به گزارش شهرآرانیوز؛ دختری با شرایط ذهنی و جسمی خاص روی ویلچر نشسته است. مادرش میگوید بهجز او، فرزندان معلول دیگری هم دارد. زنی نحیف با جثهای تکیده چگونه این همه بار را به دوش میکشد؟ کمکحالی دارد؟ وقتی خسته میشود چه میکند؟ هزینههای این زندگی کم نیست؛ خرج دارو، درمان و بسیاری چیزهای دیگر. یعنی مخارجش تأمین است که اینهمه محکم ایستاده؟ خیالش از زندگی راحت است؟ چه میدانیم.
باید دید چه میگوید و چگونه حرف میزند. شاید در میان همین حرفها چیزهایی پیدا شود که تکلیف ما را با زنی که محکم ایستاده و محکم حرف میزند بیشتر روشن کند.
پشتم به مادر گرم استمادری مو سپید که چروکهای زندگی پر پیچوخم روی صورتش رد انداخته، دستانش را دور دستههای ویلچر فرزندش گرهکرده و ما را در برابر دو دنیای متفاوت قرار میدهد. از یک سو، چنان فارغ و آرام صحبت میکند که گویی رنجی در زندگی ندیده و تقدیر، او را با فرزندانی معلول نیازموده است. از سوی دیگر، هنگام صحبتکردن دستانش را به دستههای ویلچر گرهکرده؛ آنچنان که گویی کسی تمام دارایی و سرمایهاش را محکم در آغوش گرفته باشد. دستان گرهکردهای که هر لحظه به فرزند ویلچر نشین، آغوشی رایگان میبخشد. آرامش خاطری که میگوید: دنیا هرچه هست، اگر من روی صندلی چرخدار نشستهام، اما مادرم با وجود جسمی نحیف، کوهی استوار است. تکیهگاهی دارم که میتوانم به آن تکیه که هیچ لم بدهم. این خیالِ راحت را بهخوبی میتوان در چشمان فرزند دید.
خلاصه این ویدئو را اگر قرار باشد، بگویم این است که مردی جوان درباره اتفاقات اخیر کشور، شهادت رهبر و جنگ، از بانویی که ویلچر فرزند معلولش را هل میدهد، سؤال میپرسد. زنی که شاید به گمان مرد، ما و خیلیها فرصت آمدن جلوی لنز دوربین را مغتنم بشمرد تا درد و دل یا انتقاد کند. از نگرانیهای مادرانهاش برای فرزندان معلولش و سختیهای زندگیای که بر دوش میکشد حرف بزند. زن، اما کلماتی غافلگیرکننده بر زبان میآورد. ماجرا را از جایی دیگر آغاز میکند؛ از سلوک مردمی مؤمن که در اوج سختیهای خودشان هم آرزوی شهادت دارند. به کسی که شهید شده، غبطه میخورند. مردمی که بزرگترین دلگرمیشان در شهادت رهبرشان این بود که او شهید شد. مردانه ایستاد، فرار نکرد. در خانه و محل کارش با خانوادهاش شهید شد و به پناهگاه نرفت. خون و حق حیات خود را رنگینتر از یک ملت ندید. اولین ستون دودی که از جنگ بلند شد خانه رهبرشان را نشانه گرفت.
زن میانسال اصالتاً اهل زابل است. اما در هرمزگان زندگی میکند؛ بانویی سرپرست خانوار که میگوید مادر چهار فرزند معلول، فلج و دارای مشکلات ذهنی است. بانویی که به دعوت امام رضا (ع) راهی زیارت امام رئوف (ع) شده. وقتی از او میپرسند، نه از محرومیتهای زابل میگوید. نه از دشواریهای زندگی در چنین شرایطی گله میکند. با وجود تمام رنجهایش از رهبری که داشته و انقلاب اسلامی ایران دفاع میکند. پاسخی که به پرسشهایی که از او میشود، میدهد جالب است. پاسخی که نمیتوان آن را صرفاً ایدئالیستی یا غیرواقعگرایانه دانست. کسی نمیتواند زنی را که رنجها را نه انکار بلکه زندگی کرده است، متهم کند که واقعیت زندگی و جامعه خود را نمیشناسد یا شعاری سخن میگوید. او رفاه را در امن و آرام بودن زندگی میداند. وقتی میگوید افتخار میکند نان خشک به فرزندان یتیم و معلولش بدهد، اما امنیت برقرار باشد در واقع از اولویتهایش حرف میزند. او عاملان این امنیت را یکبهیک نام هم میبرد.
مادر زابلی گویا خوب میداند اگر رفاه باشد، اما امنیت نباشد، جنگ اصلی برای او از همان جا آغاز میشود؛ درست لحظهای که با سقوط نخستین موشک، درمانده میشود که چگونه باید چهار فرزند معلولش را در آغوش بگیرد و به پناهگاهی امن برساند؟ شاید هیچکس بهاندازه او ارزش و اهمیت امنیت را نشناسد.
از میان همه صحنههای این گفتوگو، اما من آن بخش را دوست دارم که زن میگوید: «دم رهبر ما گرم که خونش ریخت، اما ملت خود را نداد...»؛ و منظورش این است که او فرار نکرد، ماند و شهید شد تا از ملت خود در برابر دشمن محافظت کند. بااینحال، حتی بیش از این کلمات، آن لحظه را دوست دارم که هنگام گفتن «دم رهبر ما گرم» چشم و ابرویش را بالا میاندازد. زن با همین حرکت ساده، به داشتن چنین رهبری فخر میفروشد. پزِ رهبری را که داشته، به عالموآدم میدهد. همین حرکت ساده شاید برای کیشومات کردن آنهایی که میخواهند او را مادری محروم، رنجکشیده و درمانده نشان دهند، کافی باشد. زنی که زبان بدنش در آن لحظه رنج را زیر پا له میکند و غرور را به نمایش میگذارد.
منبع: فارس