داستان کوتاه نوجوان | اعتراف می کنم که...
  • کد مطالب: ۱۱۵۸۹۹
  • /
  • ۲۳ تير‌ماه ۱۴۰۱ / ۱۴:۵۵

داستان کوتاه نوجوان | اعتراف می کنم که...

قلبم توی سینه می کوبید. توی دلم خداخدا می کردم که آن مهره ی زرد لعنتی جلوی من نیفتد.

بهاره قانع نیا - قلبم توی سینه می کوبید. توی دلم خداخدا می کردم که آن مهره ی زرد لعنتی جلوی من نیفتد. «اه! بخشکی شانس!» نفس راحتی کشیدم.

سعید با صدای بلند قال کرد: «نخیر! قبول نیست. این دفعه ی دومه که مهره می افته به من. چرا به رضا نمی افته؟ چرا به یوسف نمی افته؟ حتماً یک کلکی توی کاره!»

سهیل خندید و گفت: «خوبه که جلو چشم خودت داریم مهره ها رو میندازیم.»

سعید اول دستی به صورتش کشید. بعد کمی سرش را خاراند. چند ثانیه ای فکر کرد و گفت: «خب، من اعتراف می کنم که ...»

اما سکوت کرد و  ادامه نداد. شبیه کسانی بود که حرفی برای گفتن ندارند اما به زور می خواهند کلمه ای از لابه لای ذهنشان بیرون بکشند.»

دستی به صورتش کشید و قیافه ی متفکرها را به خودش گرفت. دیگر داشت با این اداها و  اطوارها حوصله مان را سر می‌برد.

یوسف گفت: «دِ بگو دیگه.»

چند لحظه سکوت سنگینی حاکم شد. کسی جیک نمی زد. حتی گنجشک های روی درخت زردآلو هم ساکت شده بودند.

انگار زمین و آسمان تبدیل شده بود به یک گوش خیلی خیلی بزرگ و معطل مانده بود جمله ی من تمام شود.

سعید ذوق کرد و خودش را جلوتر کشید. خوشحال دست هایش را گذاشت زیر چانه اش و با اشتیاق چشم دوخت به دهان من. قیافه ی یوسف و سهیل هم دیدنی بود.

گردن هایشان را ١٨٠ درجه چرخانده بودند سمت من و جوری نگاهم می کردند که انگار اولین بار است با یک آدم فضایی ملاقات می کنند!

گفتم: «اون دفعه که ... اون دفعه که آقای علوی نژاد ... همه رو برد دفتر که ... اون دفعه که آقای علوی نژاد فهمیده بود که ...»

یوسف زد روی میز و گفت: «اه! بگو دیگه رضا! چه کاری کردی که نگفتی و  مخفی نگهش داشتی تا به حال؟!»

تک سرفه ای کردم. از ۶ جفت چشمی که خیره شده بودند به دهانم می ترسیدم. از طرفی دیگر، بیشتر از این طاقت عذاب وجدان نداشتم.

اگر می گفتم که لو دادن امیرعطا کار من بوده و پای آن ها افتاده، خرخره ام را می جویدند. اگر دهان می بستم  و چیزی نمی گفتم، همان طور که تا به حال نگفته بودم، عذاب وجدان خفه ام می کرد، همان طور که تا به حال کرده بود.

-امیرعطا رو من لو دادم.

چی؟ تو چه کار کردی؟

نفهمیدم سؤال را کدامشان پرسید. بدون آنکه توی چشم هایشان نگاه کنم، خیلی تند و سریع همه چیز را اعتراف کردم.

می دانستم اگر تعلل کنم، پشیمان می شوم. دلم می خواست سبک بشوم.

دوست داشتم یک بار برای همیشه بدون آن عذاب وجدان لعنتی بخوابم تا اینکه چند وقت پیش، سعید از سر بیکاری پیشنهاد داد: «بیایید یک روز اعتراف بازی راه بیندازیم و هرکاری را که از یکدیگر پنهان کرده ایم مقر بیاییم.»

اولش شوخی و خنده بود ولی پیشنهادش کم کم جدی شد، آن قدر جدی که دست آخر، همه مان را نشاند دور این میز گرد چوبی و لب هایمان را به اعتراف گشود.

سهیل گفت: «ولی امیرعطا فکر کرد این کار همه ی ماست. می دانستم! حتی می دانستم برای انتقام، یک سال تمام این از همه جا بی خبرها را می چزانده.

دست آخر هم یک روز بدون خداحافظی خانه شان را از محل ما بردند و همه ی آن اتفاق‌ها را به باد سپردند.»

نزدیک های پایان سال بود و یک نفر مدام توی مدرسه ترقه می ترکاند. ترقه را می انداخت و مثل برق و باد ناپدید می شد. زنگ تفریح سوم که خورد، ماندم توی کلاس تا تمرین های ریاضی ام را کامل کنم.

رفته بودم زیر میز که کسی مرا نبیند. اگر گیر مأمورهای سالن می افتادم، حسابم را می رسیدند. هیچ کس توی کلاس نبود.

با خیال راحت داشتم می نوشتم که صدای پایی پیچید توی کلاس. نگاه کردم. فقط یک جفت کفش اسپرت قرمز دیدم که رفت سر میز دوم.

چیزی از توی کوله ی مشکی برداشت و فرار کرد. چند لحظه بعد، صدای چندتا ترقه آمد و مدرسه به هم ریخت. بچه ها آمدند سر کلاس.

کفش های قرمز پای امیرعطا بود. آقای علوی نژاد شکش به کلاس ما بود. مرا صدا زد. هرچه دیدم گفتم، بی کم و کاست. بعد، نمی دانم چرا شماها را صدا زد.

بعد امیرعطا را بردند دفتر و با چشم های گریان برگرداندند.

یوسف گفت: «کسی دفتر رفتن تو را ندید اما همه ما بدبخت های از همه جا بی خبر را توی دفتر دیدند و بعدش کلی سوءتفاهم ایجاد شد.»

سعید گفت: «تو همیشه بچه ی سر به راه و ساکتی بودی. آزارت به مورچه هم نمی رسید.»

هیچ وقت فکرش را نمی کردم کار تو باشد. سهیل گفت: «کاش همان موقع به ما گفته بودی که حداقل بدانیم داریم برای کدام گناه مجازات می شویم.

راستی رضاجان، شاید هیچ وقت متوجه نشده باشی اون آدم مزخرفی که ترقه مینداخت امیرعطا نبود.

عطا آسم داشت و همیشه ساعات تفریح مخفیانه می آمد سر کیفش تا اسپری تنگی نفسش را بزند، دوست نداشت کسی از مریضی اش چیزی بفهمد.»

اعتراف در اعتراف شده بود. هر کسی هر چیزی می دانست افشا می کرد. غمگین بودم. به خاطر امیرعطا، به خاطر بچه‌ها و به‌خاطر حرف هایی که گذاشته بودم ندانسته از دهانم بپرند بیرون و آن همه ماجرا درست شود.

حالا می فهمم وقتی که می گویند کلمه ها وزن دارند و بار روی دل آدم ها می گذارند منظورشان چیست.

نام:
پست الکترونیک:
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.