به گزارش شهرآرانیوز؛ بار دوم بود که چنین دیداری برگزار میشد. سالها گذشته بود و دوباره بانوان از همه جای ایران، از همه سنها و سلیقهها، زیر سقف حسینیه امام خمینی(ره) کنار هم نشسته بودند. انگار کسی همه ایران را در یک قاب جمع کرده باشد؛ مادر شهید کنار دختر دانشجو، زن ترکمن کنار بانوی اهلسنت سنندج، پزشک کنار کارآفرین، ورزشکار کنار نویسنده، دختر نوجوان کنار مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود.
تا قبل از شروع رسمی برنامه، همه کنار هم میایستادند و عکس میگرفتند، اقشار مختلف، گویشها و لباسهای رنگارنگ. به عکاس حاضر در مراسم میگفتند: «عکسها را به خودمان هم میدهید؟» وجه مشترک همه حاضرین در اینجا دو چیز بود: «شوق و لبخند».
هنوز برنامه شروع نشده بود که فهمیدم این جلسه، شبیه هیچ جلسه دیگری نیست. بانوی کنار دستم از سنندج آمده بود. پیراهن مخمل اناری پوشیده بود و از کار در بین خانوادههای محروم میگفت. آنطرفتر مادری نشسته بود که عکس پسر شهیدش را به سینه چسبانده بود؛ هر چند دقیقه یکبار بلند میشد تا شاید رهبر انقلاب را ببیند. بانویی از کومور، تازهمسلمان، اشکهایش را پاک میکرد و میگفت سالها دعا کرده فقط یکبار این دیدار نصیبش شود. زن ترکمنی هم آمده بود که دستهایش سالها تاروپود فرش بافته بود و تنها آرزویش این بود که مسئولان، زنهای سرپرست خانوار را بیشتر ببینند.
همه، حرفی برای گفتن داشتند. اما عجیبتر از همه، این بود که آن روز احساس کردم کسی آمده بود تا همه این حرفها را بشنود. وقتی وارد شدند، بعد از صحبتهای سخنرانان، اولین جملهشان نه درباره سیاست بود و نه اقتصاد: «خیلی خوش آمدید خانمهای عزیز، خواهران، دختران، فرزندان خود من...» همین یک جمله کافی بود تا فاصله میان جایگاه و جمعیت از بین برود. انگار نه در یک دیدار رسمی که در خانه پدری نشسته باشیم.
بعد، یکییکی از همه تشکر کردند؛ از دخترهایی که سرود خوانده بودند، از مجری، از قاری قرآن، از مادران شهدا، از همسر شیخ زکزاکی، از خبرنگار غزه و حتی از زنانی که پیش از ایشان سخن گفته بودند. آنقدر دقیق که آدم احساس میکرد هیچ تلاشی از نگاه او پنهان نمیماند.
از همان جا فهمیدم احترام، فقط در حرفزدن نیست؛ در دیدن است. نوبت اصل سخن رسید. من گمان میکردم قرار است دوباره از حقوق زن یا حضور اجتماعی زنان بشنوم؛ همان بحثهایی که سالهاست همه دربارهاش حرف میزنند. اما مسیر سخن، جای دیگری بود.
حضرت زهرا سلاماللهعلیها شروع کردند؛ نه فقط به عنوان بانوی خانه، نه فقط به عنوان مادر، بلکه به عنوان انسانی که در خانواده، در جامعه، در سیاست، در دانش و در دفاع از حقیقت، همزمان الگوست.
ناگهان زن بودن، دیگر کوچک نبود؛ بزرگ شد.
سالها بود نگاه کرده بودیم و تلاش میکردیم که زن را میان دو راهی خانه یا اجتماع نبینیم، اما آن روز برایمان تصویر دیگری ترسیم شد؛ زنی که میتواند مادر باشد و اهل اندیشه، همسر باشد و اثرگذار، خانه را آباد کند و جامعه را هم فراموش نکند. یاد تعریف «الگوی سوم» افتادم. چقدر همان بود. خود خود تعریف...
هر چه سخن جلوتر میرفت، بیشتر احساس میکردم پاسخ سؤالهای همان زنهایی را میدهد که چند دقیقه قبل پشت تریبون رفته بودند.
به پزشک گفتند جامعه به تو نیاز دارد.
به استاد دانشگاه گفتند علمت ارزشمند است.
به هنرمند گفتند هنر متعهد لازم است.
به دختر نوجوان گفتند آینده این کشور بر دوش توست.
به مادر شهید گفتند جایگاهت فراموش نشده است.
به زن خانهدار گفتند کسی حق ندارد زحماتت را نادیده بگیرد.
و به همه ما گفتند که زن، فقط برای خودش زندگی نمیکند؛ هر صبح باید حال جامعهاش را هم بپرسد. اما شاید بیش از همه، یک جمله در ذهنم ماند. گفتند: «مادری، مهمترین نقش عالم خلقت است.» نه از سر احساسات، نه برای محدود کردن زن، بلکه چون اگر مادری نباشد، اصلاً ادامهای برای زندگی بشر باقی نمیماند.
برای چندمین بار احساس کردم مادری، یک انتخاب شخصی یا یک وظیفه معمولی نیست؛ یک مسئولیت تمدنی است.
درست همانجا که خیلیها انتظار داشتند وظایف زن را فهرست کنند، جملهای گفتند که موجی از تکبیر در حسینیه پیچید: «غذا پختن، رخت شستن و کار خانه وظیفه زن نیست؛ زن و مرد باید با تفاهم زندگی را اداره کنند.» جمعیت بیاختیار تکبیر گفت، تشویق کرد، به وجد آمد.
شاید چون بسیاری از زنان احساس کردند، بار نادرستی را که سالها بر دوششان گذاشته شده بود، کسی از جایگاه دین برداشت.
جلسه که تمام شد، حسینیه آرامآرام خالی میشد؛ اما هیچکس شبیه لحظه ورودش نبود. آن زن اهل سنت هنوز اشک میریخت. مادر شهید هنوز عکس پسرش را در آغوش داشت. بانوی کوموری میگفت سومین آرزوی زندگیاش برآورده شده است. و من، میان آن همه چهره، مدام به یک جمله فکر میکردم: «زن بودن، فقط یک هویت نیست؛ یک مسئولیت است.»
شاید بزرگترین هدیه آن روز همین بود. اینکه از حسینیه بیرون آمدیم، اما هر کدام مأموریتی را با خودمان به خانه بردیم؛ یکی برای مادر بهتری شدن، یکی برای دانشمند بهتری شدن، یکی برای هنرمند بهتری شدن، یکی برای ساختن خانوادهای آرامتر و یکی برای مسئولتر بودن نسبت به جامعه.
شاید راز ماندگاری آن دیدار همین بود؛ اینکه هیچ زنی دست خالی از آن مجلس برنگشت و من اولین هدیه روز زن را از رهبر عزیزم دریافت کردم.
شاید ارزش واقعی آن دیدار هم این باشد؛ اینکه با پایانیافتن جلسه، مأموریت تمام نشد. این مأموریت هنوز در انتخابهای زنانی ادامه دارد که میخواهند خانهای آرامتر بسازند، مادری آگاهتر باشند، دختری مسئول تر بمانند و سهمی در آبادانی جامعه خود داشته باشند.
اگر آن روز از حسینیه چیزی با خودمان آوردیم، فقط خاطره یک دیدار نبود؛ عهدی بود که هر بار به آن برمیگردیم، از خودمان میپرسیم: سهم من از آن همه اعتماد، آن همه امید و آن همه مسئولیتی که بر دوش زن گذاشته شد، چه بوده است؟
و این روزها، نوای وداع با رهبر شهیدمان، بوی تجدید عهد میدهد. هم ایشان که در داغ سید حسن نصرالله، گفتند: «عزای ما به معنی ماتم گرفتن و افسرده شدن و گوشهنشینی نیست؛ بلکه عزای ما از جنس عزای حضرت سیدالشهداء(ع) است؛ یعنی زندهکننده و پیشبرنده و شوقآفرین برای کار و پیشرفت است.» و چه کسی است که منکر شود که این زنانند که اگر در هر حرکتی حاضر شوند، آن حرکت به نتیجه خواهد رسید؟
منبع: فارس