آیا آلرژی کودکان به بادام زمینی قابل درمان است؟ ابهام در وضعیت اسپانسرینگ تیم خاتون برای حضور در رقابت‌های آسیایی دوستش نداشتم اما عاشقش شدم»| روایت شنیدنی همسر شهید مجید شعبانی از آخرین ماه‌های زندگی مشترک اهمیت استفاده از اسیدفولیک برای بارداری سالم درد و ناباروی، ۲ علامت مهم آندومتریوز| چه میزان از زنان درگیر این بیماری هستند؟ توجه به نیاز‌های  ویژه زنان در بحران‌ها، محور اقدامات شهرداری تهران خانه‌تان برق می‌زند، اما چرا هیچ‌کس نمی‌خندد؟ | راهنمای رهایی از وسواس تمیزی برای مادران نگاهی به معجزه ۴ دقیقه‌ای «پیش‌قدم شدن» در آشتی زوجین| مهارتی که نشانه بالاتر بودن هوش عاطفی (EQ) است تجلیل از ۱۱۰ مادر طلبه و اساتید دارای ۴ فرزند و بیشتر حوزه علمیه خراسان در حرم مطهر رضوی تغییر الگوی فرزندآوری در کشور| تعداد فرزندان اول از تعداد فرزندان دوم بیشتر شده است بررسی نقش و جایگاه پروین اعتصامی در آموزش و پرورش افغانستان در یک نشست فرهنگی روایت شهادت شهیده «سیده مهدیس حمیدی» در جنگ تحمیلی سوم از زبان پدر| همه چیز در چند ثانیه تغییر کرد نگاه جلال آل‌احمد به نقش زنان در تحولات انقلاب اسلامی چه بود؟ آیا می توان در آشپزی، صرفه جویی کرد؟| معرفی راهکارهایی ساده برای کاهش دورریز مواد غذایی صدور بیمه اجتماعی برای بیش از ۳ هزار بانوی سرپرست خانوار در تهران ویدئو| مادرانه| روایتی از دلتنگی مادران شهدا| شهید احمد عاقبتی بهروزآذر: در روز‌های سخت، «خانواده ایران» معنای تازه‌ای یافت زنان باردار نیاز به رژیم غذایی جداگانه ندارند| افزایش وزن مناسب، نشانه رشد مطلوب جنین ناکامی تیم ملی والیبال زنان ایران در چهارمین مسابقه خود در جام آسیا کاهش میانگین سنی بازیکنان در اردوی اخیر تیم ملی فوتسال بانوان
سرخط خبرها
تجربه زیارت در رواق ویژه بانوان | آقا قربان آرامش خانه‌ات بشوم

تجربه زیارت در رواق ویژه بانوان | آقا قربان آرامش خانه‌ات بشوم

  • کد خبر: ۱۹۷۴۴۴
  • ۰۸ آذر ۱۴۰۲ - ۱۶:۱۹
خسته‌ام، رواق بانوان تجربه‌ای تازه است. می‌گردم یک گوشه دنج بیابم. شاید خواستم بلند بلند با آقا صحبت کنم، کسی نشنود. باید این رازها بین خودمان بماند.

به گزارش شهرآرانیوز، با لهجه اصفهانی می‌گفت:« من تلیفنوو می‌گیرم سمت امام رضا شوما صحبت کن»، روی برمی‌گردانم به همان سمت که تلفن را گرفته و همزمان با اویی که پشت خط بود، امام رضا را صدا می‌زنم، شاید فرکانس صدایم با صدای او درهم بپیچد و آقا، به حرمت زائر دورش، حرف‌های من را هم بشنود.

مثل همیشه نگاهم دنبال قصه‌ها می چرخد؛ پیرمردی آن طرف‌تر، روی ویلچر نشسته بود. در صف نماز، نوه‌اش با احترام جابجایش می‌کرد، دو مرد حاجی نزدیک شدند، انگار یکی از صحابه پیامبر را دیده باشند، مشتاق صورت پیرمرد را بوسیدند و به پسر گفتند « قدر این مرد بزرگ را بدانید» از ذهنم گذشت « آقا نمازگزاران حرمت، بزرگ‌مردند، اما من نمی‌شناسمشان» حالا که در صف بزرگان نشسته‌ام منِ کوچک را هم در کنار اینها ببین.

نماز که شروع شد، نم نم باران هم زد، چه نماز لطیفی شد، چه آرامش محضی، همان که مدت‌هاست در تلاطم روزهای زندگی‌ام گمش کرده‌ام.

باران می‌بارد، نسیم می‌وزد، زائران به سمت رواق‌ها می‌روند، امروز نیامده‌ام برای عکس و خبر، امروز آمده‌ام فقط یک زائر باشم و بنشینم یکی یکی قصه‌هایم را برایش بگویم و بعد تصدقش بروم که «ای صفای قلب زارم، هرچه دارم از تو دارم...»

خسته‌ام، رواق بانوان تجربه‌ای تازه است. می‌گردم یک گوشه دنج بیابم. شاید خواستم بلند بلند با آقا صحبت کنم، کسی نشنود. باید این رازها بین خودمان بماند.

حالا آرام گرفته‌ام، انگار که در آغوش مادر باشم یا دست پدرم روی صورتم باشد « آقا قربان آرامش خانه‌ات بشوم»، کاش زودتر آمده بودم.

می‌شنود و برایش اگر قصه هزار و یکشب تنهایی‌هایم را بگویم خسته نمی‌شود، وسط حرف‌هایم، گاهی اشک‌هایم را پاک می‌کنم و لحظه لحظه از تلاطم قلبم کم می‌شود و حالا با تکیه به دیوار حرمش، شده‌ام همان دختر آرام خانه پدری و همان مادر قوی.

ساعت از ۸ شب گذشته، خادمی با چوب پر سبزش بالای سرم سبز می‌شود. صدایش آهسته و محترمانه است «خانومم خستگی گرفتی، بشین»، چشم در چشم که می‌شویم، چشم‌هایش درشت‌تر می شود و با سرعت و ذوق بیشتری کلمات را از دهانش خارج می‌کند «تو اینجا چکار می‌کنی»؛ ببین برکت حرمت را «آقا»، دوست قدیمی‌ام را هم پیدا کردم، گپ می‌زنیم و بسته نباتی به تبرک هدیه می‌گیرم.

صدای پیامک مهدیه روی گوشی مرا به خود می‌آورد «مامان دیر شد، اتوبوسا تموم شد، چجوری از حرم میای خونه؟»

دلم به خداحافظی راضی نیست، دستم را گره می‌زنم به پنجره، بعد می‌ایستم روبروی پنجره فولاد و حالا که زیر سایه ایوان طلایی‌ام دلم نمی‌خواهد بروم؛ هفت بار در میانه راه به سمت گنبد طلایی‌اش برمی‌گردم و تصدقش می‌روم که شفاخانه دل‌های خسته است.

زیر لب رضایتمند می‌گویم، آقا چه مهمانی خوبی بود، عجب پاتوق دنجی داری برای جمع‌های خودمانی و برای دوستانم عکس‌هایی از حرم استوری می‌کنم با چاشنی شعر « جایی اگر نبود خدا را صدا کنید، باب الجواد(ع) و سایه ایوان طلا که هست»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.