سهم بانوان خراسان رضوی از فعالیت در حوزه‌های مدیریتی چقدر است؟ روایت مادران دانش آموزان شهید میناب از زیارت اربعین | قصه‌خون بچه‌های میناب در خانه پدری شهرستان بشرویه خراسان جنوبی پیشتاز تولدها در چهار ماهه نخست ۱۴۰۵ سهم ۹۸ درصدی زنان روستایی کشور در بازپرداخت تسهیلات اشتغالزایی دستور پخت یک شام سریع، خوشمزه و کم‌هزینه ایتالیایی نقش زنان در تمدن ایرانی؛ محور اصلی دومین کنفرانس بین المللی تمدن ایرانی ـ اسلامی در آلمان حضور ۳ بانوی ملی پوش اسکواش در یک اردوی ۲۰ روزه خارج از کشور کاهش سن نارسایی زودرس تخمدان‌ها؛ یکی از مهم‌ترین چالش‌های حوزه درمان ناباروری دعوت از نسرین شاهی به چهاردهمین مرحله اردوی تیم ملی پاراتیراندازی دختر ورزشکار مشهدی نائب قهرمان مسابقات کشوری اسکیت شد احکام شیردهی به نوزاد از دیدگاه قرآن کریم حضور بانوی داور خراسانی در کاراته آسیای میانه روایت‌های کمتر شنیده شده درباره بانوی اول دربار شاهرخ تیموری | بانو گوهرشادبیگم در توسعه فرهنگ و هنر ایرانی نقش پررنگی داشت نگاهی به فواید تغذیه نوزاد با شیر مادر | شیردهی به فرزند دلبندتان یک سرمایه‌گذاری مادرانه است پیاده‌روی اربعین و بازآفرینی معنویت در کانون خانواده سهم ۵۷ درصدی زایمان طبیعی در خراسان‌شمالی | افزایش نرخ زایمان طبیعی یک موفقیت در حوزه سیاست‌گذاری است آیا «زنان خانه‌دار» بیمه‌شده، مشمول «مرخصی زایمان» می‌شوند؟ نقش بانوان دانشگاهی و آکادمیک در خدمات‌رسانی اربعین
سرخط خبرها
روایت مادران دانش آموزان شهید میناب از زیارت اربعین | قصه‌خون بچه‌های میناب در خانه پدری

روایت مادران دانش آموزان شهید میناب از زیارت اربعین | قصه‌خون بچه‌های میناب در خانه پدری

  • کد خبر: ۴۳۵۰۴۵
  • ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۸
روایت مادران دانش آموزان شهید میناب از زیارت اربعین؛ جایی که کوله پشتی‌های صورتی، نماد مظلومیت کودکانی شد که مدرسه شان به آسمان رسید.

به گزارش شهرآرانیوز؛ در میان هیاهوی زائران در شارع امام‌علی (ع)، ساختمان بلندی ایستاده است که بر نمای آن، عکس‌هایی از دانش‌آموزان شهید میناب خودنمایی می‌کند و کنارش، موکب فرهنگی شهرداری مشهد قرار دارد.

این موکب، میزبان سه مادر شهید است؛ مادرانی که مدرسه بچه‌های آنها در ساعت۱۱:۲۰ روز ۹اسفند به تلی از خاک تبدیل شد؛ مادرانی که اربعین امسال به یاد فرزندان شهیدشان به میهمانی اباعبدا... (ع) آمده‌اند؛ مادران داغ‌دیده‌ای که با لباس‌های سیاه، اما با چشمانی که هنوز نور امید فرزندانشان در آن می‌درخشد، کنارهم ایستاده‌اند. 

آنها قاب‌عکس فرزندانشان را مانند گوهری در آغوش گرفته‌اند. هرکدام از این قاب‌هایی که در دست پدر‌ها و مادرهاست، روزی با صدای خنده‌ای در خانه جان می‌گرفت. امروز، اما همین قاب‌ها، جای دست‌های کوچکی را گرفته‌اند که قرار بود کتاب به دست بگیرند نه اینکه تصویرشان روی سینه مادران آرام بگیرد.

محمد برای رسیدن به امامش، میان بر زد

مادران دانش آموزان شهید میناب، امروز در مسیر زائران امام حسین (ع) ایستاده‌اند؛ درست روبه روی موکبی که به نام خدمت برپاست. انگار کربلا فقط مقصد این جاده نیست. کربلا گاهی از دل همین قاب‌های کوچک آغاز‌ می‌شود؛ از مادری که هنوز فرزندش را با همان لبخند در آغوش عکس‌ها نگه داشته است؛ از پدری که قامتش ایستاده مانده است، اما دلش روزهاست زیر آوار یک داغ، نفس می‌کشد.

نعیمه سالاری، مادر شهید «محمد رئوفی نیا»، کنار من است. نگاهش به افق دوخته شده، آنجا که جاده کربلاست. او‌ می‌گوید: راه ما برای رسیدن به امام حسین (ع) خیلی دور و سخت است، اما محمد من میان بر زد؛ او راه آسمان را پیدا کرد و زودتر از ما به مقصد و امامش رسید.

خاطرات محمد مثل فیلمی از جلوی چشمان مادر می‌گذرد: «دو سال پیش بود، یک پسربچه شش ساله، پایش را در یک کفش کرد که من هم همراه بابا به مراسم پیاده روی اربعین می‌روم. یک شمشیر پلاستیکی برداشت که هروقت به حرم امام حسین (ع) رسید، آن را به لباسش ببندد. آخر دوست داشت ظاهرش هم مثل باطنش، امام حسینی باشد.

می‌گفت: مامان! وقتی رسیدیم جلوی حرم، می‌خواهم مثل سرباز‌های امام باشم. او با آن سن کم، نه برای بازی که برای یک پیمان بزرگ راهی شد. محمد با جثه کوچکش، پابه پای ما عمود‌ها را شمرد. برایش نه گرما معنا داشت، نه خستگی. یادم هست که چطور از شدت گرمای هوا، هر شیر آبی می‌دید، به سمتش می‌دوید تا خنک شود.

 همان سال سینه پهلو کرد و تب چهل درجه، طوری که دکتر‌ها گفتند زودتر محمد را به ایران برسانید؛ وگرنه بچه اینجا تلف می‌شود. اما مگر او گوشش به این حرف‌ها بدهکار بود؟ هرچه به او گفتیم تو و پدرت برگردید، مرغش یک پا داشت؛ نه که نه!»

میدان دار هشت ساله هیئت فاطمیون

نعیمه خانم با صدایی که حالا آرام‌تر شده است، ادامه می‌دهد: محمد من فقط یک کودک نبود؛ او میدان دار هیئت فاطمیون میناب بود، بخش‌هایی از قرآن را حفظ می‌خواند و آن قدر مؤدب بود که حالا تمام حسرت من، تماشای آن لحظه‌ای است که با دست‌های کوچکش، جلوی ضریح ارباب، دست بر سینه می‌گذاشت و ادب حسینی اش را نشان می‌داد.

باز یادی می‌کند از اربعین دو سال پیش که محمدکوچولو زود خسته می‌شد؛ برای همین پدرش او را کول می‌کرد و محمد با بازیگوشی می‌خندید و پرچم ایران را تکان می‌داد. می‌گوید: قربانت بروم مادر! محمد هرجا می‌دید مداحی می‌کنند، می‌دوید و در مراسم سینه زنی شرکت می‌کرد. آن قدر به سینه اش می‌زد که پوست بدنش، سرخ سرخ می‌شد.

پسرم شهید شد، دخترم جانباز

هما شه دوستی، مادر شهید احمد سلطانی، هم اینجاست. می‌گوید در بمباران میناب پسرش شهید شد و دخترش جانباز. ادامه می‌دهد: مدرسه میناب، دوطبقه بود؛ طبقه بالا دخترانه و پایین پسرانه، که در یک لحظه انفجار سهمگین بمب همه چیز را با خودش برد؛ فرزندان و آینده ما را. پسرم شهید شد و دخترم جانباز. هدی حالا جانباز آن حادثه است و ۶۰درصد بدنش سوخته است و از همان موقع در بیمارستان و با سختی هایش؛ دست وپنجه نرم می‌کند.

مادر با نگاهی به عکس فرزندانش که بر دیوار موکب نصب شده است، توضیح می‌دهد: وقتی آن روز رسیدم، تکه‌های پیکر بچه‌ها را روی دیوار‌ها می‌دیدم... انفجار آن قدر سهمگین بود که محمد من، دو روز زیر آوار ماند و بدنش سوخته بود. اما همین که پیدا شدند، برایمان مرهمی شد؛ برخی بچه‌ها بعد از دو روز پیدا شدند، برخی بعد ۱۰روز و برخی یک ماه. اما هنوز هم خانواده‌هایی هستند که بچه هایشان گمنام‌اند و با قاشق و بیلچه، حفاری می‌کنند تا بلکه یک تکه ناخن یا پوست از بچه هایشان پیدا کنند.

محمد و احمد آن دنیا پیش امامشان هستند

مهسا شه دوستی هم اینجاست؛ مادر شهید محمد شه دوستی. احمد و محمد باهم پسرخاله بودند و قرار بود امسال همه باهم به پیاده روی اربعین بروند. مهساخانم می‌گوید: این دو باهم مثل برادر بودند و شب وروزشان را کنارهم سپری می‌کردند. قسمت شد آن دنیا هم پیش هم باشند؛ پیش امامشان و پیش رهبر شهید انقلاب.

مهساخانم عکس محمد و احمد را در یک قاب، کنارهم چاپ کرده است. از نظر او این عکس‌ها کاغذ نیستند، هرکدام تکه‌ای از یک زندگی‌اند، رؤیا‌هایی که نیمه تمام ماندند، دفتر‌هایی که صفحه آخرشان هرگز نوشته نشد، کیف‌هایی که هنوز بوی صبح مدرسه را‌ می‌دهند، کودکانی که سهمشان از آینده فقط یک قاب شد و یک نام که در حافظه مردم ماندگار شد.

شاید خیلی‌ها از کنار این تصویر عبور کنند و فقط چند پدر و مادر را ببینند که عکس فرزندانشان را در دست گرفته‌اند. اما اگر کمی بیشتر نگاه کنی، می‌بینی که این قاب، روایت یک خانواده نیست، روایت ۱۶۸خانواده است، روایت ۱۶۸چراغی که خاموش شدند، اما نورشان هنوز در دل پدر‌ها و مادرهایشان جریان دارد. 

آن‌ها اینجا ایستاده‌اند، نه برای اینکه شکوه کنند، بلکه برای اینکه بگویند محمد‌ها و احمدها، راه صدساله را یک شبه رفتند. مادر شهید محمد شه دوستی با لبخندی که به لب می‌آورد، می‌گوید: ما ماندیم و این داغ، اما صبر حضرت زینب (س) پناهمان شده. عکس‌ها را که‌ می‌بینیم، مسیر پیاده روی برایمان آسان می‌شود؛ انگار محمد، آن جلو ایستاده و به ما لبخند می‌زند.

نصب المان کوله پشتی صورتی به یاد بچه‌های میناب در شارع امام علی (ع)

در گوشه‌ای از شارع امام علی (ع)، جایی که عمود‌ها به سمت حرم می‌روند، کوله پشتی صورتی بزرگی خودنمایی می‌کند؛ المانی به عرض یک ونیم متر و ارتفاع سه متر که حالا پناهگاه قلب‌های شکسته است. این کوله، نمادی از مظلومیت دانش آموزان شهید میناب است؛ همان کودکانی که مدرسه، برایشان به بهشت بدل شد.

در برابر خون کودکانمان، حساس‌تر هستیم

مجتبی مدروانی، رئیس کارگروه فرهنگی ستاد اربعین شهرداری مشهد، درباره این المان می‌گوید: این کوله تنها یک سازه فایبرگلاس نیست؛ این کوله‌پشتی آرزو‌های بربادرفته کودکان ماست. وقتی رهبر عزیز انقلاب فرمودند که در پرونده انتقام، نسبت‌به خون کودکانمان حساس‌تر هستیم، ما در شهرداری مشهد احساس کردیم که باید این حساسیت را به قلب پیاده‌روی اربعین ببریم. این کوله، بلندگوی فریاد دادخواهی ماست.

یادگاری در یکی از میادین مشهدالرضا

بازار سلفی و عکس با کوله بچه‌های میناب، داغ است؛ مثل هوای پنجاه درجه این روز‌های نجف. مدروانی در ادامه می‌گوید: این المان که سفری طولانی در پیش دارد، ابتدا در شهر کربلا و مسیر پیاده روی اربعین مورد استفاده قرار گرفت و حالا در شهر نجف و کنار اشک‌های زائران امام حسین (ع) جان می‌گیرد. اما ما نمی‌خواهیم این یادبود همین جا تمام شود.

وقتی اربعین تمام شد و این کوله پشتی پُر شد از دل نوشته ها، اشک‌ها و دعا‌های مردم، آن را به مشهد می‌بریم و در یکی از میادین شهر نصب می‌کنیم تا عطر یاد این کودکان، همیشه در کوچه پس کوچه‌های مشهدالرضا (ع) باقی بماند. این المان قرار است حافظ تمام آن حرف‌هایی باشد که زائران در مسیر پیاده روی، برای کودکان شهید میناب نوشته‌اند؛ قصه‌ای که از نجف آغاز‌ می‌شود و در مشهد به یادگار می‌ماند.

دل نوشته‌ها و اشک‌ها

کنار این المان سه متری، دنیایی از کلمات ناگفته جمع شده است. اینجا، هر زائری که‌ می‌گذرد، ناخودآگاه قدم هایش کند می‌شود؛ دستی بر این کوله پشتی می‌کشد و در سکوت سنگین میان هیاهوی موکب ها، با کودکان معصوم میناب حرف می‌زند. اینجا ماژیک، دست بچه‌ها دادند و به آن‌ها گفتند هرچه دل تنگتان می‌خواهد، بگویید. هرچه در دلتان مانده است، حواله آمریکا و ترامپ جنایتکار کنید. چند لحظه‌ای کنار کوله پشتی ایستادیم تا روایت این دل نوشته‌ها را از زبان خود زائران بشنویم.

زهرا، دختر ده ساله مشهدی، وقتی چشمش به کوله پشتی صورتی می‌افتد، بی اختیار می‌زند زیر گریه. بند کوله اش را سفت در دست می‌گیرد و زیر لب زمزمه می‌کند: «ای کاش بودین و از الان تو پیاده روی اربعین حضور داشتین! ثواب پیاده روی اربعین امسال من، مال شما!»

مهران، پسربچه هشت ساله تهرانی، با کنجکاوی عجیبی دور کوله می‌چرخد. از مادرش مداد می‌خواهد تا روی آن یادگاری بنویسد. مادر که چشمانش از اشک سرخ شده است، می‌گردد و مدادی را پیدا می‌کند. مهرداد زیر کوله پشتی می‌نویسد: «قول می‌دهم وقتی بزرگ شدم، انتقام خونتان را بگیرم.» درمیان آن‌هایی که دور کوله صورتی می‌چرخند، مادری است که خود فرزند از دست داده است.

مهساخانم که داغ دلش تازه شده است، می‌گوید: با گوشت و پوست و استخوان، داغ مادران مینابی را‌ می‌فهمم، این‌ها فقط بچه‌های میناب نیستند؛ این‌ها عزیز دل همه ما هستند. داغ مادران مینابی، داغ مشترک تمام مادران این سرزمین است. من اینجا آمده‌ام که بگویم شریک غمتان هستم!

حاج رسول، پیرمردی از ساکنان خوزستان و اهل میناب است. نگاهش را به کوله دوخته است و گریه می‌کند. می‌گوید: لعنت به روزی که سه تا بمب آمریکایی، تمام شهر من را تا دنیا دنیاست، عزادار کرد! من اربعین امسال به نیابت از دانش آموزان شهید مدرسه شجره طیبه، به مراسم اربعین آمده‌ام. خدا خیرتان بدهد؛ این کوله را که دیدم، دلم باز شد و طی کردن مسیر در این گرما آسان تر.

دانشجویی لرستانی، در دل نوشته اش نوشته است: «شاید این کوله از کتاب و دفتر خالی باشد، اما حالا پر شده از دعای میلیون‌ها زائری که از اینجا گذشتند. راه شما ادامه دارد، حتی اگر دستانتان دیگر نباشد که قلم را بگیرد.»

مهرداد، کودکی است که نقاشی یک «قلب شکسته» را کشیده که تیر خورده و زیرش نوشته است: «خوش به حالتان که امروز پیش امام حسین (ع) در بهشت هستید!»

نوجوانی دبیرستانی به نام علی هم نوشته است: «ما مدرسه می‌رویم، اما هربار که‌ می‌خواهیم کیفمان را باز کنیم، یاد شما می‌افتیم. کاش الان بودید و از سه ماه تعطیلی تان لذت می‌بردید، اما الان در بهشت هستید و کنار آقا نشسته‌اید. خوش به حالتان!»

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.