فرمول طلایی سوالات شب خواستگاری که شما را به ازدواج موفق می‌رساند خانه داری | چگونه سینی فر را بدون دردسر تمیز کنیم؟ یخ چای با طعم نعنا و سیب؛ یک نوشیدنی خنک و مناسب برای فصل گرما + طرز تهیه برگزاری دومین دیدار حساس خاتون بم در سومین دوره لیگ قهرمانان زنان آسیا امروز (پنج شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵) معرفی گام‌های شجاعانه برای آغاز یک زندگی عاشقانه و کم‌خرج ویدئو | مادرانه | روایتی از دلتنگی مادران شهدا | شهید سید احمد مقدم انجام یک دیدار دوستانه و تدارکاتی میان تیم ملی والیبال زنان ایران و استرالیا عضویت حدود ۵۰۰ نفر از سمن‌های مردم نهاد در شبکه ارتباطی سازمان‌های غیردولتی زنان کدام بازیکنان به اردوی انتخابی تیم ملی فوتسال زنان دعوت شدند؟ وجود حدود ۶.۵ میلیون زن سرپرست خانوار در کشور | بانوان از بهزیستی چه خدماتی دریافت می‌کنند؟ شناسایی شیوع چشمگیر کمبود ویتامین D در میان مادران باردار نیشابور سهم زنان جهان از مشاغل پردرآمد چقدر است؟ چگونه با دختران با کرامت رفتار کنیم؟ طرز تهیه عدسی؛ یک شام مقوی، ساده و کم‌هزینه آغاز فصل جدید لیگ برتر فوتسال زنان از ۱۷ مهر ۱۴۰۵ نگاهی به چالش زایمان طبیعی و سزارین در کشور | کاهش ۱۰ برابری مرگ‌ومیر مادران یک دستاورد غیرقابل انکار است مرحله نهایی رقابت‌های انتخابی تیم ملی اسکواش بانوان برگزار شد | حضور باران محمدپور در ترکیب تیم ملی ارومیه؛ میزبان اولین رقابت روئینگ قهرمانی دختران جوان کشور تکرار افتخارآفرینی دختران بسکتبالیست خراسانی در لیگ ملت‌های آسیا | تیم ملی مدال برنز گرفت
سرخط خبرها
«مادرم را کشتند» | روایت دختری که گنبد طلا را غرق خون دید

«مادرم را کشتند» | روایت دختری که گنبد طلا را غرق خون دید

  • کد خبر: ۴۱۴۰۲۷
  • ۱۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۸:۱۲
از بالای پشت‌بام، معصومه کوچولو منتظر پری بود تا با هم از روی بام‌ها به حرم برسند. مادرش گفته بود نرود، اما غوغای شهر او را بی‌قرار کرده بود.

به گزارش شهربانو، از این بالا همه‌چیز شکل دیگری است؛ آدم‌ها کوچک‌ترند و آسمان بزرگ‌تر. مادر و مادربزرگ را می‌بینم که مثل دو فرشته بین پرده‌ها و ملحفه‌های شسته‌شده پرواز می‌کنند. مادر، نان‌ها را بین دستمال‌های کوچک می‌بندد و مادربزرگ خرما را به تعداد مشخص بین دستمال‌ها جا می‌دهد. اما توی کوچه‌ها، هرجا را که نگاه می‌کنم، پر شده است از زن و بچه و مرد‌هایی که باهم متحد شده‌اند. از روزی که خبر حصر حاج‌آقا آمده، وضع شهر همین است. دایی‌رمضان می‌گوید همه‌چیز زیر سر رضاقلدر است. می‌خواهد پا جای پای آتاتورک بگذارد و ما را شکل فرنگی‌ها بکند. اینها را با چنان خشمی می‌گوید که چشم‌هایش سرخ سرخ می‌شوند.

صدای مادرم پرتاب می‌شود روی پشت‌بام. دنبال من می‌گردد. من هم دنبال پری هستم. توی حیاط خانه پری، رفت‌وآمد‌های زیادی می‌بینم. آدم‌هایی که نمی‌شناسم، می‌آیند و می‌روند. از دو روز پیش تعدادشان بیشتر شده است. منتظرم پری بیابد و برایم همه‌چیز را تعریف کند. چند روز پیش که فال‌گوش ایستاده بود، دستگیرمان شده بود که بابای پری که خادم حرم آقا بود، بنا داشت برود حرم برای اعتراض. پری می‌گفت مرد‌ها توی حرم کلاه پهلوی را از سر برداشته و پاره کرده‌اند. می‌گفت آقاجانش گفته بس است هرچه کلاه سرمان گذاشتند، این‌بار نمی‌گذاریم. مگر ما عروسک خیمه‌شب‌بازی رضاقلدر هستیم که می‌گوید یک روز این را بپوش، فردا آن را نپوش. حالا دو روز می‌شود که رفته حرم و هنوز برنگشته است. سرباز‌ها شهر را قرق کرده‌اند. پری می‌گوید ما زن‌ها هم وظیفه داریم در تحصن شرکت کنیم. من به او می‌گویم بعید است مامانم راضی شود. پری گفته است می‌آید و یواشکی از روی پشت‌بام‌ها تا حرم می‌رویم. حالا پری دیر کرده است و من دل توی دلم نیست، اما جرئت ندارم درِ حیاط دنبالش بروم. مامان گفته باید توی خانه بمانم. منتظر می‌مانم؛ همین‌جا روی پشت‌بام تا پری پیدایش بشود.

درِ حیاط خانه‌مان باز می‌شود و دایی رمضان می‌آید؛ نفس‌نفس‌زنان و خیس و عرق‌کرده. مامان و مادربزرگ وحشت‌زده به او خیره می‌شوند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند.

-کوچه‌های اطراف حرم رو بستن. سربازا همه‌جا رو گرفتن. روی دکان و حجره‌ها مسلسل و سرباز گذاشتن. نامردا معلوم نیست چه فکر شومی توی سر دارن. روحانیون رو می‌خوان از حرم بیرون کنن. خدا خودش به‌خیر بگذرونه.

مادربزرگ پرید وسط حرف دایی.

-گفتند شیخ بهلول رو گرفتن،‌ها رمضون؟

از روی پشت‌بام خوب دیده نمی‌شود. صورت دایی سرخ است، اما صورت مامان مثل گچ سفید شده است.

آره، از خدا بی‌خبر‌ها حیا رو خورده و آبرو را قی کرده‌ن. چند زن را هم گرفته‌ن.

مامان می‌زند به صورتش. دایی ادامه می‌دهد:

فقط حرف بی‌حرمتی به عمامه و لباس نیس که. اینا نمی‌خوان نشانی از اولاد پیغمبر باقی بمونه. خدا می‌دونه چه خیالی دارن این سربازای چکمه‌پوش رضاقلدر!

دایی‌رمضان، سرش را چرخاند داخل حیاط.

-نونا رو ببرم؟ هنوز خیلیا توی صحنِ گنبدطلا گشنه‌ن. معصومه کجاست؟

من اینجا روی پشت‌بام هستم. بنا دارم با پری برویم حرم. چندتا از زن‌های همسایه رفته‌اند. پری می‌گفت همگی توی مسجد پیرزن چادر زده‌اند. غوغایی است. مامان باز صدایم می‌کند. روی پشت‌بام با سنگ و چوب خط‌ونشان برای پری می‌گذارم و پایین می‌روم.

دایی‌رمضان بقچه‌به‌بغل بیرون می‌رود. دامن مامان را می‌گیرم که ما هم برویم. مامان می‌گوید: کجا دخترجان، نمی‌بینی وضع شهر رو؟!‌

می‌گویم: پری گفته زنای همسایه همه رفته‌ن.

خانم‌جان با گوشه چارقد اشکش را پاک می‌کند و می‌گوید: اینا به صغیر و کبیر رحم نمی‌کنن مادر، کجا بروی؟ بعد هم همه برن، کی غذا برسونه به اونا که تحصن کرده‌ن؟

دلم راضی نمی‌شود، اما نمی‌توانم کاری کنم. باید منتظر بمانم پری پیدایش شود و برایم از تحصن زن‌ها بگوید. لحظه‌ای چشم روی هم می‌گذارم و خواب مرا با خودش می‌برد بالای گنبد طلا. گنبد غرق خون است. با فریاد از خواب می‌پرم. صدای شلیک گلوله می‌آید. نزدیک اذان صبح است. چرا کسی خانه نیست. مامان و مادربزرگ چه شده‌اند؟ پری چادر بر سر، بدون روبنده دوید میان خانه‌مان.

- معصومه، معصومه بدو همه رو کشتن، بدو مادرم رو کشتن.

با خودم می‌گویم پری دیوانه شده است از ترس. مگر می‌شود؟ مردم در گوهرشاد به آقا پناه برده‌اند. مگر می‌شود حرمت آقا را بشکنند و مردم را به گلوله ببندند؟! صدای فریاد‌ها و جیغ از خیابان بلند شده است. صدای شلیک متوقف نمی‌شود. از اهالی خانه هیچ‌کس را پیدا نمی‌کنم. پری چادرش را کشید روی سرش و به پشت‌بام نگاه کرد. هر دو به‌سمت پشت‌بام دویدیم. پری می‌دانست چطور از روی بام‌ها خودمان را به حرم برسانیم. دایی‌رمضان را دیدم که در کوچه می‌دود، مثل بقیه مردم. رفت و رفت و گم شد بین بقیه. من و پری بودیم که روی پشت‌بام‌ها می‌دویدیم. از بام خانه ما تا حرم راه زیادی نبود. عاقبت نزدیک حرم رسیدیم. غوغایی بود. در آن واویلا ننه‌خدیجه را دیدیم که به صورتش می‌زد. دختر و دامادش چند روزی بود که به تحصن پیوسته بودند. نفسم بالا نمی‌آید. پری هم نشست.

ننه‌خدیجه مویه می‌کرد: درا رو بستن و مردم رو کشتن.

پر جنگ زد به صورتش: وای مادرم!

گنبد جلو چشمم می‌چرخد. صدای شیون قطع نمی‌شود. مگر می‌شود. یا امام‌رضا (ع) مگر این شهر صاحب ندارد. چشم‌هایم می‌سوزد و دیگر هیچ‌چیز نمی‌بینم، به‌جز گنبد طلا. باقی دود بود و مردمی که پناه می‌خواستند. این شهر صاحب دارد، آقا دارد، بزرگ دارد. این سرباز‌ها چه می‌کنند. نمی‌شود. نه! نمی‌شود.

دست پری از دست من جدا می‌شود و صدای شلیک گلوله‌ها همه صدا‌ها را با خود می‌برد.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.