فاطمه خلخالیاستاد|شهربانو، از همان لحظهای که فاطمهخانم در ِآپارتمانش را در محله عباسآباد، به روی ما باز کرد، تلاش کرد بگوید رضا «مادر» داشت و ما یک خانواده بودیم؛ «من مادر رضا هستم. خانمش برای کاری مجبور شد برود بیرون. تا چندساعت دیگر برمیگردد.» تصویر قامت شهید رضا رَکجان، روی بنر عمودی بزرگی در گوشه پذیرایی، بیش از تمام اسباب و وسایل، خودش را بهرخ میکشید؛ با آن لباس سفید ارتشی که در آن شهید شد. پایین قاب عکس دیگری که روی میز عسلی گذاشته شده بود، تاریخ ۱۳اسفند۱۴۰۴ دیده میشد؛ روزی که ناو نظامی دنا متعلق به نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، هدف اژدر یک زیردریایی آمریکایی قرار گرفت؛ این تاریخ حالا در برگ پایانی شناسنامه رضا هم ثبت شده است. فاطمهخانم آنقدر آرام و با لبخندی ملایم، ما را دعوت به نشستن کرد که کمی جا خوردیم؛ این همه آراموقرار، برای یک مادر داغدیده! وقتی که گفت «دنیا، دنیای نامردی بود بین من و رضا»، و نفس عمیقی کشید، حدس زدیم قصه پردرد و پرمایهای در سینهاش جاخوش کرده، ولی هنوز مانده بود تا بفهمیم دل چهل وهشتساله «فاطمهنسا محمدپوردربند»، دریاست، همیناندازه وسیع و پرتلاطم.
دل فاطمهخانم آنقدر از قصه بودونبود رضا پُر است که لازم نیست ما پرسوجوی خاصی کنیم؛ آماده است برای گفتن؛ بهخصوص که از برخی مطالبی که در سایتها درباره زندگی گذشته رضا منتشر شده، دلگیر است و تصمیم گرفته تصویری واقعی از رضا را بازتاب دهد؛ «سال۷۸ بهدنیا آمد. یکسالونیمه بود که من و پدرش جدا شدیم و من دیگر رضا را ندیدم. نشد که ببینم. سالها گذشت و من روزها را پشت سر هم میشمردم و انتظار و انتظار...»
سال ۹۷ رضا رکجان در نوزدهسالگی، با جستوجوهای فراوان، مادرش را پیدا کرد. فاطمهخانم سالها بود ازدواج کرده و آنموقع چهارمین فرزندش را باردار بود. آن روز، رضا به دریا رسید و مادر به ساحل گمشدهاش.

فاطمهخانم اصالتا زنی ترکمن است از کلات و مثل تمام زنان عشایر، مقاوم. با لحن محکمی تعریف میکند رضا هرکاری میخواست انجام بدهد، او را در جریان میگذاشت. وقتی تصمیمش را برای ورود به ارتش گرفت، موضوع را به مادر گفت و او هم «نه» نیاورد.
خیلی عشق نظام بود. جانش برای رهبری و وطن میرفت. میگفت میخواهم باعث افتخار خانواده و کشورم شوم. تکاوری را در بندر انزلی گذراند و بعد تقسیم شدند و رضا رفت بندرعباس.
رضا خوشحال بود و مادر، از او خوشحالتر. الان هم که آن خاطرهها را مرور میکند، نگاهش جان میگیرد. دوست دارد از رضا بگوید که تاچهاندازه فعال و اهل برنامهریزی بود و بعد میگوید: بعداز شهادتش دخترم، سعیده، تعریف کرد که رضا به او گفته «آرزو کن من زودتر از مامان بمیرم.»
فاطمهخانم حالا مدام این جمله از ذهنش عبور میکند، اما نمیگذارد کسی اشکش را ببیند.
چرا این بچه باید این آرزو را بکند؟ این من را خیلی اذیت کرده. با خودم میگویم کاش من میمردم. آرزوی قلبیام این بود.
فاطمهخانم! برخی سؤالها پرسیدنش برای ما هم سخت است. از آخرین دیدارتان میتوانید برایمان تعریف کنید؟
اوایل دیماه بود. با مهدیه آمده بود تا قبل از رفتن به سفر هند، از ما خداحافظی کند. خیلی هیجان داشت. گفت «مامان جان! دیگر میخواهم بروم هند.» اولین مأموریتش بود.
گوشی تلفنش را باز میکند و از بین عکسها و فیلمهای رضا، یکی را برایمان باز میکند. رضا در پادگان، مشغول تمرین ساکسیفون است.
به پنجره نگاه میکند. با اینکه حاشیههای پرده از دو طرف مشکی است، زورش به روشنایی روز نرسیده و نور از پهنای سفیدرنگ پرده به داخل خانه میپاشد.
من اصلا دوست ندارم دنبال مسافر و مهمان بروم، اما آن روز انگار یک نفر به من میگفت پاشو برو از این پنجره دوباره نگاهشان کن.
حالا این پنجره خیلی اذیتش میکند؛ آن صحنه مدام میآید جلو چشمش.
رفتم لبه پنجره، دیدم هنوز ایستادهاند. گفتم «چرا نمیروید؟ سوار ماشین شوید دیگر، دیرتان میشود!» همانطور که بالا را نگاه میکرد، گفت «مامان! سیر ندیدمت.
اشک تا گوشه چشم مادر آمده، اما باز هم راه به بیرون باز نمیکند؛ مثل دریایی که میخواهد مرواریدهایش را در خودش نگه دارد.
فاطمهخانم اصرار دارد به این جمله که «همهجا میبینمش». رضا برای او همهجا هست. از یک حالتی حرف میزند که ما کیفیتش را نمیفهمیم. میگوید: شاید شما بگویید رؤیا، خواب، خیال... نمیدانم. ولی من میبینمش، حتی وقتی سرم پایین است. توی این خانه راه میرود، با من حرف میزند.
بارها نوک زبانم میآید که بپرسم فاطمهخانم چطور میتوانید این همه صبور و آرام باشید، بیاشک، بیگریه.
چون لحظهبهلحظه نگاهم میکند. مدام جلو چشمانم است.
خواب، چی؟ نکند اینها در عالم خواب هستند فاطمهخانم؟
من هنوز خوابش را ندیدهام، نزدیک شصتروز است، اما همیشه میبینمش. این حس ِ بودن و نبودنش، هم اذیتم میکند و هم قشنگ است.
گوشیاش را باز میکند. نشانمان میدهد که همین امروز، توی پیامرسان مجازی به پسرش پیام داده: سلام عشق مادر! رفیق مادر! همیشه دلتنگی از آن مادر بوده، چرا نفهمیدم که تو دلتنگتر از مادری. یک روز بیا به خوابم تا که راحت بخوابم.
پیام، در انتظار تیک دوم باقی مانده است. سعیده، خواهر نوجوان رضا، بیهوا میگوید: من شبها صدای مادرم را از اتاق میشنوم که گریه میکند.
سعیده کناری نشسته و در بین حرفهای مادر، دلبستگیها و خاطرات مشترکش با رضا را مدام برایمان مرور میکند.
فاطمهخانم! آقارضا درباره شهادت چیزی به شما گفته بود؟
خودش شهیدشدن را خیلی دوست داشت. پیامهایش را دارم. نوشته «مامان، اگر من شهید شدم ناراحت نشوی.»
یک ویدئو دیگر نشانمان میدهد که رضا توی خانه خودش در بندرعباس روی زمین نشسته و دارد قرآن را با صوت میخواند و حتما این مهدیه است که دوربین را به سمت رضا گرفته.
چرا مهدیهخانم نیامد؟ باید میرسید دیگر.
دوباره تلفنی سراغ او را میگیرند، میگوید مسیر را گم کرده. مهدیه مشهد را هنوز خوب بلد نیست. با ماشین بدون رضا، چکار میکند؟ ماشینی که رضا همیشه پشت فرمانش مینشست. چه یادگاریهایی از رضا توی داشبورد جا مانده؟
مادر که آخرینبار در شب شهادت رضا با او حرف زده است، میگوید: روزی نبود که تماس نگیرد. رضا خوشحال بود. درهیچکدام از تماسها به من نگفت روی دریا چه خبر است. میگفت «مامان حالم خیلی خوب است.»
شما دلشوره هم داشتید؟
در آن تماسهای آخر، یکبار زنگ زد گفت «مامان زود آدرس و تلفن خانه را بده.» من آنجا حس کردم دارد اتفاقاتی برایشان میافتد. دلشورههای عجیبی داشتم. چرا وسط دریا آدرس میخواهد؟ دفعه بعد زنگ زد و کدپستی میخواست. گفتم کد پستی توی دریا میخواهی؟ گفت «مامان یک موقع اتفاقی میافتد، دریا طوفانی میشود. باید به خانوادههایمان خبر بدهند.» این را که گفت، خدا شاهد است قلبم از جا درآمد. دیگر فهمیدم. گفتم خدایا من این بچه را زنده میخواهم. آن مکالمه، یکی از بدترین خاطرههایم شده است و مدام توی ذهنم میآید.
بهشت رضا، قطعه شهدا، بلوک۱۴ چه حسی به شما میدهد؟
من اصلا باور نمیکنم که برای همیشه از پیشم رفته. سر مزارش هم که میروم، فقط مینشینم نگاه میکنم. همه به من نگاه میکنند، من به همه. من امید دارم زنده باشد.
واقعا امید دارید؟
بله، نمیخواهم به صحنه مرگش فکر کنم. اگر روزی پیکری و یا تکهای از اجزای پیکرش هم پیدا شود، دلم نمیخواهد آن را ببینم. دوست ندارم آن زیبایی و جمال در ذهنم تغییر کند.
همراهی همسرتان با شما چقدر بوده؟
خیلی زیاد. همین الان عراق است و عکس رضا را برده که زیارت بدهد. همسرم، حسین صالحی، خرمشهری است. ما در محرم، حدود دو هفته در موکبی بین خرمشهر و شلمچه آشپزی میکنیم. قرار بود رضا و مهدیه هم امسال بیایند.
مهدیه هنوز هم از راه نرسیده؛ انگار قسمت نیست ما پای حرفهایش بنشینیم. درست وقتی که ما خداحافظی میکنیم و جلو در خانه میرسیم، ماشینی میپیچد داخل کوچه و جلو خانه ترمز میکند. زن جوان سوگوار و سیاهپوش شهید رضا رکجان، با اندوه فراوانی که در چهرهاش است، با ما روبهرو میشود و با پیشنهاد دیدار مجدد ما برای شنیدن از رضا موافقت میکند.
***
تاریخ ۲۴بهمن۱۴۰۰ برای مهدیه، خوشایندترین روز زندگیاش است، روزی که در گرگان، بین او و رضا پیوند زناشویی بسته شد. رضا سال۱۴۰۲ به بندرعباس رفت. ششماه که گذشت، مهدیه هم به او پیوست و زندگی زیر یک سقف را شروع کردند.
مهدیه اینها را با صدای آرام و کلام شمرده میگوید و ساکت میشود. صدایش روی لبه بغض است. بیستوچهارسالگی سن کمی است برای بهسوگنشستن شریک زندگی.
مهدیهجان! آقارضا قبل از سفر هند، باز هم مأموریت روی دریا رفته بود؟
چون قرارگاه موزیک بود، نیاز نبود روی ناو برود. بقیه مأموریتهایش داخلی بود و دوری ما معمولا در حد سهچهار روز بود. این اولین بار بود که مأموریت روی آب رفت؛ به انتخاب خودش و بهجای دوستش رفت. خیلی به کارش و رستهاش علاقه داشت.
مهدیه تعریف میکند که رضا ۴بهمن برای رزمایش هند رفته است و آخرینبار دوازدهم اسفند با هم صحبت کردهاند. رضا در طول سفرش هرروز بدون استثنا به مادر و همسرش زنگ میزده، اما مهدیه میگوید یکهفتهای بود تلفنهایش کمتر شده بود. بعد خبرهایی آمد که ناو را زدهاند.
دوازدهم اسفند به من زنگ زد با گوشی خودش. هشتدقیقه صحبت کردیم. گفتم شنیدهام ناوتان را زدند. گفت شایعه بوده. گفتم پس مراقب باش. جنگ است. آخرین پیامم را هم بعدازظهرش دادم و دوباره گفتم مراقب باش. گفت «نگران نباش؛ هرچه خدا بخواهد همان میشود.»
آن مکالمه را که مرور میکنی، چه حسی داری؟
من خیلی استرس داشتم و مدام میگفتم تو را بهخدا مراقب باش. اما با اینکه همسرم آدمی استرسی بود، خیلی آرام بود. تا اینکه سیزدهم خبر آمد.
مردمک چشمها میلرزد و بعد تعریف میکند که اول از همه شوهرخواهرش موضوع را فهمیده.
به دامادمان خبر داده بودند. او هم در بندرعباس است و رستهاش فرق میکند. اما از جزئیات حادثه مطمئن نبود. بعد در اخبار رسمی اعلام شد. ما مدام تماس میگرفتیم و میخواستیم بدانیم همسرم زنده است یا نه.
کی خبر شهادت را متوجه شدی؟
چون جزو مفقودیها اعلام شد، امیدوار بودیم و میگفتیم زنده است.
خب، بالاخره کی متوجه شدی؟
من هنوز هم امیدوارم.
چندثانیه طول میکشد تا بتوانم سؤال بعدی را توی ذهنم جمعوجور کنم.
کی به شما شهید اعلام کردند؟
یک هفته بعد به ما گفتند جاویدالاثر است.
دریای بعد از رضا
فاطمهخانم زحمت کشیده برایمان شربت آورده و روبهروی ما روی زمین نشسته؛ به عروسش خیره شده، انگار میخواهد بخشهایی از وجود رضا را در روایتهای مهدیه پیدا کند.
مهدیه از «رضا» یی حرف میزند که خیلی اهل قرآن بود. زیاد اهل هیئت بود و این اواخر علاقهاش بیشتر هم شده بود. از درونیاتش به مهدیه نمیگفته، ولی یکی از دوستان رضا همان اوایل که خبر شهادت آمده، زنگ زده به مهدیه و گفته «خواب رضا را دیدم؛ برای همین به شما زنگ زدم.» به مهدیه خاطرجمعی داده که رضا شهادت را دوست داشته و مرید حضرت زهرا (س) بوده است.
خودت تصور خاصی از شهادت رضا داشتی؟
نه اصلا، بهخاطر رستهاش که رزمنوازی بود، اصلا فکرش را نمیکردیم.
با هم دریا رفته بودید؟
بله.
الان حست به دریا چیست؟
چون پیکرش پیدا نشده، حس میکنم برمیگردد. ولی بعضی وقتها که فکر میکنم نکند همسرم توی ناو در آب باشد، اذیت میشوم و حس خوبی به دریا ندارم.
چشمهای مهدیه خیس شده. از توی سینی شربتی که فاطمهخانم آورده، یک لیوان دستش میدهیم. فاطمهخانم میگوید: این پارچ و لیوانها را رضا روز مادر برایم هدیه خریده بود.
ته حرفهای مهدیه تلختر است. از خانهشان در بندرعباس میگوید که پر از یادگارهای رضاست.
دوست دارم وسایلش را نگه دارم برای همیشه و با آنها زندگی کنم.
سکوت میکنیم تا گریههای آرام مهدیه تمام شود.
اینجا از رضا چیزی داری؟
توی ماشین، قرآنش است و عینکش و آویز ماشین.
فاطمهخانم دستمال کاغذی میگیرد جلو مهدیه.
باتوجهبه جاویدالاثربودنش، وقتی سر مزار میروی، رضا را نزدیکتر حس میکنی؟
تا الان برایش فاتحه نفرستادهام. بهشت رضا که میروم، فکر نمیکنم سر مزار رفتهام. میروم تا درکنار مزار شهدای دیگر باشم. ازطرفی دوست ندارم فکرکنم پیکری داشته باشد؛ اینطوری حداقل امید دارم برگردد.
دوباره سکوت میشود، اما چیزی در عمق این سکوت میجوشد. از میان نقش و نگار روی پارچ، قلب قرمزش بیش از بقیه به چشم میآید.
از گفتوگوی آخرتان بیشتر چه چیزی یادت مانده؟
آرامبودنش. مدام میگفت «نگران نباش؛ هرچه خدا بخواهد همان میشود.» در تلفن و در پیام همین را گفت.
مهدیه! چطور خودت را آرام میکنی؟
اگر به این فکر کنم که دیگر هیچوقت نمیبینمش، خیلی اذیت میشوم. من هنوز قبول نکردهام شهادت رضا را.
مهدیه که قرار بوده این ترم لیسانسش را در رشته علومتربیتی بگیرد، حیران وسط زندگیاش ایستاده است. مجبور است برود بندرعباس و وسایلش را جمع کند و برای همیشه با آن شهر خداحافظی کند. رضا متولد ۷اسفند است؛ قرار بود از سفر هند که برگشت، برایش تولد بگیرد.
وسایل تولد همینطور روی مبل خانه باقی مانده. ماندهام چطور بروم.
فاطمهخانم نگاه قرص و محکمی به عروسش میاندازد و میگوید: با هم میرویم. بعد از بندر هم میرویم سمت کربلا.