به گزارش شهرآرانیوز؛ مژده لواسانی را سالهاست با صندلی اجرا، گفتوگوهای تلویزیونی و قابهای استودیو و اجراهای استیجها شناختهایم. مجریای که بخش مهمی از کارنامهاش در فضای برنامههای گفتگومحور شکل گرفته است. اما «من زندهام» نقطهای متفاوت در مسیر حرفهای او به شمار میآید؛ تجربهای که او را از پشت میز اجرا جدا کرده و به دل جغرافیا، آدمها و روایتهای زنده برده است.
مستند «من زندهام» که در روزهای جنگ اخیر و با سفر به مناطق جنوبی کشور ساخته شده، فرصتی فراهم کرده تا لواسانی در نقشی تازه ظاهر شود؛ نه صرفاً به عنوان مجری یا پرسشگر، بلکه به عنوان راوی، ناظر و همراه قصههایی که در دل جنگ شکل گرفتند. او این بار به جای دعوت مهمان به استودیو، خود راهی میدان شده و از میان کوچهها، گلزارهای شهدا، بنادر و خانههای مردم، روایتش را شکل داده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای «من زندهام» لحن شاعرانهای است که لواسانی به واسطه تسلط و آشنایی با اشعار مختلف در خلال نریشنها به آن بخشیده است. او همچنین سعی کرده فضای گفتوگوهای خشک و رسمی را بشکند تا مواجههاش با آدمها واقعیتر و بیواسطهتر و خودمانیتر باشد. لواسانی خودش را به دل این روایتها سپرده و از خود مجری همیشگیاش فاصله گرفته است. در مواجهه با آدمها بیشتر پرسشگری میکند و تلاش دارد تجربه زیستهشان را در جنگ ثبت کند و آنها بیشتر در این میدان از خود بگویند. نکتهای که در بسیاری از مستندهای این چنینی میتوانست گرفتار کلیشه و روایتهای شعاری شود درحالی که اینجا از آن دور شده است.
با پایان این مجموعه مستند با مژده لواسانی گفتوگو کردیم و او از تجربه متفاوت خود سخن گفت.
بله در جنگ ۱۲ روزه هم میخواستم کاری انجام دهم و متأسفانه برخی مدیران تلویزیون همکاری نکردند و کار شکل نگرفت. در جنگ اخیر هم از روز اول گفتم من در تهران هستم و هیچ جا نمیروم و حتماً اگر نیاز باشد روی آنتن خواهم رفت. با اینکه من هیچ برنامه روتینی در این چند سال در تلویزیون نداشتهام و سه سال است از برنامه «بسته پیشنهادی» که نیمه کاره ماند، میگذرد. اما وقتی جنگ شد گفتم این موضوعی متفاوت است و من با افتخار هستم، چون باید برای ایران کاری کرد. درواقع این مسئله با دلگیری من از تلویزیون متفاوت است. سپس مجید اکبرشاهی رئیس مرکز سیمرغ برای ساخت برنامه از من دعوت کرد که البته نظر من و مدیران مرکز سیمرغ این بود که دیگر تلویزیون از برنامه گفتگومحور اشباع شده است. اینکه سوژه بیاوریم در استودیو و حرف بزنیم، مدام تکرار میشود. خواستیم کار متفاوتی باشد و خودم پیشنهاد دادم که در دل جنگ به جنوب میروم. بعد از آن اولین سوال از طرف محمدرضا ماندگاران مدیرکل اداره برنامههای غیرنمایشی سیمرغ این بود که این سفر، کار سخت و جهادی است واقعاً در این شرایط به جنوب میروی؟ خانواده اجازه میدهند؟!
ما تقریبا اوائل فروردین ماه کار را شروع کردیم. من بسیار اهل سفر هستم، ولی این واقعاً متفاوتترین سفری بود که در زندگیام تجربه کردم. دردی به نام جنگ بود و حالا خطرهایی هم در پیش راه وجود داشت. از مکانهایی که امنیتی بود و سخت میشد کار کرد مثل تنگه هرمز تا شرایط اسکان و نبود هواپیما و دیگر چالش ها. با همه این شرایط من گفتم، میروم و اولویت هم برایم قطعا میناب بود.
پدرم نگرانیهایی داشت ولی وقتی دید مصمم هستم که بروم، پذیرفت. البته نگرانیها طبیعی بود، چون زمانی برنامه را در تهران و زیر موشک میسازید و زمانی میخواهید به هرمز بروید که ۲ روز قبلش آن چنان آنجا را زده بودند که کل جزیره تخلیه شده بود. به ویژه که فقط تعداد کمی از خانوادههای بومی مانده بودند و تمام بومگردیها تعطیل شده بود. تمام مسافران آنجا را ترک کرده بودند و شهر خالی از سکنه غیربومی بود و حتی جایی برای اسکان وجود نداشت.
سیدحسین میری تهیهکننده مستند شد که سالهاست کار سینمایی و برنامه تلویزیونی تهیه کرده است. او در مدیریت گروههای تلویزیونی هم سابقه بالایی دارد و همه اینها برای تیم بسیار کمککننده بود، زیرا نظارت و حضور حرفهای تهیهکننده بسیار حائز اهمیت است. همچنین کارگردان محمدباقر شاهین، مستندسازی است که اساساً در زمینه مستندسازی جنگی فعالیت دارد. او در جنگ سوریه و جنگ لبنان مستندهایی ساخته است که به جشنوارههای جهانی راه یافته و جوایز متعددی کسب کرده است. نگاهش ویژه و متفاوت است. نزدیکی نگاه من و کارگردان و وفاداری هر دوی ما به این اصل که حتماً باید حقیقت به صورت عریان بیان شود و هیچجا نه سانسوری صورت گیرد، نه تعدیلی اعمال شود و نه دستکاریای انجام گیرد، بسیار کمک کرد تا کار در مسیر خود پیش برود. کارگردان تلاش میکرد حتماً روایتی صادقانه داشته باشیم و به ویژه در تصاویر و این موارد، بسیار حرفهای و خوشسلیقه عمل کرد.
اسم مستند یعنی «من زندهام» هم در واقع شعاری از زبان ایران بود که ایران زنده است و به تعبیر بخشی از ترانه چاوشی در «علاج» که میگوید «ما زندهایم مثل امید» دوست داشتیم شعار برنامهمان باشد.
من از روز اول اعلام کردم که نریشن ها را خودم مینویسم چون نقشی فراتر از یک راوی در مستند داشتم و نیاز بود در طراحی گفتگوها و نریشن ها هم خودم دست به کار شوم. من روایت ها را در خود لوکیشن هایی که ضبط داشتیم، می نوشتم تا حال و هوای فضا را هم حفظ کنم. حال و هوای هر لوکیشن بسیار متفاوت بود مثلا وقتی به میناب رسیدم، اولین بار بود که با چنین غمی مواجه میشدم. شب اول میناب به گلزار شهدا رفتیم و من در همان آشفتگی و حزن آنجا در گلزار شهدا قدم می زدم و عوامل همین پلان ها را از سرگشتگی من ضبط کرده بودند. در جایی مینشستم گریه میکردم و جایی دیگر حال دیگری داشتم، حالم خراب بود و به عوامل گفتم که بعید است من دیگر بتوانم ادامه بدهم.
در گلزار شهدا ثانیهای نیست که خانوادهها کنار مزار نباشند. تو میروی قبرهای کوچک را میبینی و شاهد این همه مادرها و پدرهایی هستی که نشستهاند و آن حجم غم را دارند. ما در چهار قسمت میناب با این پدرها و مادرها گفتگو کردیم و روایتهای جانسوزی هم از این افراد شنیدم. درباره اتفاقی که فراتر از واقعاً یک سوگ جمعی است. حداقل برای من، هضمش در همان شبها کار سختی بود که بتوانم خودم را جمعوجور کنم. من آنجا فکر کردم که باید دوباره پناه ببرم به شعر و شعری نوشتم از زبان مادران میناب. یک شعر سپید نوشتم که آن را در پایان فصل میناب، خواندم که همه احساس من در تمام آن روزهایی بود که آنجا بودم. مادران آنجا در بهت بودند و حس شان فراتر از یک مادر داغدار بود. یعنی اینقدر ناگهانی این غم آوار شده بود که در یک حیرت و سرگشتگی مانده بودند.
بله این زنان مثل شیر ایستاده بودند و برای مدافعان غذا درست می کردند. این سکانس را خودم هم خیلی دوست دارم و خیلی گفتگوی گرم و صمیمی ای شد. این سفرنامه خیلی به من آموخت چون نخستین تجربه من در چنین شرایطی با مردمی بود که در دل جنگ زندگی میکنند، ولی بسیار تلخ بود. خانواده شهدایی که با آنها حرف می زدم همه مظلومیت عجیبی داشتند. ما در بندرعباس با خانمی صحبت کردیم که همسرش جوشکار بود. با موشک، دکل مخابراتی را زده بودند و تمام خانههای منطقه شان خراب شده و شوهرش زیر آوار مانده بود. یا با خانمی حرف زدیم که همسرش پاکبان بود و جنگ زندگی اش را یک باره نابود کرده بود. در اصفهان با شخصی حرف زدم که ۹ نفر از اعضای خانواده و فامیلش را از دست داده بود و در تنهایی و غربت خودش مانده بود. این مصاحبه هایی که داشتم به لحاظ روحی من را دگرگون کرد.
من از اول نگاهم این بود که این مستند باید شاعرانه باشد. برای من مهم بود که متن من با یک فرد دیگر در روایتگری متفاوت باشد و این تفاوت را باید در نوع نگاه می آوردم. شروع میناب برای من در این نگاه به سطری از نزار قبانی تبدیل شد که برای همسرش بلقیس که در بمباران بیروت شهید میشود، گفته است «رفته بودی انار بیاوری، دانههایت را آوردند» این نگاه شاعرانه جاری بود و من دلم میخواست که حتماً شعر به معنای حقیقی کلمه در جای جای کار باشد. بالاخره وجه تمایز من با یک مجری دیگر در واقع این است. من برای هر لحظه ای از این سرزمین و خاکی که در آن پا می گذاشتیم شعری داشتم.
ما در هر قسمت تنوعی از گفتگوها را داشتیم مثلا در قسمت اول از گفتگو با فرمانده گرفته تا رزمنده و مدافع و یا در قسمت های دیگر از گفتگو با مادر کودکان میناب تا گفتگو با معلم و... را مد نظر قرار دادیم.
من به تناسب هر یک از این گفتگوها باید موقعیت متفاوتی را تجربه می کردم. در یک برنامه جنس خاصی از یک گفتگو و ژانر را می طلبد ولی روایت مستند بسیار متفاوت است و دائم باید فضاها تغییر کند.
ما چهار قسمت از میناب داشتیم. بعد از آن به بندرعباس رفتیم و روایت های تکان دهنده ای از آنجا داشتیم؛ از دکل مخابرات تا فرستنده رادیو و تلویزیون که همکاران ما در صدا و سیما آنجا شهید شدند. نکته ای که برای من بسیار مهم است و اصلاً به بندرعباس رفتیم تا به روایت آن بپردازیم شهدای ناو دنا بودند. آنجا رفتیم و با همسران مظلوم این عزیزان گفتگو کردم. ۲ قسمت اصفهان داشتیم که بسیار جذاب بود چون به دل آثار تاریخی و میراث فرهنگیمان، عالیقاپو و چهل ستون رفتیم که البته دیدن آسیب هایشان هم ناراحت کننده بود.
منبع: مهر