان جوانیتان است؟»
بابابزرگ لبخندی زد و جواب داد: «بله. دوست روزهای جبهه است. یادشبهخیر. چند وقت بعد از اینکه این عکس را گرفتیم، شهید شد. عکسش خیلی قدیمی بود. در آلبوم خانه بود. بردم دادم عکاسی برایم درست کرد و فایلش را ریخت روی گوشیام.
وقتی که بیایی خانهمان عکسهای آلبوم را نشانت میدهم. اینجوری میتوانم هر وقت دلم برایش تنگ شد، عکسش را ببینم.» بابابزرگ این را گفت و صفحهی گوشی را ورق زد و چند تا عکس دیگر هم به احسان نشان داد.
عکسهای جوانهایی با لباس نظامی. جوانها همه خیلی معمولی بودند. نه عضله داشتند و نه هیکلی بودند، اما همه تفنگ به دست داشتند و لبخند به لبشان بود.
احسان لبخندی زد و گفت: «پس میشود بدون پودر و داروی تقویتی و عضله هم قهرمان بود!» بابا که تا آنوقت حواسش به اخبار تلویزیون بود، سرش را بلند کرد و گفت: «بله که میشود. چرا نشود؟ اصلا همین بابابزرگ خودت یک پا قهرمان بود.
نمیدانی چهقدر خاطره از قهرمانیهای خودش و دوستانش در جنگ برایم گفته.» احسان باهیجان گفت: «جانمی، چه جالب، اصلا نمیدانستم یک بابابزرگ قهرمان دارم!»
بعد هم رو به بابابزرگ کرد و پرسید: «برای من هم تعریف میکنید بابابزرگ؟» بابابزرگ دستی روی موهای احسان کشید و با مهربانی جواب داد: «معلوم است که تعریف میکنم. آن هم از روی عکسهای آلبوم.»
احسان مثل فرفره از جایش پرید و گفت: «چه عالی! فقط کمی صبر کنید بروم به رضا زنگ بزنم خودش را برساند. رضا عاشق شنیدن داستان قهرمانهاست.» احسان این را گفت و دوید سمت گوشی تلفن.