داداش تازه واردِ دوست داشتنی
  • کد مطالب: ۴۵۱۶۱۸
  • /
  • ۱۹ مهر‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۴:۴۰

داستان کودک | داداش تازه‌وارد دوست‌داشتنی

همه دوست دارند یک خواهر یا داداش کوچولو داشته باشند. آن وقت می‌توانند دوتایی کلی با هم بازی کنند. ستاره هم منتظر رسیدن داداش کوچولویش بود.

مرجان زارع - ستاره، خرسی و پشمک و عروسک موطلایی اش را روی زمین نشاند. بعد هم کیک کوچولویی را جلوی آن‌ها گذاشت. خودش هم روبه روی عروسک‌ها نشست و با خنده گفت: «بفرمایید عروسک ها، بفرمایید کیک خوش مزه.»

خرسی، شکم گنده و پشمالویش را خاراند و با خنده گفت: «جانمی! کیک خوش مزه! اما حیف که نمی‌توانم بخورمش، آخه عروسکم. فقط نگاهش می‌کنم.»

پشمک گوش دراز و باهوش گفت: «خرگوش‌ها نمی‌توانند کیک بخورند. هویج می‌خورند. مخصوصا من که خرگوش پشمکی‌ام. حالا برای چی کیک آوردی؟»

عروسک موطلایی هم سرش را تکان داد و پرسید: «اصلا، کیک برای چی است؟ تولدت که نیست. تولدت که همین تازگی‌ها بود!»

ستاره لبخند بزرگی زد و با هیجان جواب داد: «تولد من نیست. تولد یکی دیگه است. همین امروز قرار است سروکله اش پیدا شود.»

خرسی فکری کرد و همان طور که به کیک کوچولوی خوش مزه زل زده بود، آب دهانش را قورت داد و گفت: «یک عروسک جدید! باز عروسک خریدی؟!»

پشمک آهی کشید و گفت: «نکند عروسک جدید را از من بیشتر دوست داشته باشی!» ستاره قاه قاه خندید و جواب داد: «نه بابا، عروسک کجا بود! یک داداش کوچولو است که کمی از عروسک بزرگ‌تر  اما واقعی واقعی است.

تازه بزرگ که بشود می‌تواند کیک هم بخورد.» عروسک موطلایی با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت: «پس اگر او بیاید دیگر با ما بازی نمی‌کنی؟»

ستاره دستی روی مو‌های عروسک کشید و جواب داد: «این چه حرفی است که می‌زنی؟! معلوم است که بازی می‌کنم. تازه آن وقت من و داداشم دوتایی با شما بازی می‌کنیم.»

خرسی با هیجان داد زد: «داداش کوچولویت می‌تواند مشق هایت را بنویسد تا تو بیشتر با ما بازی کنی.»

ستاره بلندتر از پیش خندید و همین طور که گازی به کیک می‌زد، گفت: «نه بابا، خیلی کوچولوست. مشق نوشتن بلد نیست.» موطلایی پرسید: «پس چه کاری بلد است؟»

ستاره فکری کرد و گفت: «فکر کنم بلد باشد گریه کند، دست و پایش را تکان بدهد و محکم انگشتم را بگیرد.»

پشمک که حسابی احساساتی شده بود، آهی کشید و گفت: «چه جالب، یک کوچولوی بامزه که می‌تواند انگشتت را بگیرد. حتما می‌تواند گوش من را هم بگیرد. دماغ خرسی را هم و مو‌های موطلایی را!»

ستاره دستی به گوش پشمک کشید و گفت: «نگران نباش. مطمئنم خیلی مهربان است. دلم می‌خواهد ببینمش.» موطلایی با تعجب پرسید: «مگر تا حالا او را ندیدی؟!»

ستاره همان طور که حواسش از پنجره به حیاط بود، گفت: «یک کوچولو توی گوشی بابا دیدمش. دیروز وقتی از بیمارستان تماس تصویری گرفته بود. گفت امروز با هم می‌آیند خانه. الان است که برسند.»

همین موقع بود که زنگ در به صدا درآمد و مادربزرگ که در حیاط بود رفت و در را باز کند. ستاره جیغی کشید و دوید بیرون: «جانمی، جانمی، آمدند!» خیلی نگذشت که ستاره با خنده و شادی برگشت به اتاق.

پشت سرش هم بابا و مامان و مادربزرگ آمدند. یک سبد نوزاد کوچولو در دست مامان بود. بچه کوچولویی داخل سبد نوزاد بود. داشت تکان می‌خورد. خرسی با خوش حالی گفت: «خودش است!»

مامان سبد کوچولو را پایین آورد تا ستاره داداش کوچولو را ببیند. خرسی و موطلایی و پشمک هم سرک کشیدند تا او را ببینند. بامزه بود. کوچولوتر از آنکه فکرش را می‌کردند؛ با لپ‌های قرمز و کله‌ی بی مو.

ستاره به عروسک‌ها نگاهی کرد و لبخندی زد. بعد انگشتش را جلو برد، درست کنار دست داداش کوچولو. خیلی طول نکشید که داداش کوچولو دستش را جلو آورد و محکم انگشت ستاره را گرفت.

خرسی و موطلایی و پشمک حسابی هیجان‌زده شدند و شروع کردند به پچ پچ کردن و خندیدن. ستاره لبخندزنان به عروسک‌ها نگاه کرد و گفت: «معرفی می‌کنم، داداش کوچولوی ستاره.»

همین موقع داداش کوچولو شروع کرد به تکان دادن لب هایش و صدای بامزه‌ای از خودش درآورد: «اوه، اوه..» انگار داشت به عروسک‌ها سلام می‌کرد: «سلام، سلام عروسک‌ها من آمدم.»

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.