روایت بانوی کارگردان سینما از لبخند رهبر شهید| نگاه پدرانه ایشان، مایه آرامش اهالی سینما بود سرمربی تیم تکواندو دختران ایران: رقابت‌های سختی پیش رو داریم آیا یائسگی زودهنگام با ابتلای به دیابت ارتباط دارد؟ نماینده ایران در لیگ قهرمانان زنان آسیا مشخص شد| آغاز اردوی آمادگی از ۲۱ فروردین ۱۴۰۵ حملات هوایی یک شاعر را به شهادت رساند روایتی از شیرینی‌های مشهد قدیم و طرز پخت کوکو شیرین همراه با مامان منظر نقش زنان در تحقق آرمان‌های گام دوم انقلاب چرا مجرد ماندیم؟! | واکاوی دلایل تجرد قطعی در دهه شصتی‌ها سن یک عدد نیست! | دورهمی با دختران دهه‌شصتی که هنوز مجردند زنگ خطر ترک تحصیل در خانواده‌های زن‌سرپرست حماسه پشتیبانی جامعه بانوان گیلانی درجنگ رمضان| روحیه دفاع و ایثار بعد از ۳ دهه زنده است موفقیت در سکوت | ناگفته‌های تنها روانشناس ناشنوای استان من مجری بودم و ایشان مهمان برنامه | روایتی از همراهی و همدلی خانم و آقای شاعر ویدئو| حضور اثرگذار بانوان هنرمند در غرفه‌های پشتیبانی اجتماعات شبانه مردمی
سرخط خبرها
من مجری بودم و ایشان مهمان برنامه | روایتی از همراهی و همدلی خانم و آقای شاعر

من مجری بودم و ایشان مهمان برنامه | روایتی از همراهی و همدلی خانم و آقای شاعر

  • کد خبر: ۴۰۴۶۸۵
  • ۱۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
روایتی از همراهی‌های محمدکاظم کاظمی با همسرش زینب بیات.

تینا فیوضی | شهربانو، بوی همراهی از سر و روی خانه می‌بارد. یک گوشه دنج و آرام برای زندگی ساخته‌اند، زندگی‌ای که طعم شعر و ادب دارد.

زینب بیات و به‌خصوص محمدکاظم کاظمی از چهره‌های آشنایی هستند که از برنامه‌های رادیو دری با هم آشنا می‌شوند، برنامه‌هایی که خانم مجری و آقا مهمان آن بوده‌است. حدود سال ۷۰ بوده که این آشنایی شکل می‌گیرد و آقای کاظمی که از آن پسر‌های مأخوذ به حیاست برای برادر بزرگ‌ترش نامه‌ای می‌نویسد و آن را لای کتابی می‌گذارد. بعد تلفنی به او اطلاع می‌دهد که برایش نامه‌ای نوشته است تا بخواند و از ماجرای دلدادگی‌اش با خبر شود.

زینب بیات نویسنده، تهیه‌کننده و گوینده رادیو دری است. او از نسل دوم مهاجران افغانستانی و از شاعران خوش‌قریحه فارسی‌زبان است. او متولد سال ۱۳۵۴ در کابل است. او از دوران کودکی و بعد از تجاوز شوروی به افغانستان به همراه خانواده راهی ایران می‌شود. از کلاس چهارم به بعد را در مشهد درس می‌خواند. تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاه فردوسی و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی پشت سر می‌گذارد. بعد از آن، در رادیو دری با عنوان گوینده، نویسنده و تهیه‌کننده آغاز به کار می‌کند. از سال‌های نوجوانی به فعالیت در رادیو علاقه‌مند می‌شود و از سال‌های پایانی دبیرستان، همکاری خود را با رادیو شروع می‌کند. اکنون ۲۶ سال است که در این زمینه فعالیت می‌کند.

او در وبگاه علوم و فناوری ایران در بخش قصه‌های فارسی کابلی قصه‌گوست. مدرس فن بیان و دکلماتور شعر در پاکدست شعر فارسی است. مجری-کارشناس برنامه «میراث مشترک» شبکه جام‌جم بوده است و یک مجموعه شعر در دست انتشار دارد.

***

محمدکاظم کاظمی در سال ٤٦ در شهر هرات افغانستان به دنیا آمد. در سال ٥٤ به کابل کوچ کرد و در سال ٦٣ به ایران آمد. در ایران بود که پس از اتمام دوره دبیرستان، کارشناسی خود را در رشته مهندسی عمران از دانشگاه فردوسی مشهد گرفت و بعد، فعالیت‌های ادبی‌اش را شروع کرد. او سال‌هاست در ایران شاعری می‌کند، شعر‌هایی که افغانستان جان‌مایه بیشتر آنهاست، مثل مثنوی «بازگشت» که در دهه ٧٠ نام او را بر سر زبان‌ها انداخت، آنجا که از زبان هم‌وطنانش به ایرانی‌ها گفته بود: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌/ پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت.

«پیاده آمده بودم»، «روزنه»، «هم‌زبانی و بی‌زبانی»، «قصه سنگ و خشت»، «کفران»، «گزیده رباعیات بیدل»، «این قند پارسی»، «فارسی دری در افغانستان امروز»، «مرقع صدرنگ: صد رباعی از بیدل»، «ده شاعر انقلاب»، «شعر مقاومت افغانستان» و ویراستاری کتاب‌هایی، چون «افغانستان در پنج قرن اخیر» میرمحمدصدیق فرهنگ، «نقد بیدل» صلاح‌الدین سلجوقی، «آثار هرات» خلیل‌ا... خلیلی، «اخلاق نیکوماخوس» صلاح‌الدین سلجوقی و «شناسنامه افغانستان» بصیراحمد دولت‌آبادی از جمله آثار محمدکاظم کاظمی به شمار می‌رود.

آشنایی در فضای شعر و فرهنگ

آقا: آن زمانی که با رادیو دری برنامه داشتم و به عنوان مهمان شرکت می‌کردم، هم‌زمان بود با سال‌هایی که آدم کم‌کم تصمیم می‌گیرد مسیر ازدواج را انتخاب کند. از طرف خانواده هم این مسئله مطرح می‌شد. سال ۷۰ سال پایان دانشگاه من بود. گزینه‌هایی از طرف اقوام و خانواده مطرح می‌شد ولی من به دنبال گزینه‌ای بودم که از نظر فرهنگی با فعالیت‌ها و حال و هوای من جور باشد، یک فردی که علاقه‌مند به این امور باشد و مباحث فرهنگی حلقه اشتراک ما باشد. وقتی او را در رادیو دری دیدم که مجری برنامه بود و در محافل فعالیت می‌کرد، این احساس در من ایجاد شد که به عنوان یک انتخاب خوب می‌توانم روی او فکر کنم. این بود که مسئله را با برادرم مطرح کردم. به خودش چیزی نگفتم. با برادرم به‌صورت نوشته مطرح کردم. برایم سخت بود که بگویم و رودربایستی داشتم. موضوع را نوشتم و لای یکی از کتاب‌های او گذاشتم. بعد زنگ زدم و گفتم شما فلان کتاب را نگاه کن، در فلان صفحه یادداشتی است. تازه همین را هم با زحمت گفتم. برادرم هم موضوع را بایکی از آشنایان که آشنای خانواده زینب‌جان بودند مطرح کرده‌بود.

خانم: شیوه آشنایی ما در همین فضای شعر و فرهنگ اتفاق افتاد. من در جمع فعالیت‌های فرهنگی مهاجران حضور داشتم یا مجری برنامه‌ها بودم. آن زمان به‌خصوص شعر بازگشت آقای کاظمی خیلی مطرح شده بود. در یک فضای مشترک، من مجری برنامه بودم و ایشان مهمان برنامه و با هم صحبت می‌کردیم. آشنایی ما کم‌کم اتفاق افتاد و سمت علاقه رفت و به ازدواج ختم شد.

مثل یک رودخانه

آنها سال ۷۴ با هم ازدواج می‌کنند و زندگی را در اتاقی از خانه پدری آقای کاظمی شروع می‌کنند.

آقا: سال ۷۰ موضوع را مطرح کردیم و تا به نامزدی رسید سال ۷۱ شد و چند سالی نامزدی ما به‌خاطر مشغولیت درسی زینب‌جان طول کشید. سال ۷۴ که درس او تمام شد ازدواج کردیم. الان بعدا از ۳۲ سال که از جریان می‌گذرد، می‌بینم که هم‌چنان او یک گزینه مناسب است. آدم به مرور زمان نکاتی را درک می‌کند که شاید اول متوجه نباشد. علاوه بر اینکه زمینه فعالیت یکی است، گاهی خلق و خو و نوع نگاه آدم هم بر زندگی اثر دارد. وابستگی‌ها، مسائل مذهبی و ... چالش‌هایی در زندگی ایجاد می‌کند ولی ما چالش کم داشتیم. زینب‌جان اصلا اهل مسائل به تعبیری خاله‌زنکی، تجمل‌گرایی و تجسس نیست. من هم این‌گونه نیستم. شده که سال‌ها دوستی داشته‌ام و از تجرد و تأهل او خبر نداشته‌ام. همین تجمل‌گرایی خیلی وقت‌ها باعث اختلاف بین زن و مرد می‌شود. ما یک زندگی داشتیم که از این جهت با هم توافق داشتیم. ما اول زندگی در یک اتاق زندگی می‌کردیم با پدر و مادرم و وسایل زندگی ما یک رخت‌خواب، یک کمد که آن را خودم ساخته بودم و یک تلویزیون چهارده‌اینچ بود که آن را از یک برنامه‌ای به من جایزه داده بودند و همین. اصلا هم برای ما مهم نبود و همراهی و سازگاری داشتیم.

خانم: برای اینکه بخواهم چالشی در زندگی مشترک خودمان پیدا کنم باید خیلی فکر کنم، چون چالشی با هم نداشتیم. ما یک بستر فکری مشترک داشتیم و فکر ما خیلی به هم نزدیک بوده‌است، یک همراهی و هم‌فکری نانوشته‌ای که آدم از اول پیش‌بینی آن را ندارد، یک شانسی که در مسیر همراه آدم می‌شود ولی بخشی از آن در معیار‌هایی بوده که اول در انتخاب مدنظر گرفته‌ایم. دختر کوچکم، نرگس‌جان، می‌گوید من یادم نمی‌آید که شما با هم دعوا کرده باشید. بعضی از دوستانش در مدرسه نقل کرده‌اند که پدر و مادرشان دعوا می‌کنند. الحمدلله زندگی ما مثل یک رودخانه هموار و آرام پیش رفته و با هم توافق داشته‌ایم. اگر کار بیرون من بوده آقای کاظمی مشکلی نداشته و تصور یک زن سنتی که خانه‌داری کند، غذا همیشه حاضر باشد و دور و برخانه همیشه پاک و پاکیزه باشد را نداشته و از من نمی‌خواسته است. خودم برای او مهم بودم و علایقی که داشتم. حتی یک دوره‌ای کار و فعالیت من متوقف شده بود و خود آقای کاظمی مشوق من بودند و می‌گفتند که دوباره شروع کنم. اگر در آن زمان تشویق ایشان نبود، من کارم را برای همیشه رها می‌کردم.

چطور از خانم حمایت می‌کنید تا با خیال راحت به کارش برسد؟

آقا: بیشتر همت خودش بوده و من حمایت ویژه‌ای نکردم. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که تشویق و تحسین او بوده و دیگر اینکه بعضی از اموری که طبیعتا باعث می‌شود شخص وقتی بیرون می‌رود در خانه با آنها درگیر باشد را انجام دهم تا خاطرجمعی در بیرون داشته باشد. اوایل زندگی مسائل پخت و پز با مادرم بود و روز‌های تعطیل کار‌ها با خودش بود. وقتی هم که بچه‌ها آمدند، سعی کردم کمک زینب‌جان در کار‌های مختلف باشم. البته از آنجایی که خدا کار‌ها را جور می‌کند، کار‌های من بیشتر در خانه بوده و معمولا برنامه‌ها و جلسات سمت عصر بوده. صبح‌ها که زینب‌جان سرکار می‌رود من معمولا خانه هستم و هیچ‌وقت کار ثابت اداری نداشته‌ام. البته او در کار‌های بیرون توانایی خوبی دارد. تمام مسائل مدرسه و درس بچه‌ها با اوست و من اصلا خبر ندارم که کدام مدرسه می‌روند. کار‌هایی که از در خانه به بیرون است، حتی خرید خانه، با اوست. من فقط می‌گویم و لیست خرید می‌دهم. مگر اینکه کار خاصی باشد مثل این‌که بخواهم ابزاری بخرم که لازم باشد خودم باشم.

خانم: آقای کاظمی خیلی همراه است. وقتی بچه‌ها کوچک بودند، به‌خصوص دخترم سارا شب‌ها نمی‌خوابید و من مجبور بودم بخوابم که صبح سرکار بروم. پدرش همراه بچه بود تا من استراحت کنم. یا صبح‌ها که می‌خواستم بروم رادیو، به‌خاطر اینکه بچه گریه نکند، حواس بچه را به پرنده‌ها پرت می‌کرد تا من سوار سرویس شوم و بروم.

سخت‌ترین غذایی که درست می‌کنید چیست؟

آقا: دلمه با فلفل دلمه معمولا سخت است و غذا‌هایی مثل پلوقیمه و پلوخورش دیگر معمولی شده است برایم.

خانم: بیشتر غذا‌ها را آقای کاظمی درست می‌کند و خیلی هم دقیق است. روز‌های اولی که می‌خواست برنج درست کند می‌گفت: چقدر آب بریزم؟ می‌گفتم یک بند انگشت آب روی برنج باشد! می‌گفت من این‌طوری نمی‌فهمم باید وزن داشته‌باشد! آشپزی که می‌کند، برای همه چیز وزن مشخص دارد. مثلا برای هر نفر ۱۰۰ گرم برنج، ۱۰ گرم روغن، ۲ گرم نمک و .... دقیقا همه را براساس گرم نوشته و یادداشت کرده است و فایلی برای غذا‌ها دارد.

آقا: تا به کمیت تبدیل نکنم نمی‌توانم انجام دهم. حتی در کار ویراستاری هم این‌طور است. می‌دانم که در هر ساعت چند هزار کلمه باید بخوانم و تنظیم می‌کنم. البته در شعر فرق می‌کند، چون آن دیگر دست من نیست.

چه چیز باعث این درک و همراهی شده است؟

آقا: بخشی از آن از خانواده و تربیت و تأثیری است که ما از آن می‌گیریم. بخشی هم به سازگاری خود آدم‌ها برمی‌گردد. بعضی‌ها ذاتا آدم‌های بد قلقی هستند.

خانم: خانواده‌ها و رفتار‌ها خیلی مهم است. خانواده و مادر آقای کاظمی خیلی همراه بودند و عزت و احترام‌ها همیشه برقرار بود. وقتی من دانشجو بودم آنها با من همراهی کردند و سال‌هایی که مادر آقای کاظمی بیمار بودند، من مثل مادر خودم پرستارش بودم و خاطرات خوبی از آن سال‌ها دارم.

***

خانم بیات و آقای کاظمی سه دختر دارند: سارا بیست‌وسه‌ساله، مریم نوزده‌ساله و نرگس پانزده‌ساله است. آنها هم اهل شعر، ادبیات و نقاشی هستند.

***

چوب و شیشه‌

این شعر را هم محمدکاظم کاظمی برای همسرش زینب بیات در سالگرد ازدواجشان سروده است:

تو را از شیشه می‌سازد مرا از چوب می‌سازد

خدا کارش درست است این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون از قلب کوهستان‌

مرا از بید خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد تا تو را رنگی دگر بخشد

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پر کرده‌اش دهقان‌

مرا بر روی خرمن بسته خرمن‌کوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد

مرا گرد سرت می‌چرخم و جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی می‌روی تا مصر رؤیا‌ها

مرا گرگی کنار خانه یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد در دشت‌های آهن و آتش‌

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی‌درپی‌

یکی را شیشه می‌سازد یکی را چوب می‌سازد

۲۹ مرداد ۱۳۸۴

بیدلی

این شعر را زینب بیات برای همسرش محمدکاظم کاظمی سروده است:

خوب من خود را چه زیبا در دلم جا می‌کنی

ماه‌واری در دل این برکه بلوا می‌کنی

در جهانم می‌رسی با چلچراغی از غزل

چشم من را باز لبریز تماشا می‌کنی

تا که لب وا می‌کنی با طعم قند پارسی

کوچه‌ها را مست آواز نکسیا می‌کنی

کابل و شیراز و نیشابور و شهر بلخ را

در خراسانی به نام دل تو برپا می‌کنی

بوی جوی مولیان پیچیده در آفاق شرق‌ای امیر شهر دل عزم بخارا می‌کنی

چشم‌هایت مطلع آواز‌های رودکی است

رود آمو را پر از شور هریوا می‌کنی‌

می‌رسی مانند رودی پرتپش در این کویر

خانه آیینه‌ها را باغ بالا می‌کنی

جاده‌پیمای تکی با رخش بی‌همتای خویش

تازگی با من بگو قصد کجا‌ها می‌کنی

شرح کن گلواژه‌های زندگی را بار بار

بیدلی کن بیدلی‌ها را تو معنا می‌کنی

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.