انجام یک دیدار دوستانه و تدارکاتی میان تیم ملی والیبال زنان ایران و استرالیا وجود حدود ۶.۵ میلیون زن سرپرست خانوار در کشور | بانوان از بهزیستی چه خدماتی دریافت می‌کنند؟ شناسایی شیوع چشمگیر کمبود ویتامین D در میان مادران باردار نیشابور سهم زنان جهان از مشاغل پردرآمد چقدر است؟ چگونه با دختران با کرامت رفتار کنیم؟ طرز تهیه عدسی؛ یک شام مقوی، ساده و کم‌هزینه آغاز فصل جدید لیگ برتر فوتسال زنان از ۱۷ مهر ۱۴۰۵ نگاهی به چالش زایمان طبیعی و سزارین در کشور | کاهش ۱۰ برابری مرگ‌ومیر مادران یک دستاورد غیرقابل انکار است مرحله نهایی رقابت‌های انتخابی تیم ملی اسکواش بانوان برگزار شد | حضور باران محمدپور در ترکیب تیم ملی ارومیه؛ میزبان اولین رقابت روئینگ قهرمانی دختران جوان کشور تکرار افتخارآفرینی دختران بسکتبالیست خراسانی در لیگ ملت‌های آسیا | تیم ملی مدال برنز گرفت سهم ۳۶ درصدی زنان از  پست‌های مدیریتی خراسان رضوی آغاز سومین اردوی آماده‌سازی تیم ملی فوتسال زنان در رده جوانان از امروز (دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵) ریشه بگو‌مگو‌های تمام‌نشدنی میان زوجین در زندگی مشترک‌شان چیست؟ سردرگمی مادران جوان در هدایت فضای مجازی برای بهبود در فرزندپروری | راهکار چیست؟ هوش مصنوعی و تحول دوگانه در بازار کار زنان ضمانت کمیته امداد کشور از وام‌های قرض‌الحسنه اشتغال زنان تحت پوشش این سازمان درباره کتاب تفریظ شده «من زنده‌ام» توسط رهبر شهید چه می‌دانید؟
سرخط خبرها
دعوا بر سر جای پارک خودرو در مشهد، جان دختر جوان را نجات داد | راز بزرگی که در کلانتری سجاد برملا شد

دعوا بر سر جای پارک خودرو در مشهد، جان دختر جوان را نجات داد | راز بزرگی که در کلانتری سجاد برملا شد

  • کد خبر: ۴۲۴۷۴۳
  • ۰۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۰
راحله ۲۴ ساله با مادرش برای یک اختلاف ساده ملکی به کلانتری سجاد مشهد رفت، اما بعد از حل ماجرا، رازی را فاش کرد که جانش را نجات داد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ ماجرا از یک دعوای ساده آغاز شده بود. مادر و دختری که به تنهایی زندگی می‌کردند، با یکی از همسایه‌ها که جای خودرو آن‌ها در پارکینگ ساختمان را گرفته بود، به چالش خورده بودند. آن‌ها با کمک همسایه‌ها هر کاری کردند تا این مشکل بدون دعوا و شکایت تمام شود، اما انگار میسر نبود.

مادر و دختر که از عواقب این اختلاف بیم داشتند، به کلانتری سجاد رفتند و از همسایه‌شان شکایت کردند. با اعتراض این افراد، پلیس به دستور سرهنگ ابراهیم خواجه پور، رئیس کلانتری سجاد، همسایه آن‌ها را به کلانتری فراخواند. در چند جلسه مشاوره‌ای میان این افراد، مشکل آن‌ها بدون دردسر‌های احتمالی بعدی حل شد. 

در رسیدگی به شکایت این افراد، انس و الفتی میان مشاور کلانتری سجاد و این مادر و دختر ایجاد شده بود، تا جایی که همین موضوع سبب برملاشدن رازی شد که‌ می‌توانست به قیمت جان دختر جوان تمام شود.

در رسیدگی به این پرونده، پس از آنکه با صلح دوطرف پرونده در کلانتری خیلی زود بسته شد، در فرصتی که پیش آمد، دختر بیست و چهارساله‌ای که مادرش را در کلانتری همراهی می‌کرد، به سروان وجیهه وحیدی، کارشناس آسیب‌های اجتماعی و مشاور کلانتری، گفت: «اگه می‌شه به من یک وقت مشاوره بدین لطفا. مشکل بزرگی برام پیش اومده.» مشاور باتجربه کلانتری نیز با لبخندی مهربان از او خواست تا فردای همان روز، اول وقت به کلانتری بیاید.

رودررو با مشاور

فردای همان روز دختر جوان به کلانتری رفت. او با شرم و حیا مقابل مشاور کلانتری نشست و درحالی که نمی‌دانست چه بگوید، خطاب به مشاور کلانتری سجاد گفت: «واقعا نمی‌دونم چی بگم.»

سروان وحیدی سر صحبت را باز کرد و یک استکان چای مقابل او گذاشت و گفت: «همه آدما توی زندگیاشون مشکلاتی هست که‌ می‌تونه اونا رو اذیت کنه، بدون اینکه جرئت کنن اونا رو به زبون بیارن یا حتی برای دوستای نزدیکشون تعریف کنن. ما مشاورا برای همین اینجاییم تا به این مشکلات به صورت محرمانه گوش کنیم و بتونیم بهترین راه رو جلو پای افراد بذاریم.»

این صحبت‌ها و چای خوش طعمی که دختر نوشیده بود، سبب شد دختر جوان که اسمش راحله بود، صحبت کند و از مشکلاتی بگوید که از یک سال پیش شروع شده و او را به سمت خودکشی نیز کشانده بود.

ناخواسته با مهرداد آشنا شدم

اوایل سال پیش یک پروژه ساختمانی مقابل خانه ما آغاز به کار کرد. این ساختمان هرروز بالاتر می‌رفت و سایه اش روی ساختمان ما بلندتر می‌شد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم مزاحمت این ساختمان از حد سایه بگذرد و به کابوس‌های شبانه من تبدیل شود.

یکی از روز‌هایی که از خانه بیرون آمدم، هنگام عبور از برابر ساختمان در حال ساخت، آجر‌های ریخته شده بخشی از راه را گرفته بود. برای عبور از آنجا به زحمت افتاده بودم که مردی جوان و خوش پوش خودش را به من رساند و با برداشتن چند آجر، با عذرخواهی گفت: «خانوم مهندس، ببخشین مزاحمتون شدیم.» او خودش را مهندس این پروژه معرفی کرد و با خوش وبش، دوباره عذرخواهی کرد.

آن روز گذشت و روز‌های بعدی هم مهندس را که بعدا فهمیدم اسمش مهرداد است، باز هم جلو ساختمان دیدم. جالب آنجا بود که انگار فهمیده بود من صبح‌ها کی از خانه بیرون می‌آیم و همیشه سر راهم سبز می‌شد.

وابسته اش شده بودم

تقریبا هر روز مهرداد را‌ می‌دیدم. کم کم ارتباط بیشتر شد و تا به خودم آمدم، دیدم آن قدر با او صمیمی شده‌ام که سوار خودرو شاسی بلندش هستم و با هم بیرون می‌رویم. اوایل فقط به عنوان یک دوست با او برخورد می‌کردم، اما کم کم ارتباط ما عاطفی‌تر شد، تا جایی که او در کنار گوشم زمزمه‌های عاشقانه می‌کرد.

ما با هم به رستوران و کافی شاپ می‌رفتیم. مهرداد خودش را مجرد معرفی کرد و گفت که دنبال نیمه گم شده اش در زندگی می‌گردد. هرچه جلوتر می‌رفتم، احساس می‌کردم مهرداد شاهزاده رؤیاهایم است که با اسبی سفید (به رنگ ماشینش) هر روز دنبالم می‌آید. ما چندباری هم دونفری به کوه رفته بودیم. حدود یک سال از آشنایی ما می‌گذشت و وارد سال جدید شدیم. هر روز منتظر بودم که صحبت از خواستگاری و ازدواج کند، اما او تعلل می‌کرد و من در این باره درکش نمی‌کردم.

مهرداد فریبم داد

یک روز او پیشنهاد رفتن به کوه داد. چون قبلا هم رفته بودیم و خیلی خوش گذشته بود، بی درنگ قبول کردم و برای صبح زود فردایش قرار گذاشتیم. هوا تازه روشن شده بود که از خانه بیرون آمدم. او جلو ساختمان ایستاده بود. با لبخند به استقبالم آمد. پیش از اینکه حرکت کنیم، یادش آمد که مدارکش را در طبقه ششم ساختمان جا گذاشته است. وقتی خواست به بالا برود، پیشنهاد داد که من هم همراهی اش کنم و با هم بالا برویم تا پیشرفت کار را هم ببینم.

من قبول کردم و هردو از پله‌ها شش طبقه را بالا رفتیم. به جز ما کسی در تمام ساختمان نبود. وقتی به طبقات بالایی رسیدیم، ناگهان رفتار مهرداد عوض شد، با نگاه حریصانه‌ای به من چشم دوخته بود. مهرداد به من نزدیک شد. وقتی صدایش زدم، جوابم را‌ نمی‌داد و مرا به عقب هل داد که روی زمین افتادم. من گریه می‌کردم که او به من حمله کرد...

نمی‌خواستم زنده بمانم

من با مادرم تنها زندگی می‌کنم. او همه چشم امیدش در زندگی به من است و برای من خیلی کار‌ها کرده است. بعد از این اتفاق خودم را مقصر می‌دانستم و‌ نمی‌توانستم حتی به اطرافیان چیزی بگویم. از آن روز به بعد دیگر مهرداد را ندیدم. آن قدر به زندگی و آینده فکر کردم که تنهاراه پیش رویم را در خودکشی یافتم. ولی خوشبختانه زنده ماندم و مادرم در پیگیری اینکه چرا این کار احمقانه را کرده‌ام، متوجه ماجرا شد.

او مرا تشویق کرد که شکایت کنم. از مهرداد شکایت کردیم و بعدا مشخص شد که او اصلا مهندس نیست و نه تنها ازدواج کرده است، بلکه دو بچه هم دارد. بعد از شکایت ما، با دستور قضایی، مهرداد دستگیر شد، اما موضوع را انکار کرد و مدعی شد که این حرف‌ها ساخته و پرداخته ذهن من است.

ما نتوانستیم این موضوع را ثابت کنیم و مهرداد آزاد شد. بعد از آن من دچار افسردگی شدم و فکر خودکشی لحظه‌ای مرا رها نکرده است. تا اینکه دعوای ما و همسایه سر جای پارک پیش آمد و به کلانتری آمدیم و با شما آشنا شدم.

بازگشت به زندگی

سروان وحیدی پس از شنیدن صحبت‌های دختر جوان که با گریه و هق هق همراه بود، از او خواست فردا برای ادامه جلسه به کلانتری بیاید. در این میان مشاوره‌های لازم به دختر جوان داده شد. مشاور از او خواست نگاهش را به زندگی منطقی کند و راهکار‌هایی به او ارائه کرد که برای دورشدن از فضایی که در آن گرفتار شده بود، کمکش می‌کرد. با صمیمیتی که میان مشاور کلانتری و دختر ایجاد شده بود، راحله قول داد در اولین فرصت نزد یک روان شناس دیگر برود و دوره‌های تکمیلی را بگذراند.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.