الحق که فرزند خلف پدرش بود. سردار نورعلی شوشتری فقط ۷ ماه در سیستان و بلوچستان بود ولی طوری با جانودل برای وحدت اقوام شیعه و سنی تلاش کرد و زندگیاش را وقف خدمت به آنها کرد که مشهور شد به «مسیح بلوچستان.»
به گزارش شهرآرانیوز؛ بعد از شهادت سردار شوشتری رهبر انقلاب خطاب به فرزندان ایشان فرمودند: «فکر نکنید محاسن سفید پدرتان از سنوسال ایشان است، محاسن ایشان در این اواخر سفید شده است، وقتی مستضعفین را میدیدند، وقتی مشکلات را میدیدند.»
ماشینش را فروخت تا بچه های سیستان و بلوچستان حافظ قرآن شوند
حالا فرجالله پایش را دقیقاً جای پای پدر گذاشت. وقتی بارهاوبارها برای کمک به مردم از همه داراییاش گذشت. خواهرش مهناز خانم میگوید: بعد از شهادت پدر، فرجالله کار مشترکی با پسرعموی پدرم برای آموزش قرآن در مناطق محروم سیستان و بلوچستان راه انداختند. ابتدای کار بعضیها کمک کردند ولی بههرحال خرید کتاب و لوازم تحریر برای بچهها هزینه داشت. بههرحال برای تشویق بچهها باید هدایایی هم تهیه میشد که هزینههایش به اینها اضافه میشد. برادرم آن زمان ماشین ۴۰۵ داشت. ماشینش را فروخت و پراید خرید. ماشاءالله قد و هیکل بلندی داشت و بهسختی در پراید مینشست. بعدها متوجه شدیم ماشینش را فروخته تا کار حفظ قرآن بچهها ادامه پیدا کند. با این کار چندین گروه در مناطق محروم سیستان و بلوچستان حافظ کل قرآن شدند. حتی به ما هم نمیگفت که مثلاً میخواهیم این کار را انجام دهیم تا ما کمکی کنیم. نهتنها از ما بلکه از هیچ ارگانی هم کمک نمیگرفت.
پسری که میراث دار پدر شد
این خصوصیتش خیلی شبیه پدر بود و بینهایت دلسوز. بارها ماشینش را فروخت تا به کسی کمکی کند. شرایط مالی معمولی داشت، پول اضافهای برای کمک به مردم نداشت. با هزینه شخصیاش مؤسسه فرهنگی به نام شهید شوشتری تأسیس کرده بود. در مورد سیره زندگی شهدا، وصیتنامهشان و کلیپهای شهدا آنجا فعالیت میکرد. یکدفعه گفت این مؤسسه را میفروشم تا جای دیگری بروم. مؤسسه را فروخت و کارش را در فضای مجازی ادامه داد ولی نگفت که پولش را چه کرد. بعدها متوجه شدیم که یکی زنگ میزند که پول رهن خانه را ندارم. آن یکی میگوید: بچهام بیمار است و هزینه عمل ندارم. بهراحتی پول ماشین و مؤسسهاش را به مردم بخشید. من گاهی اعتراض میکردم که اصلاً این آدمها را نمیشناسی از کجا میدونی راست میگن. ولی فرجالله میگفت: برای آدمها سخت است که جلوی کسی گردنکج کنند و بگویند ندارم. نباید دستخالی ردشان کنیم. این اخلاقش خیلی شبیه آقا جونم بود. بعد از شهادت آقا جونم هم خیلیها آمدند و گفتند: پدرتان این مقدار به ما کمک کرده و توان برگرداندنش را نداریم. ما هم همه را بخشیدیم و گفتیم آقا جون خودشان بخشیدن.
فداکاری در آتش؛ نجات ۲۰ خانواده در دل اغتشاش
هر چه بیشتر میشنویم بیشتر حسرت میخوریم که چرا این آقازادهها را موقع زندهبودن بیشتر نمیشناسیم. از مهناز خانم راجع به شب حادثه میپرسیم. داغ دلش تازه میشود و میگوید: از اول اغتشاشات من حوادث مشهد را پیگیری میکردم. پنجشنبه اتفاقات تلخی در مشهد افتاده بود که تلویزیون نشان میداد. جمعه به آقا فرجالله زنگ زدم و گفتم: داداش من خبرها رو امروز از تلویزیون میبینیم. هیچوقت آنقدر واضح نشان نمیداد. خیلی نگرانم خیلی حواست جمع باشه. مراقب باش تنها جایی نرید، گروهی بروید که همدیگر را حمایت کنید. آقا فرجالله گفت: نگران نباش. امشب انشاءالله جمع میشود. تلفن قطع شد ولی من دلم آرام نگرفت. حدود ۱۰ شب بود که اغتشاشگران هر چه درخت و سطل بود را آتش زده بودند و خیابان احمدآباد را بسته بودند. حدود بیست، سی ماشین بین آنها گیر افتاده بودند. آقا فرجالله شروع میکند راه ماشینها را باز میکند تا بتوانند از آنجا نجات پیدا کنند. اکثر ماشینها با زن و بچه بودند. میگویند اگر داداش راه ماشینها را باز نمیکرد، مسافرهای بیست ماشین که بیشترشان هم با زن و بچه بودند کشته میشدند. اغتشاشگران با سنگ به سر برادرم زدند. پایش آسیبدیده بود و به زمین افتاد. وقتی به زمین افتاد روی سرش ریختند و شهیدش کردند.
دیدن کلیپ لحظه شهادت برادرم دردآورترین لحظه است
من آن شب خیلی دلشوره داشتم. دائم خبرها را پیگیری میکردم و به همسرم میگفتم که من خیلی نگران برادرانم هستم که همهاش در شلوغیها هستند. حدود ساعت ۱۲ و نیم بود که با همسرم تماس گرفتند و خبر شهادت داداش را دادند به من گفت: برای آقا فرجالله اتفاقی افتاده است. همان جا متوجه شدم که برادرم شهید شده است. من تا به مشهد برسم، هر لحظه بهاندازه صد قرن گذشت. نمیدانید آن شب چه بر سر من آمد. من و آقا فرجالله خیلی رابطه نزدیکی با هم داشتیم. دیدن فیلمهایی که از لحظه شهادت برادرم پخش میشد برایم خیلی دردآور است ولی مطمئنم که خدا خون شهید را بیپاسخ نمیگذارد. تنها چیزی که من را آرام میکند همین است.
اگر برادرم امروز بود، بزرگترین دغدغهاش امنیت و آرامش مردم بود
از مهناز خانم میپرسم: اگر برادرتان امروز بودند بزرگترین دغدغهشان برای کشور چه بود؟ خواهر جواب میدهد: قطعاً امنیت و آرامش مردم. بزرگتر از این دغدغه چه داریم. ما این همهسال همه با هم با هر خط فکری در صلح و امنیت زندگی میکردیم. هیچچیز از این بدتر نبود که آن شبها نمیتوانستیم با آرامش در کوچه پا بگذاریم. دغدغه برادرم شناسایی مسیر شهدا بود. شناساندن رهبری و دلسوزی رهبری برای جامعه و ایراندوستی رهبری برای کشور. برادرم و بقیه شهدا که همیشه کارشان را انجام میدادند ولی اگر امروز بودند باز هم همین کارها را انجام میدادند.
کشور را سر پا نگه می داریم
مهناز خانم میگوید: من این روزها خودم خیلی به این فکر میکنم که حالا بعدازاین من چه کنم چه کاری میتوانم بکنم به این نتیجه رسیدم که همانطور که فرمایش حضرت آقا است که میفرمایند شهدا ستارههای آسمان ما هستند و راهنشان میدهند واقعاً همینطور است. خواندن وصیتنامه و زندگینامه شهدا خیلی میتواند راه ما را روشن کند. کار دیگری که میتوانیم بکنیم این است که به بچههایمان از سنین کوچکتر جریانشناسی یاد بدهیم. در جریان اخیر بچههای ۱۴ یا ۱۵ساله به خیابان آمدند. بچههایی که هیچ شناختی ندارند. چرا ما نتوانستیم این بچهها را جذب کنیم. قطعاً باید هر کسی حلقه دور خودش را روشن کند. از دستاوردهایی که این چندساله داشتیم صحبت کند. خودمان را تحقیر نکنیم. کشورمان را کوچک نکنیم. ما این همه دستاورد داشتیم در سالهای بعد از انقلاب. الان بهترین کار این است که برای این کشور که این همه جانهای گرانبها برایش پرداخت شده تا به اینجا برسیم این است که اینها را حفظ کنیم. قطعاً مشکلاتی وجود دارد. به قول فرمایش حضرت آقا قطعاً کمکاریهایی است ولی پررنگکردن خوبیها همیشه به آدم انگیزه بیشتری برای کار میدهد و آدم را امیدوار میکند. ناامیدی و یاس انسان را فلج میکند. اگر میخواهیم راه را پیدا کنیم باید نگاه کنیم به زندگی شهدایمان تا راه روشن شود. اگر میخواهیم آینده خوبی برای بچههایمان بسازیم باید جاذبه بیشتری برایشان ایجاد کنیم و به آنها شناخت بدهیم. ضمن اینکه بازهم فرمایش حضرت آقا را باید مدنظر قرار دهیم که اتحاد، اتحاد، اتحاد. ما همهمان وجه مشترکی داریم که ایرانی بودن است. انشاءالله همه کنار هم بتوانیم کشورمان را سرپا نگه داریم.
منبع: فارس