خریدهای نسیهای که حالا جزئی از فرهنگ معاملات جامعه شده. قسطهایی که مثل حرفهای نزده، روی هم جمع میشود و آخر ماه شبیه به یک خشم فشرده شده، توی حسابهای بانکی منفجر میشود
عروس دارد در میانه یکی از زیباترین رؤیاهای زندگیاش لبخند میزند. به رد حنا روی دستهایش نگاه میکند و گاهی خیال میکند تمام اینها رؤیاست. رؤیایی که ناگهان با شلیک یک موشک پاره میشود.
شهر، اما انگار هنوز شبیه به یک میزبان باحوصله، آدمهای زیادی را در خانهها و حسینیهها و مسافرخانهها جا داده است. این را از چهره آدمهای غریب توی پیاده روها میفهمی.
ما تمام آن سه روز آخر ماه صفر را با حال و هوای روضههای آن خانه خو گرفته بودیم. خاطره بافته بودیم. از روی آن فرشهای سه د رچهار رفته بودیم مدینه. رفته بودیم پشت در خانه رسول ا... (ص).