مرجان زارع - پاییز که کمکم از راه برسد، وقت رفتن تابستان میشود. عموتابستان هم راه افتاده بود که برود.
عموتابستان درخانهاش را بست و سبد پر از سیب را جلوی دوچرخهاش بست و راه افتاد که برود. همینطور که ویژ و ویژ از بین کوچهها میگذشت، چشمش به بچهها افتاد که داشتند ته کوچه توپبازی میکردند.
یک لحظه ایستاد و دیلینگدیلینگ، زنگ دوچرخهاش را زد. بچهها تا صدای زنگ دوچرخه را شنیدند، دست از بازی برداشتند و سر کوچه را نگاه کردند. تا عموتابستان را دیدند، شاد و هوراکشان به سمتش دویدند: «هورا، هورا! عموتابستان اومده!»
عموتابستان لبخندزنان برایشان دست تکان داد و فریاد زد: «نیومدم، دارم میرم. دیگه وقت رفتنه. خالهپاییز کمکم از راه میرسه.» بچهها تا این را شنیدند، تندتر سمت دوچرخه و عموتابستان دویدند.
جلیل داد زد: «خداحافظ عموتابستان، ممنون بهخاطر همهی میوههای خوشمزهت.» مجید نفسنفسزنان گفت: «ممنون برای گرمای قشنگ خورشیدت.»
رضا هم که پشت سر بقیه و آهستهتر میدوید، فریاد زد: «از همه مهمتر، ممنون برای تعطیلیهات.» عموتابستان با مهربانی برای بچهها سر تکان داد و ویژ و ویژ با دوچرخهاش از سر کوچه رد شد.
اما هنوز خیلی نرفته بود که صدایی از چرخ جلویی دوچرخهاش بلند شد. صدایی مانند فیس و فیس! عموتابستان ترمز زد و از دوچرخه پیاده شد. بعد هم نگاهی به چرخ جلویی دوچرخه انداخت.
چرخ بدجوری پنچر شده بود! عموتابستان دستی به سرش کشید و گفت: «وای، حالا چیکار کنم؟! پنچر کردم! دیرم میشه!»
بچهها که از سر کوچه داشتند عموتابستان و دوچرخهاش را نگاه میکردند، دواندوان جلو آمدند و پرسیدند: «چی شد عموتابستان؟ نکنه پشیمون شدی! شاید میخوای برگردی!»
رضا با هیجان گفت: «جانمی! سه ماه تعطیلی دیگه!» عموتابستان آهی کشید و سرش را خاراند و گفت: «نه، از این خبرا نیست. چرخ دوچرخهم پنچر شده. این اول صبحی هم که دوچرخهسازیها باز نیستن.
تا صبر کنم دوچرخهسازی باز بشه، حسابی دیرم میشه.» رضا لبخندزنان گفت: «پس ما اینجا چیکارهایم؟!» عموتابستان با تعجب گفت: «تو مگه دوچرخهسازی بلدی؟!»
رضا که لبخندی بر لب داشت، سری تکان داد و جواب داد: «معلومه که بلدم. همهی تعطیلات رو توی دوچرخهسازی کار کردم. مثل آبخوردنه.»
بعد هم آستینهای تیشرتش را بالا زد و مثل دکترها که مریض را معاینه میکنند، نگاهی به چرخ دوچرخه انداخت و گفت: «اوضاعش خیلی خرابه. باید حتما جراحی بشه.»
آنوقت دوید سمت خانه تا ابزارهایش را بیاورد. خیلی طول نکشید که چرخ دوچرخهی عموتابستان باز شد و رضا دستبهکار شد. اما آنطورهایی که فکر میکرد، پنچرگیری مثل آبخوردن نبود.
بدون کمک آقای تعمیرکار یک کمی سخت بود. جلیل برای اینکه به رضا کمک کند، سریع گوشیاش را درآورد و گفت: «قبلا در یک سایت، دربارهی پنچرگیری دوچرخه خونده بودم. همینجاست. پیداش کردم. اینجا روش پنچرگیری رو نوشته.»
و با صدای بلند شروع کرد به خواندن. مجید هم که کل تابستان را مشغول کتاب و مجله خواندن بود، با خوشحالی گفت: «من هم خیلی چیزها دربارهی دوچرخه خوندم. میتونم کمکتون کنم.»
و نشست کنار رضا و شروع کرد به توضیحدادن چیزهایی که خوانده بود. اطلاعات توی سر مجید و رضا و آموزشهایی که آقای تعمیرکار به رضا داده بود، کار خودشان را کردند. بالاخره هر طوری بود، بچهها پنچری چرخ دوچرخهی عموتابستان را گرفتند.
دوچرخه که دوباره روبهراه شد، عموتابستان با خوشحالی پرید روی زین و گفت: «ممنون بچهها بهخاطر کمکتون. خوشحالم که روزهای تعطیلات چیزهای زیادی یاد گرفتین. امیدوارم تا وقتی برمیگردم، خیلی چیزهای جدید یاد گرفته باشین.»
بعد هم سهتا سیب از داخل سبد جلوی دوچرخهاش برداشت و توی جیب بچهها انداخت و رکاب زد و رکاب زد و ویژ و ویژ با دوچرخهاش رفت.
عموتابستان رفت و بچهها برایش دست تکان دادند و گفتند: «خداحافظ تابستان عزیز». بعد هم رفتند تا برای شروع مدرسه خود را آماده کنند.