بانوان، مشعل‌داران اندیشه رهبر شهید و معماران تمدن نوین اسلامی واکنش مژده لواسانی به انتشار قطعه «حسبی‌الله» از محسن چاوشی چه بود؟ کتاب به جای گوشی | روایتی از یک دورهمی متفاوت مادرانه، کودکانه هیچ تهاجمی نمی‌تواند اراده پولادین ورزشکاران این ملت را خاموش کند جایگاه زن در نگاه رهبر شهید چگونه بود؟ به یاد همسر شهید آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای | حدادعادل، خاطره ازدواج دخترش را روایت می‌کند این نامه را با من دفن کنید همسر شهید محمد نقوی با چادر سفید و گل به بدرقه همسرش آمد خانه‌ات را رمضانی کن زنی در میان آتش، نوعی روایت از الگوی سوم زن انقلاب اسلامی اجرای نقش دوگانه توسط زنان کشور در جنگ| حضور بانوان در صحنه‌های مختلف، پیامی روشن برای دشمنان دارد نحوه مواجهه زنان با بحران متفاوت از مردان است| ضرورت حمایت از زنان سرپرست خانوار در شرایط جنگی بررسی نقش مخرب استرس بر سلامت مادر و جنین| مادران باردار نباید وعده‌های غذایی خود را حذف کنند محدثه زلفی از پناهندگی در استرالیا انصراف داد
سرخط خبرها
به یاد همسر شهید آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای | حدادعادل، خاطره ازدواج دخترش را روایت می‌کند

به یاد همسر شهید آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای | حدادعادل، خاطره ازدواج دخترش را روایت می‌کند

  • کد خبر: ۳۹۸۸۵۶
  • ۲۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۵
داستان درس‌آموز ازدواج رهبر سوم انقلاب اسلامی، حضرت امام سیدمجتبی خامنه‌ای از زبان دکتر حداد عادل روایت شده است.

به گزارش شهرآرانیوز، داستان درس‌آموز ازدواج رهبر سوم انقلاب، آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، از زبان دکتر حداد عادل این‌گونه روایت شده است:

«سال ۷۷، خانمی به خانه‌ی ما زنگ زده بود و گفته بود که می‌خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود: دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می‌خواهد ادامه‌ی تحصیل دهد.

ایشان دوباره پرسیده بودند که اگر امکان دارد ما بیاییم دختر خانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند که اصلاً شما خودتان را معرفی کنید؛ و ایشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده‌ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می‌کنم». آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.

بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آن‌ها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم این که اگر آن‌ها نپسندیدند، لطمه‌ای به دختر ما نخورد.

طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند.

چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده‌اند، جوابش خوب نبوده است.»

یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده‌ی آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند که چطور تصمیمتان عوض شده؟

آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه‌ی اول، چون خوب نیامده بود، منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان، دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم.»

آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقامجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند.

بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر! داریم خویش و قوم می‌شویم.» گفتم: «چطور؟» گفتند: «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت‌و‌گو هم به نتیجه‌ی کامل رسیده‌اند، نظر شما چیست؟» گفتم: «آقا! اختیار ما دست شماست.»

آقا فرمودند: «نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی‌ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم یک وانت بار می‌شود. این جا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولین در آنجا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کند.

شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیز‌هایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می‌کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می‌خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه‌ی این‌ها را به او بگو، بداند.»

من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس‌جمهوری‌شان، در جنوب تهران خانه‌ای داشتند که آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن درمی‌آورد؛ ایشان حقوق رهبری نمی‌گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند!

هنگام صحبت درمورد مراسم عقد و مهریه و… آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه‌ی عقد می‌خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از ۱۴ سکه، عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده‌ام. اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از ۱۴ سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه‌ی عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده‌ام، برای عروسم هم نمی‌خوانم.»

من گفتم آقا! این طور که نمی‌شود. من با مادرش صحبت می‌کنم، فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می‌توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی‌توانم شرکت کنم.» گفتم: «آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند: «می‌خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می‌شوند، نصف می‌کنیم؛ نصف از خانواده‌ی ما و نصف از خانواده‌ی شما را دعوت می‌کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از ۲۰۰-۱۵۰ نفر جا نمی‌شوند. ما حتی اقوام درجه‌ی اولمان را هم نمی‌توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.

آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و رؤسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.

نقل از حجت‌الاسلام پاینده از اعضای دفتر رهبر معظم انقلاب

منبع: ماهنامه اشراق

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.