داستانی درباره توانمندی روشن‌دلان
  • کد مطالب: ۴۵۲۶۷۴
  • /
  • ۲۳ مهر‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۴:۴۰

داستان کودک درباره‌ی توانمندی روشن‌دلان | مردی که حس ششم داشت

«این آقا که نمی‌دید، از کجا فهمید پنج‌نفر این‌جا هستند؟»

مرجان زارع - شاید خیلی از شما تا به حال عصای سفید ندیده باشید و ندانید عصای سفید چیست. بچه‌ها هم این را نمی‌دانستند تا اینکه مرد جوان و عصای سفیدش را دیدند.

آن روز علی داشت توپ را سمت رضا شوت می‌کرد که از دور او را دید. آهسته از ته پیاده‌رو می‌آمد و تق‌ و تق عصای سفید رنگش را به زمین می‌کوبید.

علی با هیجان و آهسته به بچه‌ها گفت: «هی بچه‌ها، آن آقای جوان را ببینید. چه عصای بامزه‌ای دارد!» سعید با عجله برگشت و به مرد جوان نگاهی انداخت و آهسته گفت: «عصایش عجیب است! جوان‌ها که عصا دستشان نمی‌گیرند!»

رضا که عاشق خیال‌بافی بود، لبخندی زد و گفت: «بعضی وقت‌ها شعبده‌باز‌های جوان عصا‌های عجیب و غریب دارند. مگر فیلم تخیلی‌ها را ندیده‌اید؟!»

بچه‌ها با‌هیجان سر تکان دادند و حرف او را تأیید کردند و غرق تماشای مرد جوان شدند که از آخر پیاده‌رو در مسیر مشخص زردرنگ آهسته جلو می‌آمد.

علی که انگار کمی نگران شده بود، گفت: «نکند ما را غیب کند!» سعید لبخندی زد و گفت: «نکند توپمان را غیب کند!» رضا هم که عاشق خیال‌بافی‌های عجیب و غریب بود، با‌هیجان دادی کشید و گفت: «شاید هم همه‌مان را ناپدید یا تبدیل به پرنده کند!»

بچه‌ها با حرف رضا حسابی ترسیدند و شروع کردند به پچ‌پچ کردن. ناصرآقا بقال که جلو در مغازه‌اش ایستاده و حرف‌های بچه‌ها را شنیده بود، اخمی کرد و گفت: «مگر تا به حال عصای سفید ندیده‌اید؟!»

بچه‌ها با تعجب به ناصرآقا نگاه کردند و جواب دادند: «نه، عصا‌ها بیشترشان قهوه‌ای‌اند یا سیاه. تازه شکلشان هم فرق دارد. این عصا مانند عصا‌های معمولی نیست!»

ناصرآقا لبخندی زد و گفت: «این یک عصای مخصوص است. برای آدم‌های مخصوص.» رضا با‌هیجان پرسید: «مانند شعبده‌بازها؟» ناصرآقا بلندتر خندید و گفت: «نه جانم، شعبده‌باز کجا بود. عصای سفید مخصوص روشن‌دلان است.

با آن می‌توانند مسیر حرکتشان را پیدا کنند. تازه با دیدن عصا بقیه می‌فهمند که آنها روشن‌دل هستند و از سر راهشان کنار می‌روند. عصای سفید همراه و دوست آنهاست.»

بچه‌ها که حسابی تعجب کرده بودند، به ناصرآقا نگاه کردند و گفتند: «یعنی این آقا واقعا نابینا است؟» ناصرآقا سری تکان داد و گفت: «بله، بهتر است از سر راهش کنار بروید تا بتواند به‌راحتی از پیاده‌رو رد شود. مخصوصا اینکه شما روی مسیر زرد ویژه‌ی آنها ایستاده‌اید.»

بچه‌ها خم شدند و به یک ردیف موزاییک زرد راه‌راه زیر پایشان که وسط پیاده‌رو کشیده شده بود، نگاه کردند. تابه‌حال فکرش را هم نکرده بودند که این مسیر مخصوص روشن‌دلان درست شده باشد.

صدای تق‌تق عصای سفید مرد جوان نزدیک‌تر شده بود. بچه‌ها یکی‌یکی و با‌عجله از مسیر موزاییک‌های زرد کنار رفتند تا مرد نابینا به‌راحتی بتواند رد شود. مرد جوان نابینا لبخند‌زنان نزدیک شد.

رضا داد زد: «سلام آقا.» پشت سرش بقیه‌ی بچه‌ها هم سلام کردند. مرد جوان با مهربانی جوابشان را داد. بعد هم لحظه‌ای ایستاد.

دست برد توی جیب کتش و پنج تا شکلات بیرون آورد و مشت پر از شکلاتش را جلوی بچه‌ها باز کرد و گفت: «بفرمایید، نفری یک شکلات. یکی هم بدهید به آقای بقال.»

ناصرآقا از جلوی مغازه‌اش با صدای بلند تشکر کرد. بچه‌ها هم خوش‌حال و خندان یکی‌یکی شکلات‌هایشان را برداشتند و از مرد جوان تشکر کردند.

مرد جوان آهسته عصایش را به زمین زد و دوباره به راه افتاد. سعید آهسته گفت: «این آقا که نمی‌دید، از کجا فهمید پنج‌نفر این‌جا هستند؟» علی با خنده گفت: «تازه ناصرآقا را هم حساب کرد.»

رضا با‌هیجان بالا و پایین پرید و شروع کرد به خیال‌بافی و گفت: «وای فکر کنم حس ششم داشت. انگار همه‌چیز را می‌دید. شاید می‌توانست پشت دیوار‌ها را هم ببیند!»

با حرف رضا همه زدند زیر خنده بعد هم توپشان را برداشتند تا دوباره بروند سراغ بازی در حالی که همه‌ی فکرشان پیش مرد جوان و عصای سفیدش بود.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.