سهم ۷۰ درصدی بانوان از رانندگی سرویس مدارس در مشهد جشن «نگین سامرا» در حرم رضوی | رواق نجمه خاتون (س) میزبان بانوان در میلاد امام حسن عسکری (ع) اکران و نقد فیلم سینمایی «هنوز نه» با محوریت حل تعارضات زناشویی تورنمنت کافا | تیم ملی فوتبال دختران نوجوان ایران نائب قهرمان شد تأمین جهیزیه برای ۵۰ درصد ازدواج‌های مددجویان تحت حمایت بهزیستی کشور در سال ۱۴۰۵ نجات ۱۱۲ نوزاد از سقط جنین در کاشمر | مرکز نفس، مشاوره‌های تخصصی انجام می‌دهد هفدهمین المپیاد ورزشی محلات منطقه ۲ شهرداری مشهد| ۱۳۰ نفر از بانوان در مسابقات طناب زنی شرکت کردند اجرای نمایش «دختری که  خواب را نوشید» در مشهد با مضمون کودکان شهید میناب | قصه دختری که خواب هایش به واقعیت تبدیل می‌شود از زیارت امین‌الله تا «نگین سامرا» | رواق نجمه خاتون (س) حرم مطهر رضوی میزبان بانوان در شب میلاد امام حسن عسکری (ع) است اینفوگرافی | منابع غذایی غنی از آنتی‌اکسیدان برای پیشگیری از سرطان دهانه رحم را بشناسید برگزاری دومین اجرای اختصاصی تئاتر «دختری که خواب را نوشید» ویژه زوجین جوان مشهدی پیروزی سرخابی‌ها در هفته نخست لیگ برتر فوتبال زنان ساره جوانمردی نامزد عضویت در کمیسیون ورزشکاران پارالمپیک آسیا شد آشپزی | املت اسفناج و قارچ، یک ترکیب درمانی با قدرت چربی‌سوزی است + دستور پخت چرا احترام به خانواده همسر اهمیت دارد؟ چرا آقایان هدیه دادن را تعطیل می‌کنند؟ پرونده نیاز‌های روان‌شناختی زنان مطلقه روی میز پژوهشگران دانشگاه الزهرا آغاز نوزدهمین دوره لیگ برتر فوتبال زنان ایران از امروز (جمعه ۲۷ شهریور ماه ۱۴۰۵) دعای امام رضا (ع) برای فرج | رواق نجمه خاتون (س) حرم رضوی جمعه میزبان بانوان منتظر است
سرخط خبرها
مادری که کم نیاورد | روایت زندگی زنی که ۵ پسر معلول ذهنی‌اش را تنها نگذاشت

مادری که کم نیاورد | روایت زندگی زنی که ۵ پسر معلول ذهنی‌اش را تنها نگذاشت

  • کد خبر: ۳۷۷۸۸۹
  • ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۱۷:۱۵
این گزارش، روایت مادری است که باوجود رنج‌های بی‌پایان، هنوز با مهربانی از پسرانش مراقبت می‌کند و باوجود همه سختی‌ها، تسلیم روزگار نشده است.

به گزارش شهرآرانیوز، داخل کوچه که می‌پیچیم و چشممان به بنر سیاه تسلیتِ فوت حسین می‌افتد، بی‌اختیار مکث می‌کنیم. چند روز قبل، یکی از پسرها از دنیا رفته، اما وقتی با بی‌بی‌زهرا برای دیدنش قرار گذاشتیم، از رنج‌هایش گفت اما نگفت که حسین همین چند روز پیش فوت کرده است. شاید در میان انبوه غصه‌ها و سال‌های دشوار، داغِ رفتن او هم در لابه‌لای رنج‌ها گم شده باشد؛ رنج‌هایی که بسیاری از ما حتی در خواب هم تجربه‌اش نکرده‌ایم.

بی‌بی سال‌های طولانی کنار پنج پسرش ــ بدون هیچ امیدی به آینده و سرانجام مشخص ــ ایستاده و دم نزده است. کافی است تصور کنید اگر همین پنج نفر فقط یک روز داروهایشان را نخورند، چه خواهد شد: جواد در خودش فرو می‌رود و مدام دست‌هایش را به هم می‌کوبد، محمد بی‌دلیل می‌خندد، رضا بی‌قرار از جایی به جایی می‌دود، حسن کفش‌هایش را برمی‌دارد تا از خانه خارج شود و حسین… حسین که حالا نیست، تا پیش از مرگش حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زد و بی‌بی باید با قاشق به او آب و غذا می‌داد.

سنگینی نبودن حسین

نشانی خانه بی‌بی را سخت پیدا می‌کنیم. خانه در طبقه اول است. قاب عکس حسین با چهره‌ای خندان روی اُپن آشپزخانه خودنمایی می‌کند و کنار آن، قرآن‌هایی که از مراسم ختم باقی مانده‌اند. جواد دوزانو نشسته، دائم انگشتانش را ردیف می‌کند و از زوایای مختلف نگاهشان می‌کند. محمد کنار اوست؛ گاهی با دهان باز می‌خندد و بعد دهانش همان‌طور می‌ماند. اهالی خانه می‌گویند گاهی فقط گریه می‌کند؛ بیشتر از همه دلتنگ حسین است.

حسین در آغوشم جان داد

بی‌بی سیاه‌پوش است. آرام می‌گوید: «حسین ۴۳ سال داشت. حرف نمی‌زد، غذا نمی‌خورد، باید به او آب و غذا می‌دادیم. آن روز مثل همیشه بچه‌ها را حمام برده بودم. وقتی از حمام بیرون آمد، ناگهان دست‌و‌پایش لرزید و در بغلم جان داد.»

بی‌بی ساده حرف می‌زند؛ انگار هنوز در شوک است.

فرزندان گمشده؛ از ۱۰ روز تا ۷ ماه

بی‌بی سال‌هاست بدون عینک همه‌چیز را تار می‌بیند. هر پنج پسرش سابقه گم‌شدن دارند؛ از ده روز تا هفت ماه. هر بار که یکی گم می‌شد، اشک و خونِ چشم‌های بی‌بی یکی می‌شد. می‌گوید: «برای من سالم یا بیمار‌بودن مهم نبود؛ بچه‌هایم بودند و عاشقشان هستم.»

بی‌بی ۱۲ ساله بوده که در روستای کلات ازدواج کرده. زبانشان ترکی بوده و حتی فارسی نمی‌دانستند. وقتی معلمان گفتند پسرانشان «کندذهن» هستند، راهی مشهد شدند. پزشکان، علت معلولیت را ازدواج فامیلی دانستند. بی‌بی می‌گوید: «آن زمان کسی نمی‌گفت ازدواج فامیلی روی بچه‌ها اثر می‌گذارد.»

سال‌هایی که سخت گذشت

دام‌هایشان را فروختند و به مشهد آمدند. سال‌ها قالی‌بافی بی‌بی و کارگری همسرش خرج زندگی را تأمین کرده است. رضا، عاشق ساعت و انگشتر، وسط حرف‌های بی‌بی می‌پرد: «مهناز، ساعت کو؟» و بعد با ساعت طلاییِ خرابش با ذوق بازی می‌کند.

مرگ عروس و رنج نوه‌داری

وقتی جواد شانزده‌ساله شد، او را به عقد دخترعمه‌اش ــ که او هم مشکل جسمی و ذهنی داشت ــ درآوردند. عروس هنگام تولد فرزندش از دنیا رفت و مراقبت از محمدمهدی هم به بی‌بی سپرده شد. محمدمهدی حالا ۱۴ سال دارد و از حسرت‌هایش می‌گوید؛ از اینکه چرا مثل بقیه بچه‌ها تفریح نمی‌رود.

سال‌های شب‌‌بیداری

بی‌بی ۲۴ساعته مراقب پسرانش است. نیمه‌های شب از گرسنگی بیدار می‌شوند و او با مهربانی به آن‌ها رسیدگی می‌کند، لقمه می‌گیرد و میوه می‌دهد. جواد از پله‌ها می‌ترسد و فقط با پدر یا مادر پایین می‌آید. رضا هم صبح‌های زود از خانه بیرون می‌زند و زنگ خانه اقوام را می‌زند.

داستان گم‌شدن حسن؛ ۷ ماه بی‌خبری

بی‌بی می‌گوید: «یک‌بار حسن هفت ماه گم شد. بیمارستان، سردخانه، همه‌جا را گشتیم. می‌گفتند شاید کشته‌شده یا قاچاقچی‌ها برده‌اند. روزنامه عکسش را چاپ کرد. آخر سر در بیمارستان ابن‌سینا پیدایش کردیم. قبل از آن در روستاهای نیشابور سرگردان بوده.»

دردهایی که پایان ندارد

رضا از نانوایی برمی‌گردد، کیسه را همان‌جا رها می‌کند. بی‌بی لبخند می‌زند، اما خیلی زود آهی از ته دل می‌کشد و می‌گوید: «ما آگاهی نداشتیم. فکر می‌کردیم رفتارهایشان شیطنت است. وقتی آمدیم مشهد، کار از کار گذشته بود.»

رنج خواهر و مادر

مادر و خواهر بی‌بی هم مدتی با آن‌ها زندگی کرده‌اند. خواهرش با بدنی رنجور و پلاتین‌دار، چهار دست‌وپا راه می‌رود. شوهرش رهایش کرده و حمایتی ندارد. بی‌بی حتی او را هم حمام می‌برد.

غصه‌هایی که تمام نمی‌شود

بی‌بی آهسته می‌گوید: «یک بار عکس بچه‌ها را در روزنامه زدند تا خیران کمک کنند. از آن وقت شوهرم گفت این بچه‌ها مال تو هستند، نه من… سه سال تنها همه کارها را کردم.» بعدها با کمک خیران خانه ساختند و زندگی کمی آرام‌تر شد.

حالا، تنها دل‌نگرانی بی‌بی آینده پسرهاست: «وقتی من نباشم، چه‌کسی آن‌ها را حمام می‌برد؟ چه‌کسی دارویشان را می‌دهد؟»

در پایان، کنار در می‌ایستد، لبخندی خسته می‌زند و می‌گوید: «التماس دعا دخترم…»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.