روزی که مادرم فهمید خط دومِ بیبیچک پررنگ شده است، نه به دمنوشهای رازیانه صبح ناشتا دل بست و نه به مراقبههای فکری و قانون جذب. برق یک گنبد طلایی در چشمهایش نشست؛ آخرین سفر کربلایش را به نیت من رفته بود و زیر هیچ قبهای نبود که برای مادر شدنم دعا نکرده باشد. روزِ سونوگرافی تشکیل قلب، من یک آبمیوه پاکتی در دست داشتم و او همان تسبیحی را که با آن بینالحرمین را قدم زده بود.
دکتر استراحت مطلق تجویز کرده بود. همان روزها یک دست مادرم پر از دمنوش به و انار و بادام بود و دست دیگرش سیبی که رویش سوره یوسف میخواند. وقتی دکتر گفت خطر برطرف شده، دستم را گرفت و راه افتادیم میان مغازههای سیسمونیفروشی. حواس من به لگدهای گاهوبیگاه تو بود و حواس مادرم به تعداد زیردکمهایها؛ او لباسها را برای فصلها دسته میکرد و من از کمردرد روی هر صندلی مینشستم، انگار او هیچوقت زانودرد نداشت.
صبح روزی که اولین نشانههای زایمان آمد، به خواهرم زنگ زدم. نمیخواستم نفسهای مضطرب مادرم را بیدلیل تند کنم. به بیمارستان رفتم، وسایل را تحویل دادم، مدارک را روی میز ماما گذاشتم و وقتی در بسته شد، حس کردم برای اولین بار در این نه ماه، اتصالم با جهان بیرون قطع شده است. باید بهتنهایی با چیزی که نمیشناختم روبهرو میشدم. مادرم کنارم نبود تا زیر لب ذکر بخواند، تا از نگاهش بفهمم همهچیز روبهراه میشود.
با شدت گرفتن درد، پریشان شدم. پرستار گفت میتوانم از آمپول بیدردی استفاده کنم. فقط یک چیز خواستم: «همراهم را ببینم.» گفت همسرم رفته صندوق و مادرم آمده است. وقتی در را باز کرد، انگار سنگ بزرگی از ورودی یک غار تاریک کنار رفت و نور یکباره ریخت داخل بلوک زایمان. مادرم همانجا بود؛ با همان تسبیح بینالحرمین. خودم را در آغوشش رها کردم. گریه زدم. او با همان صدای لرزان مادرانه گفت:«دردت به جانم… میدانم سخت است… تمام میشود… چه کنم برایت مادر؟»
تمام روشهای ضددرد یک طرف، آن چند ثانیه آغوش مادرم یک طرف؛ و راست گفته بود؛ دردها با لمس گونههای دخترم تمام شد.
از بیمارستان که برگشتیم، ده شبانهروز کنارم ماند. هرچه میگذشت، بیشتر حس میکردم دستهایم شبیه دستهای او شده است؛ برق نگاهش در چشمهایم نشسته و هر بار دخترم گریه میکند، همان آشفتگی آشنا در وجودم میجوشد و میگویم: «گریه نکن… همهچیز درست میشود.»
بیش از دو سال گذشته است. حالا مادری تمامعیارم. از پس همهچیز برمیآیم و مادرم خیال راحتی دارد که دیگر کمتجربه نیستم. اما خودش نمیداند که من هنوز هم، هر وقت گریهام میگیرد، درد دارم یا دلم سنگین میشود، همان دخترِ درماندهام که میخواهد در آغوشش رها شود؛ همانطور که او روزی کنار قبر مادرش، یک دختر بیپناه کمسال شده بود.
یقین دارم آن لحظه، مادربزرگم هم داشت آرام در گوشش میگفت:«دردت به جانم… میدانم سخت است… چه کنم برایت مادر؟»
این اتصال ابدی به مادرها سن و سال نمیشناسد. بندنافی است که بریده نمیشود؛ نه با تیغ جراحی، نه با گذر سالها. همیشه میان ما و مادرانمان، رشتهای نامرئی هست که فقط با عشق تداوم پیدا میکند.