جنگ آمد و در شهر ما چرخید
از غرشش ترسیده بودم من
با گریه گفتم: زودتر برگرد
از شهر ما الان برو لطفا
اما نرفت و بمبهای او
دیدم که صد تا خانه را له کرد
سقف کلاس درس را لرزاند
دیوار داروخانه را له کرد
جنس دلش از سنگ و آهن بود
چون معنی غم را نمیفهمید
گفتم برو، اما نرفت و ماند
او حرف آدم را نمیفهمید
مامان من در انتظارم بود
او داشت قلب بی قرار و اشک
این کار مامانهای این شهر است
هی انتظار و انتظار و اشک
منیره هاشمی