رها شیدا | شهربانو، یک جوری قربان صدقه گلهایش میرود که آدم حسودیاش میشود. برگهایشان را یک جوری ناز میکند که انگار انگشتهای دست کودکی دو ساله را توی دست گرفته است. از لبخندش هم برای گلها نگویم که آنقدر عمیق و دلنشین است که دلت آب میشود.
مریم السادات طباطبایی کارش پرورش گل است. هر مدل گلی که بگویید را قلمه زده و کاشته است از کالانکا و سانسوریا گرفته تا انواع کاج و شاخ گوزنی و غیره. البته که در کنار پرورش گلها، پسر و دخترهایش را هم باغبانی زبردست بارآورده که هرکدام حالا گوشهای از کار را گرفتهاند و کمک دست مادر هست. او که متولد سال ۱۳۳۸ است بارها به عنوان تولیدکننده نمونه و برتر شناخته شده، اما از آنجایی که تمایلی به دیده شدن نداشته هیچوقت دنبال گرفتن لوحها و تقدیرنامههایش نرفته است تا آنجا که وقتی صدای شات دوربین عکاس ما بلند میشود لبخندی میزند و میگوید: «این اولینباره دارن ازم عکس میگیرن! هروقت آمدن اجازه ندادم.»
خانم طباطبایی چند سالی میشود که مشوق اصلی زندگیاش که باعث جان گرفتن «دشت بهشت» که نام همین گلخانهاش است را از دست داده است، اما تنها پسر و دو دخترش سعی کردهاند کمک دست مادر باشند. «تا چند سال پیش دخترهایم هم کمک میکردند ولی الان فقط پسرم پای کار است. عروسم هم به ما کمک میکند و صفحه و سایت دست اوست و در بحث فروش نیز کمک میکند. گلخانهداری و پرورش گل کار سختی است، ولی وقتی نتیجه کارها را میبینی سختیها یادت میرود. یکی از سختیها همین گرفتن پروانه کسب است که ۶ سال طول کشید تا من توانستم آن را بگیرم. ما سال ۷۴ این زمین را خریدیم و محصولات مختلف کشت میکردیم، اما سال ۸۶ که برف سنگینی آمد تمام محصولات کشاورزی ما را سرما زد و از بین برد. رفتم اداره کشاورزی که کمکی به من کنند. به من خندیدند و گفتند آنهایی که پنج هکتار زمین دارند نمیآیند خسارت بگیرند شما که دو هکتار زمین داری آمدهای دنبال خسارت! همانجا یک آقایی بود که به من گفت چرا گلخانه نمیزنی! از حرف او رفتم دنبال گلخانه. سال ۸۶ شروع کردم و رفتم دنبال پروانه کسب. طول کشید و خیلی اذیت شدم. میگفتند ملک ارزشی ندارد که وام بدهیم و من اینجا را با وام میخواستم بسازم. کلی تلاش کردم و از پلهایی گذشتم تا توانستم پروانه و وام بگیرم. خدا را شکر وامم را گرفتم. اما میخواهم این را بگویم همانطور که پشت یک مرد موفق یک زن هست پشت سر یک زن موفق هم حتما یک مرد هست که او را حمایت کرده است، مردی که پشت من بود پسرم بود که البته هنوز هم حمایتم میکند.»
او برای سرپا نگه داشتن گلخانه تلاشهای زیادی کرده و حواسش به ذائقه و نیاز بازار بوده است. «شروع کردیم به کار ولی باز یکی از همسایهها ساخت و ساز کرد و بخشی از گلخانه سایه افتاد و تاریک شد و دوباره ما زیان کردیم. از طرفی که تاریک بود کپک نان به خیارها هجوم میآورد و خلاصه که فاتحه گلخانه چند هکتاری ما را خواندند! باز هم دلسرد نشدیم، بلند شدیم و زدیم توی کار گل. چند سال فقط کالانکا تولید کردیم و در این زمینه معروف شدیم. هردوره به یک تولیدی زدیم که بتوانیم بمانیم. زمان کرونا هم کشت را تغییر دادیم، نصف گلخانه را کشت فلفل کردیم و نصفی گل بود. بازار سنجی کردیم. بعد از کرونا دوباره برگشتیم به کار گل. امسال هم احتمالا به سمت آفتابگردان میرویم. ما به ساز بازار رقصیدهایم. ما صبر میکنیم تا گلها رشد کنند، نان صبرمان را میخوریم. یک وقتهایی که از جهاد به من زنگ میزنند و میپرسند چه داری! میگویم آش رشته! یک دیگ چند هزار متری بار کردهام که همه چیز توی آن ریختهام. بهغیر از این هم نمیشود وگرنه با این زمین خوردنها نمیتوانستیم بلند شویم. قدیمیها میگفتند زن گر دل کند دریای هند را گل کند! از بس که زنان توانمند هستند. من در این مسیر کلی زمین خوردم ولی بلند شدم و دوباره ادامه دادهام. خدا را شکر از هر پلی که رد شدیم وقتی برگشتیم و پشت سر را نگاه کردیم عذاب وجدان نگرفتیم. همیشه طوری رفتار کردهام که دوست دارم با من رفتار کنند. به قول معروف خدا با نخود و لوبیا به کاسه آدم میکند چه خوب و چه بد! به این معنی که خدا بیحساب و کتاب جبران میکند. هرکه به شما بدی کرد شما خوبی کنید، مطمئن باشید خدا جبران میکند.»
اما این علاقه به گل و پرورش آن ریشه در گذشته خانم طباطبایی دارد. «قبل از اینکه گلخانه بزنیم، مرتعدار بودم و پروانهاش را هم داشتم ولی بهخاطر بیماری، پروانه کسب را به نام پسرم زدم. همسرم خدابیامرز خودش کشاورز بود و از او این کار را یاد گرفته بودم. گلخانه داری آرزوی او بود. وقتی ازدواج کردیم من پانزده سالم بود و ایشان پنجاه سالش بود. این رسم زمان بود. نود سال همسرم عمر کرد. مرد شریفی بود و هوای من را از همه جهت داشت. در زندگی با او خانمی میکردم و هردو راضی بودیم. آدم معتقدی بود. همسرم با پسرم ۶۱ سال اختلاف سنی داشت. با اسب سفید به خواستگاری من آمد و آن را هم برای من گذاشت و رفت! همین گلخانه اسب سفید زندگی ماست که باوجود اینکه ۱۰ سال است همسرم فوت کرده آب توی دلم تکان نخورده و سرم بند اینجاست. البته که اینجا را من با کمک پسرم راه انداختم ولی دلیل اصلی جان گرفتن اینجا همسرم بود. یک وقتهایی که دکتر نمیآمد به هوای اینکه میخواهیم برویم گلخانه او را بیرون میآوردم و میبردم دکتر. از بس که گلخانه را دوست داشت.»
جالب است که خانم طباطبایی تمام کارهایش را با بسماللهالرحمنالرحیم انجام میدهد و هر گلی که میکارد و هر شاخهای که قلمه میزند با همین ذکر است. من از هرچه ترسیدم، توی آن رفتم. باید یک بسمالله بگویی و بزنی توی گوش کارها. ذره ذره اینجا را ساختم. دفتر حساب و کتابم هست که نشان میدهد اینجا را ذره ذره ساختم. با وام. ۲۰ درصد آورده خودم بود و ۸۰ درصد با وام. هرچه بیشتر اذیت شدم بیشتر انرژی برای کار گرفتم. خیاطی، بافندگی، شیرینیپزی، زنبورداری را تجربه کردهام و پروانه باغ داری، گلخانه و مرتع داری را دارم. مهارت رانندگی و قطعهشناسی تراکتور هم حرف ندارد! از وقتی گواهینامه گرفتم همیشه پشت فرمان بودم. الان سی سالی میشود که پشت فرمان ماشین مینشینم. هجده سالم بود که مادر شدم. روزی ۱۰ کیلومتر با همین عصا راه میروم. اتفاقا چند وقت پیش یک بنده خدایی آمد داخل گلخانه و گفت چرا آهنگ پخش نمیکنید! گفتم خودم برایشان قرآن میخوانم از همه بهتر! یاسین، واقعه، تبارک، حدیث کسا، زیارت عاشورا و هرچه به دلم برسد برای گلها میخوانم.
خیلیها میپرسند که چهکاری انجام بدهیم تا گلمان خوب شود. میگویم من که در خانه شما نیستم که بدانم آب و هوا چطور است، ولی اگر دیدید برگ گیاه ضخیم است، آب کمتر میخواهد اگر نازکه آب بیشتر میخواهد. هوای خونه گرم است آب بیشتر میخواهد و اگر هوای خانه سرد است آب کمتر میخواهد.
بعضی از خانمها به خیال خودشان مهربان هستند! یک لیوان آب که میخورند دوتا هم به گلشان میدهند! باید توی خاک یک بند انگشت فرو کنند اگر خشک بود آب بدهند.
یک خانمی دو سال پیش از من گلی خریده بود و آمد گفت این چرا رشد نمیکند! گفتم وقتی جایش را عوض نمیکنی و کود نمیدهی چطور رشد کند. سالی دوبار خاک گلدان را باید عوض کنید. ما گیاه را در آب میگذاریم تا ریشه شل شود و خاک گل شود. خاک بعدی را آماده و گیاه را میگذاریم و نیازی نیست خیلی فشار بدهید. ریشه اکسیژن میخواهد. البته اگر کود ریشه زمان جابهجایی بدهند خیلی خوب است ولی گران است.
از دیدگاه من نگهداری هیچ گلی سخت نیست از طرفی هم گلها تا یک حدی باید بزرگ شوند از یک جایی به بعد باید قلمه زد و تکثیر کرد. خیلیها این کار را نمیکنند و از طرفی هم نه خاک و گلدان را عوض میکنند و نه به آن تقویتی میدهند.
مرد همراه خانم طباطبایی؛ پسرش سید مسعود بنی هاشم است که باوجود اینکه مهندسی عمران خوانده است، اما کنار مادرش آمده تا در سختیها و فراز و نشیبها همراه او باشد. او متولد سال ۶۱ است و از سال ۹۰ همراه همیشگی مادر شده است. میگوید: در اصل مادرم زیر بال و پر من را گرفتند و دست من را یک جایی بند کردند که رزق حلال بتوانم به خانه ببرم. من هم سعی کردم در حد توانم کمک کنم. از همان سال ۹۰ مشغولم و کمک دست حاج خانم هستم. مهندسی عمران خواندهام ولی سراغ رشته تحصیلی خودم نرفتم. علاقه داشتم به این کار، با این گل و گیاهها عشق میکنم. حس مسئولیتی که نسبت به اینها دارم و اینکه میدانم با یک موجود زنده سروکار دارم باعث میشود که نگرانشان باشم و به آنها رسیدگی کنم.
او که کار گل و گلخانه را از مادرش یاد گرفته است در ادامه صحبتهایش میگوید: در کنار علاقه از آنجایی که بازار خیلی مهم است در دورهای هدف ما این بود که گونههای خارج از استان را تولید کنیم تا هزینه حمل و نقل کاهش پیدا کند و مصرفکننده با هزینه مناسبتری خرید کند. این شد که در کار گل کالانکا وارد شدیم و تا چند سالی هم برند بودیم در این زمینه و شهر پر بود از گلهای ما. قیمت تمام شده ما از آنچه میخواستند از شهرهای دیگر بیاورند خیلی کمتر بود ولی با این وجود خریداران عمده با قیمت مناسبی از ما خرید نمیکردند و آنقدر پرداختیها دیر بود که برای ما سودی نداشت. پرورش نمونههای خارج از استان واقعا سخت است و ما چند سالی اصطلاحا خاکش را خوردیم تا توانستیم به تولید این گل برسیم. البته که تغییر دادن الگوهای کشت و اقتصاد مقاومتی روش حاجخانم بوده است که من از او یاد گرفتهام. ما سعی کردهایم در دشت بهشت از بهترین بذرها استفاده کنیم و با قلمهزنی گونههای خوب را تکثیر کنیم و هزینهها را باتوجه به وضعیت اقتصادی کم کنیم تا هم خودمان بتوانیم در این شرایط سرپا بمانیم و هم گل از خانه و خیابانهای شهر حذف نشود.