حدود ۶۰ درصد زنان شاغل با کم‌تحرکی مواجه‌اند | سهم بیش از ۴۷ درصدی بانوان به عنوان نیروی کار رسمی و غیررسمی در جهان شهیده افسانه عقیلا که بود؟ | روایت ناگفته از نحوه شهادت فرمانده شهیده حوزه مقاومت بسیج خواهران مهرستان در عملیات تروریستی امروز (چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵) شهیده «افسانه عقیلا» در مهرستان سیستان و بلوچستان ترور شد + عکس (۲۲ مهر ۱۴۰۵) غریبه‌ای در خاک مادری (بخش دوم) | روایت کودکان بدون شناسنامه اینفوگرافی | راه‌های کاهش درد در دوران قاعدگی زنان تجلی ارادت بانوان در بارگاه رضوی‌ | مناسک زیارت دسته‌جمعی در رواق نجمه خاتون (س) برگزار می‌شود سلیمی: فضا‌های ویژه بانوان با نیاز‌های دختران نسل جدید تناسب دارد ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید محمدرضا فولادی تاکید دختر شهید سلامی بر ضرورت پیگیری حقوقی جنایت علیه دانش‌آموزان میناب حواشی ارائه فاکتور خرید سیگار توسط فرزانه فصیحی در ترکیه جزییات مراسم تشییع مادر شهیدان «محمد حسن و حمید یعقوبی» در مشهد نگاهی به مسیر دشوار کسب سهمیه المپیک برای «ناهید کیانی» بانوی ملی‌پوش تکواندو شناسایی سالانه بیش از ۲۱ هزار مورد جدید ابتلا به سرطان پستان در کشور طرز تهیه کوکی رژیمی در خانه + فیلم نقش زنان در اقتصاد خلاق، فراتر از نیروی کار است | ضرورت ایجاد زمینه اتصال کسب‌وکارها به بازارهای ملی و بین‌المللی اجرای پویش «پرستار جان‌فدا» توسط دختران عضو باشگاه دختیژن لزوم اجرای طرح غربالگری ویژه شناسایی سرطان‌های شایع زنان در مشهد همزمان با سایر شهرهای کشور بارداری؛ عامل مهمی در پیشگیری از ابتلاء به سرطان است نجوای عاشقانه با امام زمان (عج) | «دعای نصر» و «توسل»در رواق نجمه خاتون (س) حرم مطهر رضوی طنین‌انداز می‌شود
سرخط خبرها
غمی که مادر را نابود کرد | روایت پشیمانی دختر در کلانتری گلشهر مشهد

غمی که مادر را نابود کرد | روایت پشیمانی دختر در کلانتری گلشهر مشهد

  • کد خبر: ۳۹۰۳۸۶
  • ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۴۷
لجبازی‌های من و برادرم به خاطر دعوای کودکان تا آن جا پیش رفت که به قهر‌های کینه توزانه انجامید و در این میان فقط مادرم را از دست دادیم و ...

به گزارش شهرآرانیوز؛ زن ۴۵ ساله که سفره درد دل هایش را دراتاق مشاور کلانتری گلشهر مشهد گشوده بود با بیان این ماجرا ادامه داد: من دومین فرزند ازیک خانواده ۸نفره بودم. پدرم که راننده خودرو‌های سنگین بود بعد از بازنشستگی به مسافرکشی با خودروی سواری پرداخت تا مخارج و هزینه‌های خانواده را تامین کند. در این میان من ویکی از برادرانم گاهی بایکدیگر مشاجره داشتیم، اما این موضوع طبیعی مانند همه خانواده‌ها بود. مشکل اصلی زندگی ما از روزی آغاز شد که هر دوی ما ازدواج کردیم و دیگر به عنوان مهمان به خانه مادرم می‌رفتیم.

در یکی از همین روز‌ها بود که پسر من در بازی‌های کودکانه، پسربرادرم را کتک زد و سرش خونی شد. ما بلافاصله او را به مرکز درمانی رساندیم و پرستاران سر برادرزاده‌ام را بخیه زدند، اما خدا را شکر مشکل خاصی نبود. در این شرایط زن برادرم که بسیار عصبانی شده بود به سوی پسرم حمله کرد و او را به شدت کتک زد. همسر من هم که این وضعیت را دید ازشدت خشم نتوانست خود را کنترل کند و او هم زن برادرم را کتک زد!

خلاصه یک دعوای کودکانه به دخالت و درگیری بزرگ تر‌ها انجامید و نزاع وحشتناکی شروع شد. از آن روز به بعد من و برادرم با یکدیگر قهر کردیم و از خانه مادرم بیرون آمدیم. حالا دیگر کینه و کدورت‌ها درحالی اجازه آشتی خانوادگی را نمی‌داد که دیگران هم آتش بیار معرکه شدند و به شعله‌های این آتش کینه ورزانه دمیدند.

از سوی دیگر مادرم مدام التماس می‌کرد که کدورت‌ها را کنار بگذاریم و با هم آشتی کنیم ولی نصیحت‌های دلسوزانه و تمنا‌های او هم بی فایده بود چراکه لجبازی‌های من و برادرم حدی نداشت و بدگویی‌ها و بدرفتاری‌های ما با برداشت‌های اشتباه و سخن چینی‌ها همچنان ادامه داشت. در این میان فقط مادرم غصه می‌خورد و آرزو می‌کرد که روزی دوباره بر سر یک سفره دور هم جمع شویم. این ماجرا چند سال ادامه یافت تا این که بالاخره مادرم به خاطر همین غصه‌های استرس زا، دچار بیماری سرطان شد.

وساطت افراد مختلف نیز تاثیری در رفتار‌های من و برادرم نداشت و تنها پدرم درکنار مادرم باقی مانده بود و از او مراقبت می‌کرد. مادرم برای چند روز به خانه برادرم رفت و من تنها او را در کوچه و خیابان می‌دیدم تا این که من به اصفهان مهاجرت کردم و مادرم مدتی برای انجام شیمی درمانی به خانه‌ام آمد. وقتی برادرم برای دیدن مادرم به خانه ما می‌آمد، شوهرم قسم می‌داد که با برادرم و همسرش روبه رو نشوم. من هم برای آن که آن‌ها را نبینم به منزل دوستانم می‌رفتم تا این که حال مادرم وخیم شد و پزشکان از بهبودی او قطع امید کردند ولی او مدام یک جمله می‌گفت: «آخرین آرزویم این است که با هم آشتی کنید و باز هم بر سر یک سفره جمع شوید!»

بالاخره با اصرار مادرم و وساطت پدرم، ما با یکدیگر آشتی کردیم و برادرم چندبار به منزل من آمد. در این شرایط بود که مادرم لبخند زنان به بیرجند بازگشت ولی ۲ هفته بعد درحالی از دنیا رفت که آخرین جمله اش این بود: «قهر شما مرا نابود کرد!»

من وقتی این جمله را از زبان مادرم شنیدم، خیلی متاثر شدم و به گذشته افسوس خوردم ولی دیگر مادری درکنارم نبود که سنگ صبورم باشد! نمی‌دانم غرور بیجا، لجبازی، خبرچینی و یا دخالت دیگران در این ماجرا باعث شد تا این گونه عذاب وجدان بگیرم. فقط این را می‌دانم که هیچ چیزی ارزش غصه‌های مادرم را نداشت‌. ای کاش ...

منبع: خراسان

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.