پنج رسمی که زنان دوران جاهلیت را بی‌حجاب کرد ارتباط میان سیگار کشیدن با فشارخون بالا چیست؟ افتتاح اولین کتابخانه تخصصی مادر و کودک در خراسان رضوی ایجاد بیش از ۱۸ هزار فرصت شغلی برای بانوان سرپرست خانوار در مراکز آسیب دیده اجتماعی کسب دومین پیروزی تیم سپاهان در لیگ والیبال زنان آسیای مرکزی (کاوا) «ثریا آقایی» به جمع اعضای کمیته بین‌المللی المپیک پیوست آیا سرطان سینه تهاجمی مهارشدنی است؟ تلاش ۱۰ ساعته برای نجات جان مادر باردار در چهارمحال و بختیاری (۱۷ بهمن ۱۴۰۴) فیلم سینمایی «کافه سلطان»، روایت یک درام خانوادگی در بستر جنگ ۱۲ روزه پایان بیستمین دوره رقابت‌های لیگ دسته اول تکواندوی بانوان باشگاه‌های کشور (۱۷ بهمن ۱۴۰۴) با مصرف این خوراکی‌های طبیعی و گرم، سرمای هوا را بگذرانید مستند تلویزیونی زندگی پر فراز و نشیب بانوی کارآفرین برتر روستایی (۱۷ بهمن ۱۴۰۴) شکست تیم قهوه باتسام مشهد در هفته هجدهم لیگ بسکتبال بانوان پیروزی تیم‌های مدعی در هفته نهم لیگ برتر هندبال بانوان| صدر جدول، تغییر نکرد خداحافظی بهترین گلزن فوتبال زنان با مستطیل سبز مصرف خودسرانه فرآورده‌های گیاهی خطرناک است تازه‌ترین فهرست محصولات غیرمجاز مراقبت از پوست و زیبایی منتشر شد (۱۷ بهمن ۱۴۰۴)
سرخط خبرها
از مخفی کردن اسلحه زیر چادر تا تهیه جهیزیه؛ کار انقلابی «بی‌بی نصرت» تمامی ندارد

از مخفی کردن اسلحه زیر چادر تا تهیه جهیزیه؛ کار انقلابی «بی‌بی نصرت» تمامی ندارد

  • کد خبر: ۳۸۴۹۲۵
  • ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۰۰
«بی‌بی نصرت» که در جوانی برای مبارزه با رژیم پهلوی اعلامیه پخش میکرد و اسلحه جابه جا میکرد، امروز در مشهد، کار انقلابی را در کمک به نیازمندان و تهیه جهیزیه برای دختران نیازمند می‌داند؛ روایت این مبارز پیشین و خیر امروز، داستان زندگی بانویی است که ادامه مبارزه و انقلابی بودن را در قالب خدمت می‌بیند.

آزاده خلیلی/شهربانو، تاریخ‌ها را پس‌وپیش می‌گوید. طبیعی هم هست اگر حساب و کتابش درست باشد، نود را رد کرده است. نود هم نباشد، دست‌های چروکیده و زانو‌هایی که درست خم و راست نمی‌شوند، بر سال‌های رفته دلالت می‌کنند، اما لبخندش هنوز جوان است و دو ساعتی که کنارش هستیم، یک بار هم از روی لب‌هایش پاک نمی‌شود. لبخند بی‌بی‌جان را می‌گویم، نصرت‌سادات نادعلی، مبارز دیروز و خیر امروز.

یک لقمه نان می‌خواستی، نبود

«اول اسمم فاطمه بود، بعد شد نصرت. توی کاخک دنیا آمدم. مادرم آنجا مکتب‌خانه داشت. به بچه‌ها، پسر و دختر قرآن یاد می‌داد. هنوز شعر‌هایی را که برای بچه‌ها می‌خواند خاطرم هست. یک قرآن قدیمی هم داشت که در عالم بچگی هیچ‌وقت نفهمیدم چرا جایی در خانه همیشه مخفی بود. بعد از انقلاب قرآن را به موزه اهدا کردم. پدرم زود از دست رفت. بعد از او ما آمدیم تهران. مدتی در ورامین می‌نشستیم. تهران شوهر کردم. سیزده سالم بود. اولین بچه‌ام را یک سال بعد به دنیا آوردم. دیگر مکتب نرفتم. مادرشوهرم عین مادرم بود. او هم در مکتب‌خانه درس می‌داد. این است که سرش توی حساب و کتاب بود و از اوضاع مملکت خبر داشت. شاید به همین دلیل بعد‌ها همراهم بود. سال کودتا -۱۳۳۲- را یادم هست. خیلی خوب. ریختند توی خیابان‌ها و شکستند و بردند. آن وقت‌ها من هنوز پایم به مبارزه باز نشده بود. فقط می‌دانستم یکی از فامیلم‌هایمان توی این شلوغی‌ها کشته شد. همین. بعد‌ها تازه فهمیدم که چی به چی هست. مردم نان نداشتند بخورند. برق و آب نبود. ما یک رادیو هم نداشتیم. دوا و درمان نبود. یک لقمه نان می‌خواستی برای بچه‌ات نبود.»

من هم بین معترضان بودم

«بچه دومم یک سال از بچه شاه بزرگ‌تر بود. موقع اصلاحات ارضی، مادر سه بچه بودم. می‌دانستیم علما مخالف انقلاب سفید هستند. آن موقع ما ورامین می‌نشستیم. یک روز برای نماز مسجد بودیم. نماز مغرب را هنوز نخوانده بودیم که گفتند پیش‌نماز قم را گرفتند. فردا برای اعتراض مردم ریختند بیرون. ورامین بیشتر کشاورز‌ها و کارگر‌ها بودند. یک عده کفن پوشیده بودند. ما زن‌ها هم از مسجد جمع شدیم. شاید چهل‌نفر بودیم. مردم می‌خواستند خودشان را به امامزاده و سپس به مردم تهران برسانند که قیام کرده بودند. بلوایی بود. مردم را بین راه با چوب و چماق زده بودند. همین‌طور جنازه ریخته بود. می‌گفتند ژاندارم‌ها همه را کشته‌اند. تا شاه عبدالعظیم جنازه بود. ما هم بین معترضان بودیم. شب را ماندیم امامزاده. تا فردا از بچه‌هام خبر نداشتم. روز بعد برگشتم خانه. این اولین حضور جدی من بود. ماجرا از همان روز شروع شد. من خیلی از این اتفاق ناراحت شده بودم.»

زیر چادرم اسلحه داشتم

«با زن‌ها می‌رفتیم مأموریت. با لباس مبدل. انگار فقیر باشیم. شما حالا می‌خندی، اما سه‌تا چهارتا کمتر یا بیشتر می‌رفتیم سر راه می‌نشستیم. جا‌هایی که نشان می‌کردند و چادر می‌انداختیم توی صورتمان انگار که گدایی چیزی هستیم. چادر‌هامان نشانه بود. علامت رمز هم داشتیم. مثلا اگر دو قرانی می‌انداختند و فلان جمله را می‌گفتند یعنی شناس هستند. اعلامیه را رد می‌کردیم. این‌طوری اعلامیه‌ها توزیع می‌شد. خبر‌ها هم همین‌طور رد و بدل می‌شد. با نان و خرما. نان و سبزی. یک وقت‌هایی اعلامیه‌ها را لای نان و سبزی می‌پیچیدیم. یک وقت توی بقچه نان. می‌رفتیم در خانه‌ها. در می‌زدیم و نان تحویل می‌دادیم انگار. خبر‌ها را می‌رساندیم و گاهی اعلامیه و چیز‌های دیگر تحویل می‌گرفتیم. خود من اسلحه هم برده‌ام. توی چادرم مخفی می‌کردم. یک ذکری یاد گرفته بودم. وقت دستگیری می‌گفتم. امنیت نبود، باید خیلی مراقب می‌بودیم.»

سرهنگ را زیر نظر داشتیم

«یک مدتی هم شده بودم کارگر مزرعه. با چندتا زن دیگر. می‌رفتیم مزرعه یک سرهنگ مثلا برای کار. روزی دو سه قران هم دستمزدمان بود. باید راپورتش را می‌دادیم. رفت‌وآمد‌ها را زیر نظر داشتیم. کی هست و چه می‌کند. هر اطلاعاتی که به درد بخورد. یک مدت هم توی یک کارخانه کار می‌کردم. آنجا هم بنا بود که از صاحبش اطلاعات کسب کنم. اطلاعات را می‌رساندیم به نیروی بالادستی. یک بار رفته بودم باغ فرحزاد. اعلامیه برسانم. ژاندارم‌ها دستگیرم کردند. گفتند بگو کی هستی و چه‌کار می‌کنی. حرفی نزدم. یک شب آنجا بودم و فردا رفتم خانه. شوهرم گفت چرا مراقب نیستی. دل نداشت.»

ساواک، من را شناخته بود

«چند وقت بعد دوباره بازداشت شدم. ژاندارمری قلهک. این بار شلاق هم زدند. کتک مفصلی خوردم. خاطرم هست در یکی از بازداشت‌ها دختر آخری‌ام را باردار بودم. دفعه آخری که گرفتنم یک ماه افتادم زندان کرج. وقتی برگشتم دیگر نمی‌شد تهران یا ورامین بمانم. شناخته شده بودم. تبعید شدم مشهد. بچه‌ها و شوهرم نمی‌توانستند بیایند. تک و تنها آمدم. دست خالی. توی خانه یکی از آشنا‌ها یک اتاق گرفتم. فرش نداشتم. هیچی نداشتم. تا اینکه کار پیدا کردم. شدم کارگر سر حمام. پنج تومن بهم می‌دادند. البته آنجا هم همچنان مأموریت انقلابی داشتم و حمام پوشش بود. بچه‌ها کم کم آمدند پیشم. اول پسر بزرگم آمد و بعد بقیه. دوباره دور هم جمع شدیم. صبح‌ها سرکار بودم و شب‌ها خیاطی می‌کردم. با همان پول کارگری بچه‌ها را بزرگ کردم. حالا همه‌شان درس‌خوانده هستند و اولاد دارند.»

فکرش را نمی‌کردم انقلاب را ببینم

«مشهد هم بیکار نماندم. نمی‌شد بیکار ماند. هر کار از دستم برمی‌آمد انجام دادم. سال‌های نزدیک به انقلاب شرایط عوض شد. من دیگر می‌توانستم بروم تهران و بیایم. علنی می‌رفتیم جلوی خانه ارتشی‌ها مثلا شعار می‌دادیم. مثلا می‌دانستیم طرف موافق کار‌های شاه است. می‌گفتیم: «ارتش به این بی‌غیرتی هرگز ندیده ملتی.» تا آقا خمینی آمد. فکرش را نمی‌کردم آن روز‌ها را ببینم. الحمدلله که ماندم و دیدم.»

پشت جبهه نان می‌پختیم

«بعد از انقلاب کارم را رها نکردم. خیاطی را هم همین‌طور. پسر بزرگم زمان شاه وقت سربازی‌اش بود. نرفت. می‌گفت نباید بروی. بعد که جنگ شد یک روز هم نمی‌توانستی دور از جبهه ببینی‌اش. هر سه پسرم همین‌طور بودند. دومی شیمیایی شد. به من نمی‌گفتند. زخم‌های بدی داشت می‌گفتند گال است. نگو زخم شیمیایی بود. بعد‌ها فهمیدم. هر سه حالا جانباز هستند. یک وقت خاطرم هست با پسر بزرگم رفتم جبهه. لرستان خدمت می‌کرد. گفت تو بیایی چه‌کار؟ گفتم من هر کار از دستم بربیاد انجام می‌دهم. شش ماه فقط نان پختم. مگر کم است. پشت جبهه هم بالاخره نیرو می‌خواستند.»

زلزله بم یک کامیون کمک مردمی جمع کردیم

«دخترهایم فرهنگی هستند. خانم معلم. یک بچه‌ام از دست رفت. اما همین شش تا بچه خودم که نبودند حالا بچه‌های مسجد هم هستند. خیلی سال است که با اینها با هم هرکاری توانسته‌ایم انجام دادیم. موقع زلزله بم بچه‌ها گفتند بی‌بی بیا. نشستم پشت وانت. بلندگو دستم گرفتم و گفتم من بی‌بی نصرت هستم. بدو بیا کمک که وقت نداریم. همه آمدند. یک کامیون بیشتر وسیله جمع شد. هر وقت می‌ماندم برای باز کردن گره کور کسی همین بود. راه می‌افتادم توی محل و می‌گفتم من را ببینید. سادات که هستم. یتیم که هستم. تنها هم که هستم. به من کمک نکنید به کی می‌خواهید کمک کنید. با جان و دل خودشان را می‌رساندند.»

در خانه‌ام همیشه برای کمک باز است

«در خانه‌ام همیشه باز است. لازم نیست دنبال بگردی. همیشه برای کمک اینجا نشسته‌ام. تا وقتی زورم می‌رسید بقچه و روطاقچه و لحاف و تشک عروس‌ها را خودم می‌دوختم. سیسمونی نوزاد، هر چه بگویی. حالا هم گاهی چرخ را راه می‌اندازم. یک شب خواب بودم. زنگ زدند. دختر جوانی بود. گفتم این وقت شب از کجا آمده‌ای؟ گفت قبرستان. خدا شیطان را لعنت کند، حالم بد شد. اما رهایش نکردم. پرس‌وجو کردم که کی فرستاده و از کجا آمده. نگو باباش گورکن بود و طفلک واقعا توی قبرستان می‌نشست. جهاز می‌خواست. دستم خالی بود. می‌گفتم خدایا چه کنم. چطور به داد این طفل معصوم برسم. ظهر زنگ زدند اول یک وانت رسید. فرش و یخچال و ... تا شب چندتا وانت شد. آن‌که فرستاده بودش درخانه من، فکر همه چیزش را کرده بود.»

کار انقلابی مگر چیست؟!

«شما می‌پرسی که انقلاب شد، کار انقلابی چه شد؟ کار انقلابی مگر چیست؟ حتما که نباید اسلحه جابه‌جا کرد یا شعار داد. هر زمانی کار انقلابی مختص به خودش را دارد. اگر فهمیدم یک دختری به خاطر بی‌پولی، به‌خاطر دست‌تنگ افتاده به اشتباه، به دادش رسیدم، کار انقلابی نیست؟ شما بگو. یک دختری که یک روز در عرش بوده، روزگار انداخته‌اش به فرش. بالا بالا‌ها می‌نشسته حالا زیردست شده، دستش را گرفتم. کار انقلابی نیست؟ من که می‌بینی خانه آن‌چنانی ندارم. همه عمر کارگر بودم. با پول کارگری بچه‌هایم را به جایی رساندم. بعد که بچه‌ها نبودند، با همان پول هر چقدر کم افتادم دنبال کار مردم. تا حالا چهارصد جهیزیه دادم. چهارصد عروس به خانه بخت فرستادم. انگار دختر خودم باشند. بنویس این بود کار انقلابی بی‌بی جان. بی‌بی‌نصرت نادعلی.»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.