علمداری در سحرگاه بارانی تجمع متفاوت کودکان مشهدی در  چهلمین روز شهادت دانش آموزان میناب| سربازان کالسکه سوار به میدان آمدند آشنایی با نحوه تهیه و نگهداری اصولی نان در منزل| حواسمان به این برکت خانه باشد ویدئو| گل های شهادت مدرسه میناب را با مهربانی در آغوش می کشیم باغبانی صورت | آشنایی با کاشت ابرو و مزایا و معایب آن سخنی با رهبرم | دختران مشهدی بعد از ۴۰ روز با رهبر شهید سخن می‌گویند مراقبت‌های ویژه از ۱۱ هزار مادر باردار قمی در طول جنگ رمضان اعزام تیم ملی نوجوانان دختر به پانزدهمین دوره رقابت‌های تکواندوی قهرمانی جهان روایت ۴۰ روز بی‌قراری و دلتنگی در غیاب امام شهیدم ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید محمد هادی یزدانی روایت زینب چخماقی از حضور مردم پای کار ایران| سبک زندگی و شهادت رهبر شهید به آدم، شجاعت می‌دهد هم سرکاری، هم گران | نقل‌قول‌هایی از افرادی که رمالی و فال‌گیری را تجربه کرده‌اند ویدئو| چه معنایی در دلِ یک جعبه نهفته است؟
سرخط خبرها
علمداری در سحرگاه بارانی

علمداری در سحرگاه بارانی

  • کد خبر: ۴۰۵۸۵۹
  • ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۳
چند روزی بود خبر‌هایی در شهر پیچیده بود؛ خبری از یک پرچم که در مشهد علم شده بود و در طول شبانه‌روز به دست مردم نگه داشته می‌شد.

سمیرا شاهوردی، جهادگر مناطق محروم و فعال اجتماعی| شهرآرانیوز؛ چند روزی بود خبر‌هایی در شهر پیچیده بود؛ خبری از یک پرچم که در مشهد علم شده بود و در طول شبانه‌روز به دست مردم نگه داشته می‌شد. اولش با خودم گفتم: «ما که هر شب تا نیمه‌های شب در میدان‌ها هستیم، حالا چرا این پرچمِ تازه علم شده؟» همه چیز برایم ساده و معمولی به نظر می‌رسید.

تا اینکه تصمیم گرفتم پیامی به آیدی کانالی که این پویش را راه انداخته بود، بدهم. حدود یک روز و نیم طول کشید تا ادمین پیامم را ببیند. انگار همه‌چیز از همان لحظه شروع شد... وقتی ادمین، ساعت و روزِ علم‌داری را برایم مشخص کرد، ثانیه‌ها و روز‌ها کندتر شدند و بی‌قراری‌ام بیشتر شد.

گاهی به خودم می‌گفتم: «خب، این همان پرچمی است که هر شب و هر روز دستت می‌گیری و از روز اولِ جنگ از خودت دور نکردی. پس چرا حالا اینقدر بی‌قراری؟»

تا اینکه بالاخره بامدادِ هفدهم فروردین ماه رسید و من راهیِ مکانِ مورد نظر، یعنی میدان احمدآباد مشهد شدم. هرچه به محلِ نگهداری پرچم نزدیک‌تر می‌شدم، دلم بی‌قرارتر می‌شد. نمی‌دانم چرا، اما بغضِ عجیبی گلویم را گرفته بود. چند دقیقه بیشتر به ساعت ۲ بامداد، که نوبتِ پرچم‌داری من بود، نمانده بود. منتظر ماندم تا پرچم را از نفر قبلی تحویل بگیرم.

بالاخره انتظار به پایان رسید. حالا این پرچم در دستان من بود. اولش همه چیز عادی به نظر می‌رسید، تا اینکه کم‌کم کسانی که پرچم به دست بودند، رفتند و خیابان خلوت شد. تنها ماشین‌هایی که در رفت و آمد بودند، باقی ماندند. حالا من بودم و پرچمی که در دستم، وسطِ میدان احمدآباد ایستاده بودم و بغضی که هر لحظه بیشتر می‌شد... آسمانِ ابری و بارانِ نیمه‌شبی که روی صورتم می‌نشست، انگار با هر بادی که می‌آمد، میله‌ی پرچم را محکم‌تر در دستم نگه می‌داشتم. دلم نمی‌خواست هیچ باد و باران و طوفانی، پرچم را از من جدا کند؛ انگار این پرچم شده بود تکه‌ای از وجودم.

گاهی آدم‌هایی که داخل ماشین بودند و پشتِ چراغِ قرمز می‌ایستادند، با گفتنِ «ماشاالله خواهرم»، «احسنت»، «ما پیروزیم» به من قوتِ بیشتری می‌دادند. هرچه سکوتِ شب بیشتر می‌شد و به نیمه‌های شب نزدیک‌تر می‌شدیم، ناخواسته پرچم را محکم‌تر در دستم نگه می‌داشتم. برای چند لحظه، سرم را روی میله‌ی پرچم گذاشتم و شروع کردم با خدای خودم درد دل کردن. راستش را بخواهید، آن لحظه برای من بی‌نهایت مقدس بود و احساس می‌کردم خدا و امام حسین (ع) بیشتر از هر موقعِ دیگری صدایم را می‌شنوند. داشتم در دلم برای پیروزیِ کشورم دعا می‌کردم، تا اینکه با صدایِ مداحی به خودم آمدم.

ماشینی که پشتِ چراغِ قرمز ایستاده بود، نوحه‌ی حضرتِ زینب (س) و امام حسین (ع) را با صدای بلند پخش می‌کرد. آن لحظه دیگر نتوانستم آرام بمانم و بی‌اختیار زدم زیرِ گریه... شاید این اولین بار بود که بعد از چهل سال، اینقدر برای پرچمِ کشورم بی‌قرار شده بودم و بغضم شکست... شاید حالا قدرِ این پرچم را بیشتر می‌دانستم؛ همانی که روزِ قدس در تهران، خانمی پرچم به دست، جلوی چشمانم شهید شد، اما پرچم را تا آخرین لحظه محکم‌تر بغل گرفته بود.

حالا همه‌چیز مثلِ برق از ذهنم می‌گذشت: روزِ بمبارانِ خیابانِ رسالت، روزِ بمبارانِ اتوبان باقری و پیکرهایِ شهدایی که روی زمین افتاده بودند... دوباره صحنه‌ی بیرون کشیدنِ دخترکِ چند ماهه‌ی شهیده را از زیرِ آوار به یاد آوردم و تمامِ بغضِ این روز‌ها شکست. پرچمی که حالا شده بود کفنِ امام و رهبرِ شهیدِ عزیزتر از جانمان...

حالا می‌فهمیدم این پویش، یک پویشِ ساده نبود؛ بلکه پویشی شبیه به معجزه بود که توسطِ جوان‌هایِ دغدغه‌مند به پا شده بود. جوان‌هایی که به من و امثالِ من یادآوری کردند که حاضر نیستیم لحظه‌ای کشورمان را بدونِ این پرچم تصور کنیم. حاضر نیستیم غباری را که روی پرچمِ کشورمان هست، حتی به دستِ آمریکایِ جنایت‌کار و اسرائیلِ کثیف بدهیم.

حالا فهمیده بودم نگه داشتنِ این پرچم چقدر با ارزش است. چقدر حسرت خوردم به حالِ جوان‌هایی که برایِ خدا علمی به پا کرده بودند؛ ساده و بی‌آلایش، اما این‌طور دل‌ها را کنار هم جمع کرده بودند. حالا می‌شد بیشتر درک کرد که برایِ نگه داشتنِ این پرچم، چقدر ما شهید دادیم. بله، حالا می‌شد درک کرد که این پرچمِ ساده، تمامِ هویتِ ما را زنده نگه داشته است؛ و این ماییم که باید خیابان‌ها را تا پایانِ پیروزی حفظ کنیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.